|
رئوس مطالب فصل |
|
عيسي، شخصيتي تاريخي * مقدمه * اشاره به تاریخیت عیسی در منابع غیر مذهبی * اشاره به تاریخیت عیسی در منابع یهودی * اشاره به تاریخیت عیسی در منابع مسیحی |
* مقدمه
فيلسوف معروف، بِرتراند راسِل در كتاب خود به نام [چرا مسيحي نيستم؟] مي نويسد: «از ديدگاه تاريخي،هيچ اطميناني نيست كه مسيح هرگز وجود داشته است، و اگر هم وجود داشته چيزي دربارۀ او نمي دانيم.»
باعث حيرت فراوان است كه امروزه افرادي آگاه با ادعاي افراطي راسِل هم عقيده اند. براي بسياري از مردم سوالاتي در مورد عيسي مسيح مطرح است، و بعضي نيز شك دارند كه اظهارات كتاب مقدس دربارۀ او درست باشد، اما تعداد آناني كه مدعي اند كه او اساساً هرگز وجود نداشته است، و اگر هم داشته است، ما چيزي دربارۀ اونمي دانيم، بسيار اندك است.
حتي شخصي انقلابي چون توماس پِين (Thomas Paine) كه نظري بسيار منفي در مورد مسيحيت داشت، تاريخي بودن عيساي ناصري را مورد ترديد قرار نداد. پِين گرچه معتقد بود كه اظهارات كتاب مقدس در خصوص الوهيت عيسي اسطورۀ صرف است، با اين حال بر اين باور بود كه عيسي واقعاً زيسته است.
پِين مي نويسد: «او(يعني عيسي مسيح) مردي متقي و مهربان بود. اخلاقياتي كه تعليم مي داد و به آن عمل مي كرد، از والاترين نوع آن بود. گرچه كُنفوسيوس و برخي از فلاسفه يونان در گذشته، و بعدها كوئِيكِرها(Quakers)، و نيز مردمان نيك در تمام اعصار، نظام اخلاقيات مشابهي را ترويج داده اند، اما هيچيك نتواسنته اند از اخلاقيات عيسي فراتر روند.»
اما گاه به افرادي مانند راسِل بر مي خورم كه با وجود شواهد موجود، با اصرار انكار مي كنند كه اصلاًعيسي وجود داشته است. یکی از این برخوردها، در طول جلسات مباحثه ای بود که انجمن دانشجویان تشکیل داده بود. طرف مقابل من در این مباحثات، خانمی بود که در گفتار آغازین خود چنین گفت: «امروزه پژوهشگران تاریخ با قاطعیت ثابت کرده اند که عیسی یک شخصیت تاریخی نبوده است.» باورم نمی شد که چنین چیزی شنیده ام. اما خوشحال بودم که این را بیان کرد، چون به من فرصت داد که به دو هزار و پانصد دانشجو ثابت کنم که این خانم درس تاریخش را خوب فرا نگرفته است.
اگر فرا گرفته بود، حتماً به نوشته های اِف. اِف. بروس، استاد نقد و تفسیر کتاب مقدس در دانشگاه رایلَندز در منچستر، بر می خورد که چنین می گوید:«اگر برخی از نویسندگان مسیح را اسطوره جلوه می دهند، کارشان بر شواهد و قرائن تاریخی استوار نیست. برای یک مورخ بی طرف، تاریخیت عیسی به اندازۀ تاریخیت ژولیوس سزار بدیهی و مسجل است. فرضیه های مربوط به اسطوره بودن شخصیت عیسی هیچگاه از سوی مورخین مطرح نمی شود.»
اُتو بِتز(Otto Betz) محق است كه بگويد: «هيچ پژوهشگر واقع بيني هرگز اين مخاطره را نميپذيرد كه فرضيه اي در زمينه تاريخي نبودن شخصيت عيسي مطرح سازد.»
تاريخيت عيسي فقط موضوعي نيست كه براي مسيحيان جالب توجه باشد تمام ايمان و اعتقاد مسيحي ريشه در تاريخ دارد. در اين فصل، شواهد و قرائني از منابع مسيحي، يهودي، و غير مذهبي ارائه خواهيم داد كه بر تاريخي بودن زندگي مسيح گواهي مي دهند.
* اشاره به تاريخيت عيسي در منابع غير مذهبي
مقصود ما از [غير مذهبي] همان منابع غير مسيحي و غير يهودي و كلاً ضد مسيحي است. بسياري از نويسندگان غير مذهبي در دنياي باستان، به عيسي و نهضتي كه او آغازگر آن بود، اشاره مي كنند. همين واقعيت كه ايشان غالباً نسبت به مسيحيت حالتي خصمانه داشته اند، سبب مي شود كه شهادت آنان از اعتبار بيشتري برخوردار شود، چرا كه ايشان هيچ نفعي ندارند كه تاريخيت يك رهبر مذهبي را تاييد كنند كه مورد انزجارشان مي باشد.
