|
رئوس مطالب فصل |
|
بر سر سه راهي: خداوند، فريبكار، يا مجنون؟ عيساي ناصري كيست؟ * سه راه حل او فريبكار بود او مجنون بود او خداوند است |
* عيساي ناصري كيست؟
در تمام طول تاريخ، مردم پاسخ هاي گوناگوني به اين سوال داده اند كه «عيساي ناصري كيست؟» پاسخ هر چه باشد، نمي توان منكر اين واقعيت شد كه عيسي واقعا وجود داشته و اينكه زندگي اش تاريخ بشريت را به گونه اي بنيادين دگرگون كرده است. م
مورخ شهير، ياروسلاو پِليكان، اين نكته را اينچنين توضيح مي دهد:«صرفنظر از اينكه مردم درباره عيساي ناصري چه تفكر يا اعتقادي دارند، او براي مدت بيست قرن، چهره حاكم بر فرهنگ غرب بوده است. اگر امكان داشت كه با نوعي آهن رباي نيرومند، هر قطعه كوچك فلزي كه حداقل نشاني از نام او داشته باشد را از دل تاريخ بيرون بكشيم، معلوم نيست چه مقدار فلز باقي مي ماند. از تاريخ ميلاد اوست كه اكثر ملل گاه شمار خود را آغاز مي كنند؛ به نام اوست كه ميليون ها نفر سوگند مي خورند؛ و به واسطه نام اوست كه ميليون ها نفر دعا مي كنند.»
تاثير عيسي تا چه حد بوده است؟
جِيمز كِنِدي و جِري نيو كامب(J.Newcombe) دراثر خود تحت عنوان «اگر عيسي متولد نشده بود؟» به ارائه پاسخي هر چند محدود، به اين سوال بر آمده اند. ابتدا اين نكته را مطرح مي كنند كه كليسا -بدن مسيح – نخستين ميراث عيسي براي جهان بوده است. سپس به بررسي رويدادهايي مي پردازند كه حكايت تاثير و نفوذ كليسا دارند .از اين ميان، مي توان موارد برجسته زير را از اثر ايشان نقل كرد:
-
احداث دانشگاه ها كه اين نيز از قرون وسطي آغاز شد. علاوه بر اين، اكثر دانشگاههاي بزرگ جهان را مسيحيان براي اهداف مذهبي به وجود آوردند.
-
احداث بيمارستانها كه عمدتا در قرون وسطي آغاز گرديد.
-
سوادآموزي به توده هاي مردم.
-
حكومت هاي پارلماني،خصوصا به آن شكل كه در آمريكا تجربه شده است.
-
جدا شدن قوه هاي سياسي
-
آزادي هاي مدني.
-
اِلغاء نظام برده داري،چه در دوران باستان و چه در دوران معاصر.
-
علوم جديد
-
كشف دنياي جديد(قاره آمريكا)توسط كولومبوس
-
تاسيس انجمن هاي خيريه و نيكوكاري.
-
معيارهاي برتر عدالت اجتماعي.
-
اعتلاي جايگاه انسان.
-
اهميت و توجه به حيات انسان.
-
متمدن كردن اقوام بي فرهنگ و بدوي.
-
ايجاد خط براي بسياري از زبان ها یا تثبيت آن.
-
كمك به توسعه هنر و موسيقي.الهام بخشيدن به بزرگترين آثار هنري.
-
دگرگون كردن زندگي بسياري از مردم و تبديل نقاط ضعف آنها به نيروهاي مولد براي جامعه.
-
نجات ابدي براي تعداد بيشماري از انسان ها.
هر كسي كه تاريخ كليسا را مطالعه كرده باشد، مي داند كه كليسا رهبران يا گروه هايي را به جامعه عرضه داشته كه كمالات مورد نظر عيسي را زير پا گذاشته اند و نامش را ننگين ساخته اند. اغلب اوقات، گروه يا فرقه اي در درون مسيحيتِ پذيرفته شده، روش ها و اعمالي را اشاعه داده اند كه بر خلاف محبت مسيح بوده است. آزار يك فرقه از مسيحيت به دست فرقه اي ديگر، يكي از نمونه هاي غم انگيز اين واقعيت است. همچنين زماني كه بعضي از نهادهاي غير مذهبي ايجاد تحولي را ضروري تشخيص داده اند، كليسا بسياري از اوقات منفعل مانده است. حقوق مدني براي سياهان آمريكا يكي از اين موارد است، گرچه ايمان مسيحي يكي از مهم ترين انگيزه ها براي قهرمانان اعطاي آزادي نژادي بوده است، قهرماناني نظير اَبراهام لينكُن و مارتين لوتِر كينگ.
در مجموع، فداكاري هاي بسياري براي سبك كردن بار شوربختان از سوي پيروان مسيح صورت گرفته است. عيسي مسيح در طول دو هزاره در حال تبديل زندگي انسان ها بوده است و در اين فرايند، پيشرفت ها و تحولات تاريخ بشريت را بازنويسي مي كرده است.
« در قرن نوزدهم، چارلز برادلا (CH. Bradlaugh)، ملحد مشهور، از يك مرد مسيحي خواست تا درباره ادعاهاي مسيحيت با او به بحث بنشيند.
مرد مسيحي كه هيو پرايس هيوز(Hugh Price Hughes) نام داشت، مبشر فعالي بود كه در ميان بينوايان لندن خدمت مي كرد. هيوز به برادلا گفت كه به يك شرط حاضر است با او مباحثه كند. هيوز گفت:(پيشنهاد مي كنم كه هر يك از ما براي اثبات اعتبار عقايدمان، از ميان انسان ها شاهد بياوريم، انسان هايي كه در اثر تعاليم ما از زندگي فلاكت بار و گناه آلود رهايي يافته باشند. من 100 نفر از چنين مردان و زنان را مي آورم. از تو نيز مي خواهم كه چنين كني.) هيوز سپس گفت كه اگر برادلا صد نفر پيدا كند، مي تواند 50 نفر بياورد؛ اگر 50 نفر پيدا كند مي تواند 20 نفر بياورد.سرانجام تعداد را به يك نفر رساند.
تنها كاري كه برادلا مي بايست بكند، اين بود كه يك نفر را پيدا كند كه زندگي اش در اثر اعتقاد به الحاد و بي خدايي بهبود يافته باشد، و هيوز كه مي باست 100 نفر را بياورد، حاضر بود در اين شرايط با او مباحثه كند. برادلا صرفنظر كرد.(Kennedy, WIJ,189)
وقتي واقعيت هاي بنيادي زندگي عيسي را از نظر مي گذرانيم، مشاهده مي كنيم كه تاثيري كه او بر جاي گذاشته، باورنكردني به نظر مي رسد.
در قرن نوزدهم، نويسنده اي چنين نوشته است:
«عيسي در دهكده اي ناشناس از زني روستايي زاده شد. در دهكده اي ديگر بزرگ شد و تا سي سالگي در يك دكان نجاري كار كرد. پس از آن، به مدت سه سال، واعظي سيار بود. هرگز كتابي ننوشت؛ هيچگاه از مقامي برخوردار نبود؛ هرگز خانه و خانواده اي نداشت؛ به مكتب نرفت؛ از هيچ شهر بزرگي ديدن نكرد؛ هيچگاه بيش از سيصد كيلومتر از زادگاه خود دور نشد؛ به كارهايي كه لازمه بزرگي است نپرداخت و جز به خودش مرجع ديگري براي اثباتش نداشت. فقط سي و سه سال داشت كه افكار عمومي عليه او برانگيخته شد. دوستانش پا به فرارگذاشتند.يكي از ايشان منكر رابطه اش با او شد.
دشمنانش دستگيرش كردند و محاكمه اي تمسخر آميز را برايش ترتيب دادند. سپس ميان دو دزد به صليب ميخكوبش كردند. چون مي رفت كه چشم از جهان فرو بندد، اعدام كنندگانش بر سر جامه هايش شرط بندي كردند، بر سر تنها دارايي اش. چون جان سپرد، دوستي از سر ترحم، پيكرش را در قبري كه براي خود آماده كرده بود، نهاد. نوزده قرن سپري شد، اما او هنوز چهره مركزي بشريت است. تمام لشكرياني كه تا كنون به حركت آمده اند، تمام ناوگان هايي كه تاكنون درياها را در نورديده اند، تمام پارلمان هايي كه تا كنون تشكيل جلسه داده اند، تمام پادشاهاني كه تا كنون فرمان رانده اند، اگر همه يكجا گرد آيند، زندگي بشر را به اندازه اين انسان تنها، تحت تاثير قرار نداده اند.»
حال بايد ببينيم كه عيسي درباره خود چه اعتقادي داشته است. ديگران او را كه ميپنداشتند؟ اين شخصيتِ تنها كه بود؟ عيساي ناصري كيست؟
براي عيسي آنچه كه ديگران درباره اش مي پنداشتند، بسيار مهم بود. اين چيزي نبود كه بتوان در مقابلش بي طرف ماند يا شواهدش را مورد توجه قرار نداد. سي. اِس. لوئيس، استاد ادبيات انگليسي در دانشگاه كمبريج و" لااَدري گر" سابق، اين نكته را در كتاب خود به نام [مسيحيت ناب] بررسي كرده است. او برخي از شواهد مربوط به هويت عيسي را مورد مُداقه قرار داده، مي نويسد:
«در اينجا هدفم اين است كه نگذارم كسي اين جمله نابخردانه را تكرار كند كه مي گويد: "من مي توانم عيسي را همچون يك معلم برجسته اخلاق بپذيرم، اما نمي توانم اين ادعاي او را بپذيرم كه او خداست." چنين گفته اي را نبايد تكرار كرد. يك انسان عادي كه ادعاهايي نظير ادعاهاي عيسي را عنوان كرده باشد، نمي توانسته معلم برجسته اخلاق بوده باشد. چنين شخصي يا ديوانه بوده -به اندازه كسي كه خود را يك تخم مرغ گنديده مي انگارد- يا يك شرور جهنمي. بايد يكي از اينها را انتخاب كرد. عيسي يا پسر خدا بود و هست، يا يك ديوانه يا شايد هم بدتر از آن. يا بايد آب دهان به رويش بيندازيد و بُكُشيدش؛ يا اينكه بايد بر پاهايش بيفتيد و مولا و خدايش بخوانيد. اما اينكه او معلم برجسته اي بوده، چنين انديشه اي را مطلقا نبايد مطرح كرد. او ما را در اين مورد آزاد نگذاشته است. مقصود او از آمدنش اين نبود.»
هورت(F. J. A. Hort) مي گويد كه اعتقاد ما درباره عيسي هر چه مي خواهد باشد، نمي توانيم هويت او را از گفتارش جدا سازيم. او مي نويسد:«سخنان او چنان وابسته به هويتش بود كه هرگز نمي توانست به عنوان گفتارهاي انتزاعيِ يك نبي به طور مستقل وجود داشته باشد. اگر هويت او را از سخنانش جدا كنيد، همه آنها از هم فرو مي پاشد.»
لاتورِت (Kenneth Scott Latourette)، مورخ برجسته و فقيد تاريخ كليسا در دانشگاه يِيل(Yale)، نظر هورت را تاييد مي كند و مي نويسد: «آنچه كه عيسي را برجسته مي سازد، تعاليم او نيست، گرچه تعاليمش براي شهرتش كافي مي بود. آنچه او را برجسته مي سازد، تركيب تعاليم و هويت او مي باشد. اين دو را نمي توان از هم جدا ساخت.»
سپس مي افزايد:« براي تمام خوانندگان روايات انجيل بايد روشن باشد كه عيسي هويت خود را از تعاليمش تفكيك ناپذير مي دانست. او معلم بزرگي بود، اما بسي بزرگتر از اين نيز. تعليم او درباره ملكوت خدا، و رفتار انسان، و خودِ خدا بسيار مهم بود، اما طبق نظر خودش، اگر آنها را از هويتش جدا سازيم، اعتبار خود را از دست مي دهند.»
* سه راه حل
برخي اعتقاد دارند كه عيسي خداست زيرا ايمان دارند كه كتاب مقدس الهام خداست، و چون كتاب مقدس تعليم مي دهد كه عيسي خداست، پس او قطعا چنين است. من نيز اعتقاد دارم كه كتاب مقدس كاملا كلام الهام شده الهي است؛ اما تصور نمي كنم لازم باشد كسي چنين اعتقادي داشته باشد تا به اين نتيجه برسد كه عيسي خداست.
و اينك دليل آن: قبلا ديديم كه كتب عهد جديد از نظر تاريخي دقيق و معتبرند، چنان معتبر كه نمی توان وجود عيسي را افسانه پنداشت.[به مقدمه قسمت "زدودن ابهامات" و فصل های ۲و ۳ و ۴ و ۵ از کتاب "شواهد جدید مسیحیت که در این وبلاگ موجود است مراجعه کنید] در انجيل ها شرح دقيق كارها و تعليم عيسي ثبت شده است.
حال، عيسي به طور قطع ادعا كرد كه خداست( به مطلبهاي موجو در وبلاگ رجوع فرماييد: ادعاهاي مستقيم و غير مستقيم عيسي در مورد الوهيت). لذا هر كس بايد به اين سوال پاسخ دهد: آيا ادعاي الوهيت او درست است يا نادرست؟ اين سوال نياز به بررسي بسيار دقيق دارد. در قرن اول، مردم نظرات متفاوتي در مورد هويت عيسي داشتند. اما عيسي يك روز از شاگردانش پرسيد: «شما مرا كه مي دانيد؟» پطرس پاسخ داد: « تويي مسيح، پسر خداي زنده.» (متي16: 15و 16)
همه مردم با پاسخ پطرس موافق نيستند، اما هيچكس نيز نمي تواند از سوال عيسي طفره رود. ادعاي عيسي در مورد الوهيت خود يا بايد درست باشد يا نادرست. اگر درست باشد، پس او خداست و بر ماست كه خداوندي او را بپذيريم يا رد كنيم. بهانه اي نيز نداريم. اگر ادعاي الوهيت عيسي ناردست باشد، دو راه بيشتر باقي نميماند: يا خودش مي دانست كه ادعايش نادرست است، يا نمي دانست. اينك هر يك از اين شُقوق را جداگانه مورد بررسي قرار مي دهيم و بعد، به شواهد آن خواهيم پرداخت.
* آيا او فريبكار بود؟
وقتي عيسي ادعاهايش را عنوان مي كرد، اگر خودش هم مي دانست كه خدا نيست، پس دروغ مي گفت. اما اگر دروغگو بود، قطعاْ رياكار نيز بود، زيرا ديگران را مي گفت كه به هر قيمتي صادق باشند، اما خودش در دورغ بزرگي زندگي مي كرد و آن را تعليم مي داد. علاوه بر آن، او موجودي شيطاني نيز بود، چرا كه ديگران را تعليم مي داد كه براي دريافت رستگاري ابدي، به او ايمان بياورند. اگر مي دانست كه دروغ مي گويد و قادر به اثبات ادعايش نبود، بي ترديد فرد شيادي بود. و بالاخره، ديوانه بود چرا كه ادعاي الو هيتش بود كه او را به سوي صليب كشاند.
-
مرقس14: 61- 64: « اما عیسی همچنان خاموش ماند و پاسخی نداد. دیگربار کاهن اعظم از او پرسید:«آیا تو مسیح، پسر خدای متبارک هستی؟» عیسی بدو گفت:"هستم، و پسر انسان را خواهید دید که به دست راست قدرت نشسته، با ابرهای آسمان میآید." آنگاه کاهن اعظم گریبان خود را چاک زد و گفت: "دیگر چه نیاز به شاهد است؟ کفرش را شنیدید. حکمتان چیست؟" آنها همگی فتوا دادند که سزایش مرگ است.( ترجمه هزاري نو)
-
يوحنا19: 7 :«یهودیان در پاسخ او گفتند: «ما را شریعتی است که بنابر آن او باید بمیرد، زیرا ادعا میکند پسر خداست.»
اگر عيسي دروغگو و فريبكار بود، و در نتيجه، فردي شياد و ديوانه، در اينصورت چگونه مي توانست چنين تعاليم اخلاقي عميق و چنين الگوي اخلاقي نيرومندي براي ما بر جاي گذاشته باشد، طوري كه هيچكس تا كنون نتوانسته نظيرش را ارائه دهد؟ آيا يك فريبكار آن هم در چنين مقياس هراس انگيزي، مي توانسته چنين حقايق اخلاقي ايثارگرانه اي را تعليم دهد و چنين الگوي اخلاقي بي نظيري را عرضه مي كند؟ چنين تصوري في نفسه باور نكردني است.
جان استيوارت ميل (J. S. Mill)، فيلسوف و شك باور، و مخالف سرسخت مسيحيت، قبول داشت كه عيسي يك معلم اخلاق بود كه سزاوار توجه و احترامي فوق العاده ميباشد. او مي نويسد:
«وقتي به زندگي و گفتار عيسي مي انديشم، اصالت شخصيتي آميخته به ژرفاي بصيرتي مي بينيم كه خاص انسان هاي والا با نبوغي فوق العاده است و نوع بشر مي تواند به آنان ببالد. آنگاه كه اين نبوغ برجسته با خصائل خاص يك اصلاح گر اخلاق و شهيد راه اين رسالت كه تا كنون در اين جهان زيسته در مي آميزد، ديگر نمي توان گفت كه مذهب در انتخاب اين مرد به عنوان نماينده ايده آل و راهنماي بشريت اشتباه كرده است.امروز نيز، حتي براي يك بي ايمان ساده نيست كه براي برگردان قاعده فضيلت از عالم انتزاع به دنياي محسوسات، راه بهتري جز تلاش براي زيستن مطابق الگوي مقبول مسيح، بيابد.»
در تمام طول تاريخ، عيسي مسيح قلب و فكر ميليونها انسان را كه مشتاق پيروي از سرمش او بودند، شيفته خود ساخته است. حتي مورخ برجسته اي چون ويليام لِكي(W. Lecky) كه مخالف سر سخت مسيحيت و كليسا بود، اين نكته را در كتاب خود تحت عنوان [تاريخ اخلاق در اروپا از آگوستين تا شارلمان] مورد توجه قرار داده و نوشته است:
«اين بر مسيحيت بود كه خصلتي آرماني به جهان ارائه دهد كه با وجود تحولات هجده قرن، عشق و محبت را به قلب انسان ها دميده است و ثابت كرده كه قادر است در همه دوران ها و در ميان همه ملل، و در هر شرايطي عمل كند. مسيحيت نه تنها والاترين الگوي فضيلت بوده، بلكه نيرومندترين انگيزه براي عمل كردن به آن نيز مي باشد... گزارش ساده سه سال از زندگي فعال عيسي در دگرگوني و تلطيف روح انسان بيش از تمام نوشته هاي فيلسوفان و اندرزهاي معلمين اخلاق مؤثر بوده است.»
محقق تاريخ كليسا، فيليپ شاف(Philip Schaff)، وقتي شواهد الوهيت عيسي را مورد توجه قرار داد، خصوصا در پرتو تعاليم و شيوه زندگي او، چنان از بطالت تلاش هاي بعضي براي رد اين شواهد به حيرت آمد كه چنين نوشت:
«اين شهادت اگر درست نباشد، قطعاْ جز كفر يا جنون چيز ديگري نيست. استدلال براي رد آن، قادر نيست در مقابل پاكي و حرمت عيسي تاب بياورد، پاكي و حرمتي كه در هر گفته و عمل او آشكار شده و مورد پذيرش همگان مي باشد. اگر بگوييم كه او خود را فريب داده بود، آن هم در مورد چنين موضوع مهمي و با منطقي كه هميشه روشن و درست بود، اين نيز قابل قبول نمي باشد. او چگونه مي توانست مجنون و ديوانه باشد، در حالي كه هيچگاه تعادل فكري خود را از دست نداد و با صلابت، مافوق تمام مشكلات و جفاها حركت ميكرد و هميشه به سوالات نيرنگ آميز، حكيمانه ترين پاسخ ها را مي داد، و با آرامش و آگاهي، مرگ خود را بر صليب و قيامش را در روز سوم، و نزول روح القدس، و تاسيس كليسا، و ويراني اورشليم را پيشگويي كرد، پيشگويي هايي كه يك به يك تحقق يافت؟ شخصيتي اينچنين اصيل، اينچنين كامل، اينچنين منسجم، اينچنين انساني و در عين حال برتر از تمام عظمت هاي انساني، نه مي تواند دروغين باشد و نه تخيلي. براي ابداع يك عيسي، به يك عيسي نياز هست.»
او در اثر ديگري به نام[شخصيت مسيح] به اين نظريه كه عيسي يك فريبكار بود حمله كرده مي نويسد:
«اين فرضيه كه عيسي يك شياد بود، چنان موهِن به اخلاقيات و نيز عقل سليم است كه طرح صرف آن به منزله محكوميتش مي باشد. هيچ محقق شرافتمندي ديگر جرأت نمي كند چنين نظريه اي را آشكارا ابراز نمايد. به خاطر منطق و عقل سليم و تجربه، چگونه ممكن است كه يك شياد فريبكار و خودخواه و مُنحط، نابترين و شريف ترين شخصيتي را كه تاريخ به خود ديده است با حالتي اينچنين راستين و واقعي ابداع كرده و آن را با نهايت انسجام، از آغاز تا پايان حفظ كرده باشد؟ چگونه امكان دارد كه او طرحي خير خواهانه و اخلاقياتي متعالي را طرح ريزي كرده و با موفقيت به انتها رسانده باشد و زندگي خود را نيز عليرغم نيرومندترين تعصبات عصر خود و تمام اعصار، فداي آن كرده باشد؟»
پاسخ اين است كه عيسي نمي توانسته يك فريبكار و دروغگو باشد! كسي كه آنطور زيست كه عيسي زيست، آنگونه تعليم داد كه عيسي تعليم داد، و آنچنان مُرد كه عيسي جان سپرد، نمي توانسته يك فريبكار بوده باشد.
پس چه راه حل ديگري باقي مي ماند؟؟
* آيا او مجنون بود؟
اصلا قابل تصور نيست كه عيسي شخصي فريبكار بوده باشد، آيا امكان دارد كه او خود را خدا مي دانسته، اما در اين مورد اشتباه مي كرده است؟ مگر نه اينكه ممكن است، شخصي در عين صداقت و خلوص نيت، در اشتباه نيز باشد؟ اما بايد به ياد داشته باشيم كه شخصي كه خود را خدا مي پنداشت، آن هم در فرهنگي كه شديدا يكتاپرست بود، و در ضمن به مردم مي گفت كه سرنوشت ابدي شان بستگي به ايمان به او دارد، چنين پنداري براي او زاييده خيال پردازي هاي خوش باورانه نيست، بلكه ناشي از افكار جنون آميز صرف است. آيا عيسي مسيح چنين شخصي بود؟
فيلسوف مسيحي، پيتر كريفت (P. Kreeft) اين راه حل را بررسي مي كند و بعد بيان مي دارد كه به چه دليل آن را رد مي كند:
«مقياس سنجش جنون فرد، ميزان شكافي است كه ميان تصور فرد از خويشتن و آنچه كه واقعا هست، وجود دارد. اگر كسي فكر كند كه بزرگترين فيلسوف جهان است، شخصي نادان و گستاخ مي باشد؛ اگر فكر كند كه ناپلئون است، جنونش كمي جدي است؛ اگر فكر كند كه پروانه است، جنونش بسيار جدي است. اما اگر تصور كند كه خدا است، اين ديگر چيزي فراتر از جنون است، زيرا اختلاف ميان يك چيز محدود و خداي نامحدود و لايتناهي بسيار زيادتر از اختلاف ميان دو چيز محدود مي باشد، مثلا يك انسان و يك پروانه. با اين حساب، چرا عيسي نمي توانسته دروغگو يا مجنون باشد؟ ...
هر كه انجيل ها را خوانده باشد، انصافا نمي تواند چنين امكاني را به ذهن راه دهد. درايت و فهم و خرد انساني و جذبه عيسي كه از انجيل ها هويداست چنان غيرقابل انكار مي باشد كه فقط خواننده اي دل سخت و متعصب مي تواند منكر آن گردد... عيسي را با دروغگويان و فريبكاران مقايسه كنيد ... يا با مجنوني در حال مرگ همچون نِيچِه. عيسي دقيقا آن سه خصلتي را دارا بود كه برجسته ترين فريبكاران و ديوانگان فاقدش مي باشند.
۱) خرد و حكمت عملي او، توانايي در ديدن قلب انسان؛
2) محبت عميق و شفقت عظيم او، توانايي اش در جذب افراد و آرامي بخشيدن به ايشان و اطمينان دادن از آمرزش گناهان، و اقتدار او كه مشابه اقتدار كاتبان بود؛
3)قابليت ايجاد شگفتي، غير قابل پيش بيني بدنش، و خلاقيت او. دروغگويان و ديوانگان بسيار نادان و قابل پيش بيني مي باشند! اگر كسي با انجيل ها و نيز با ذات بشر آشنايي داشته باشد، نخواهد توانست اين امكان را متصور شود كه عيسي فريبكار يا مجنون يا انسان بدي بود.»
حتي ناپلئون بُناپارت نيز در مورد مسيح چنين گفته است:« من انسانها را ميشناسم؛ براي همين به شما ميگويم كه عيسي مسيح يك انسان نيست. انسانهايي با انديشه اي سطحي تشابهي ميان مسيح و بنيانگذاران امپراتوري ها و خدايان ساير اديان مشاهده مي كند. چنين تشابهي وجود ندارد. ميان مسيحيت و ساير اديان فاصله اي به اندازه ابديت وجود دارد... در شخصيت مسيح همه چيز مرا شگفت زده مي كند. روح او مرا به لرزه در مي آورد، و اراده اش متحيرم مي سازد. ميان او و هر شخص ديگري در جهان هيچ وجه مشتركي وجود ندارد. او شخصيتي است منحصر به فرد.
انديشه و احساس او، حقيقتي كه اعلام مي دارد، روش متقاعد سازي اش، هيچيك به واسطه نهادهاي بشري يا ماهيت اشياء قابل توجيه نيست... هر چه بيشتر از نزديك مي نگرم، هر چه دقيق تر بررسي مي كنم، پي ميبرم كه در او همه چيز بس بالاتر از من است، همه چيز در او عظيم است، عظمتي كه مرا در خود فرو مي برد. مذهب او مكاشفه اي است از انديشه هاي كه قطعا انساني نيست... نظير او را فقط در خودش مي توان يافت. تمام تاريخ را بيهوده جستجو كردم تا شخصي نظير عيسي يا چيزي كه بتواند به انجيل نزديك باشد، بيابم. نه تاريخ، نه بشريت، نه قرون و اعصار، نه طبيعت، هيچيك چيزي عرضه نكرد كه بتوانم آن را با مسيح و انجيل مقايسه كنم. در او همه چيز خارق العاده است.»
ويليام چَنينگ (W. Channing)، يگانه باور و اومانيست قرن نوزدهم نيز فرضيه مجنون بودنِ عيسي را رد ميكند و آن را براي توضيح هويت عيسي كاملا نابسنده مي خواند و مي نويسد: «اتهام جنون و هيجانات توهم آميز مطلقا با شخصيت عيسي همخواني ندارد. در سراسر تعليمات او آرامشي عميق و سادگي گفتاري حيرت انگيز حكمفرماست. در هيچ يك از كارهايش، و در هيچ مورد از گفتارش، نشانه اي از هيجان و افراط نمي بينيم. آيا دعايي كه او آموخت، نشاني از جنون و هيجان دارد؟ كارهاي نيك او همگي همراه بود با آرامش و ثباتي كه بيانگر اقتدار و مشيت الهي مي باشد.»
حقيقت اين است كه عيسي نه فقط از سلامت عقل برخوردار بود، بلكه مشورتي كه او ارائه داده، موجزترين و دقيق ترين فرمول براي دستيابي به آرامي فكر و دل مي باشد. من گفتار جِي .تي. فيِشر(J. T. Fisher)، روانكاو معروف را در اين زمينه بسيار دوست دارم كه مي نويسد:
« اگر بخواهيد چكيده. عصاره تمام نوشته هاي برجسته ترين و حاذق ترين روان شناسان و روانكاوان را در خصوص بهداشت رواني تهيه كنيد و آنها را از تمام زوائد بزداييد، آخرالامر نوشته اي با شباهتي ناقص از موعظه بالاي كوه به دست خواهيد آورد. اما مسيحيان به مدت دو هزار سال، اين مؤثرترين نسخه شفابخش درد نا آرامي و حسرت هاي سركوب شده بشري را در دست داشته اند. اين بخش از انجيل، طرح نهايي براي سعادت بشر، اميد، سلامت فكر و روان، و رضايت درون اوست.»
هيچ مجنون و ديوانه اي نمي تواند سر چشمه چنين بصيرت هوشمندانه و كارآمدي باشد. به قول سي. اِس. لوئيس، فقط توضيح مسيحيت مي تواند در اين مورد كارساز باشد:
«ارائه توجيهي براي زندگي و گفتار و تاثير عيسي به غير از توجيهِ موجود در خودِ مسيحيت، مشكل بزرگي است. تضاد ميان عمق و سلامت عقل حاكم بر تعاليم اخلاقي او و خود بزرگ بيني كه مي بايست بر تعاليم الهياتي او حكمفرما باشد، هرگز به گونه اي رضايت بخش حل نشده است، مگر آنكه بپذيريم كه او بِراستي خداست.»
* او خداوند است
اگر عيساي ناصري نه فريبكار و دروغگوست و نه مجنون و ديوانه، پس بايد كه بِراستي سَروَر و خداوند باشد.
-
پطرس اعلام داشت: « شَمعون پِطرُس پاسخ داد: «تویی مسیح، پسر خدای زنده!» (متي16: 16)
-
مَرتا اهل بيتْ عَنْيا و خواهر ايلعازَر اعتراف كرده، گفت: : «آری، سرورم، من ایمان آوردهام که تویی مسیح پسر خدا، همان که باید به جهان میآمد.» (یوحنا ۱۱: ۲۷)
-
توما يكي از حواريون، وقتي عيسي را پس از زنده شدنش در مقابل خود ديد، حيرت زده گفت:«خداوند من و خدای من!» (يوحنا20: 28)
-
مرقس انجيل خود را اينچنين آغاز مي كند:« آغاز خبر خوش دربارۀ عیسی مسیح، پسر خدا.» (مرقس1: 1)
-
نويسنده رساله به عِبرانيان درباره عيسي چنين اظهار داشته است:« او فروغِ جلالِ خدا و مظهر کامل ذات اوست، و همهچیز را با کلام نیرومند خود نگاه میدارد» (عِبرانيان1: 3)
ساير مدعيان خدايي و رهايي بخشي بر صحنه تاريخ آمدند و رفتند، اما عيسي هنوز آنجا راست قامت ايستاده، برتر از تمامي آنان.
مورخ معاصر، آرنولد. جِي. تُويْنبي (A. J. Toynbee) صفحاتي طولاني را به بحث و بررسي [رهايي بخشندگان جامعه] در طول تاريخ اختصاص داده است، آناني كه كوشيدند مظالم اجتماعي يا انحطاط فرهنگي را با توسل به گذشته يا نويد آينده، يا اعلام جنگ يا تلاش در راه صلح، يا عرضه حكمت و ادعاي الوهيت از ميان بردارند.
تُوينُبي پس از آنكه حدود هشتاد صفحه از جلد ششم اثر عظيمش به نام[بررسي تريخ] را به بحث درباره چنين اشخاصي اختصاص مي دهد، سرانجام به عيسي مسيح ميرسد ودر مي يابد كه او بِراستي بي همتاست:
«وقتي بررسي خود را آغاز كرديم، خود را در ميان لشكري نيرومند و در حال پيشرفت يافتيم؛ اما به تدريج كه پيش رفتيم، ديديم كه رژه روندگان يك به يك از صحنه خارج شدند. نخستين افتادگان شمشير زنان بودند و بعد متوسلين به گذشته و سپس نويد دهندگان آينده، و بعد فيلسوفان، تا سرانجام هيچ رقيب بشري در ميدان باقي نماند. در آخرين صحنه، شمار مدعيان رهايي بشر، از انساني گرفته تا الوهي، به حد خدايان كاهش يافت؛ و حال، مي بايست ديد كداميك عليرغم نيروي فوق بشري شان تا به آخر تاب مي آورند.
اينان وقتي به محك تجربه مرگ رسيدند، شمار بسيار اندكي از آنان حاضر شدند با پريدن در آب يخ زده رودخانه مرگ، عنوان خدايي خود را به محك آزمايش بزنند. اما در همان حال كه ايستاده به كرانه دورتر خيره شده ايم، چهره اي منفرد سر از طوفان بر مي اورد، و خيلي زود تمام افق را پر مي سازد. اين همان رهايي بخشِ بشريت است: عيسي مسيح؛ " مسرت خداوند در دست او ميسر خواهد بود. ثمره مشقت جان خويش را خواهد ديد و سير خواهد شد." (اشعيا53: 10و 11).
تصميم شما در اين خصوص كه عيسي كيست، فقط يك بازي فكريِ عبث نيست. نمي توانيد او را به عنوان يك معلم اخلاق برجسته در قفسه كتابخانه بگذاريد. اين راه درستي نيست. او يا فريبكار است، يا مجنون، يا خداوند. بايد در اين خصوص تصميم بگيريد. اما به گفته يوحناي رسول،
«اينقدر نوشته شد تا ايمان آوريد كه عيسي، مسيح و پسر خداست و تا ايمان آورده ، به اسم او حيات يابيد.» (يوحنا 20: 31)
شواهد همه به نفع خداوندي عيسي است. اما بعضي از مردم اين شواهد روشن را به خاطر نتايج اخلاقي اش رد ميكنند. براي اينكه بر اساس ملاحظات فوق تصميم بگيريم كه عيسي فريبكار بود يا مجنون يا خدواند و خدا، به صداقت اخلاقي نياز داريم.