1- كرنليوس تاسيتوس
كُرنِليوس تاسيتوس(حدود 55-125ميلادي)، مورخي رومي بود كه در دوران سلطنت چندين امپراطور روم مي زيست. او را «برجسته ترين مورخ» روم باستان مي نامند و پژوهشگران«صداقت و نيك سرشتي» او را مي ستايند. مهم ترين آثار تاسيتوس، يكي «سالنامه هاي» اوست و ديگري «نوشته هاي تاريخي». «سالنامه ها» شامل دورۀ زماني ميان مرگ آگُستوس در سال 14 ميلادي تا مرگ نِرون در سال 64 ميلادي است؛«نوشته هاي تاريخي»نيز از زمان مرگ نِرون آغاز مي شود و تا مرگ دوميتيان در سال 96 ميلادي ادامه مي يابد.
در بخش مربوط به فرمانروايي نِرون ، تاسيتوس يه مرگ مسيح و وجود مسيحيان در روم اشاره مي كند. او چنين مي نويسد: «هيچيك از تَسَليات انساني، هيچيك از هداياي شاهزادگان ، و نه هيچ قرباني كه ميشد به خدايان تقديم كرد ،نتوانست نِرون را از رنج رسوايي ناشي از شايعه دخالت او در آتش سوزي ويرانگر روم تسلي دهد. از اينرو ، براي سركوب اين شايعه ، او به دروغ افرادي را متهم ساخت كه مسيحي خوانده مي شدند و به خاطر خطاهاي هولناكشان مورد نفرت بودند، و ايشان را با بديع ترين شكنجه ها مجازات كرد.
كريستوس، بنيانگذار اين طريقت ، به دست پُنطيوس پيلاطُس، فرماندار يهوديه در دورۀ امپراتوري طيباريوس اعدام گرديده بود. اما اين خرافۀ مرگبار كه براي مدتي سركوب شده بود، بار ديگر اشاعه يافت، نه تنها در يهوديه، محل آغاز اين بدعت، بلكه در شهر روم نيز.»
نورمَن آندرسُن در اين سطور اشاره اي به قيام مسيح را مشاهده كرده، مي نويسد: «بسيار احتمال دارد كه اشارۀ تاسيتوس به اينكه اين خرافۀ مرگبار بعد از سركوب شدن مجدداً اشاعه يافت ،دلالت داشته باشد به اعتقاد كليساي اوليه به اينكه آن مسيح كه مصلوب شد، از قبر برخاسته است.»
اِف.اِف.بروس از اين نوشته تاسيتوس ،به يك نكته جانبي اشاره مي كند: «از پيلاطُس در هيچيك از اسناد غير مذهبي كه به دست مار رسيده نام برده نشده است...شايد بتوان اين را يكي از طنزهاي تاريخ به شمار آورد كه تنها اشارۀ باقي مانده به او در آثار غير مسيحي، فقط به خاطر حكم اعدامي است كه او براي مسيح صادر كرد. تاسيتوس براي يك لحظه با اعتقادنامۀ مسيحيان باستان همصدا مي شود كه مي گويد: "...در حكومت پُنطيوس پيلاطُس الم كشيد."»
استاد كمبريج، ماركوس باكموئِل(M.Bockmuehl) بر اين نكته تاكيد مي گذارد كه توضيحات تاسيتوس، اين مورخ برجسته رومي، «تاييدي است مستقل بر اين واقعيت كه عيسي واقعاً وجود داشته و در دورۀ امپراطوري طيباريوس و فرمانداري پُنطيوس پيلاطُس(يا در قالب اصطلاحات فني، والي يهوديه بين سالهاي 26-36ميلادي)رسماً اعدام شد. اين امر ممكن است چندان مهم به نظر نرسد، اما در واقع براي رد اعتبار دو فرضيه كه هنوز نيز گاه عنوان مي شوند، بسيار مفيد است: یکی اين فرضيه كه عيساي ناصري هرگز وجود نداشته است و دیگری اين فرضيه كه مرگ او با روش رسمي رومي ها براي اعدام صورت نگرفت.»
2- لوسيلن اهل ساموساتا
لوسيان، هجونويس اواخر قرن دوم، مسيح و مسيحيان را به باد استهزا گرفته، اما هيچگاه وجود آنان را غير واقعي نپنداشته است، او مي نويسد:
«مي دانيد، مسيحيان تا به امروز مردي را مي پرستند، آن شخصيت بر جسته را كه آيين نوين ايشان را ابداع كرد و به خاطر همين نيز به صليب كشيده شد...اين مخلوقات گمراه آيين خود را با اين اعتقاد كلي آغاز مي كنند كه براي هميشه ناميرا هستند؛ در اثر همين اعتقاد است كه مرگ را هيچ مي شمارند و خويشتن را فدا مي كنند،امري كه در ميانشان اينچنين رواج دارد. همچنين واضع شريعت ايشان به آنان چنين القا كرده كه از آن لحظه كه به اين طريقت مي گروند، همگي برادرند؛ ايشان منكر خدايان يوناني اند و آن حكيم مصلوب را مي پرستند و طبق احكام او زندگي مي كنند وهمۀ اينها را از روي اعتقادي خالص انجام مي دهند و نتيجه اش اين شده كه هر نوع مال دنيايي را حقير شمرده، آنها را از آنِ همه مي دانند.»
۳- سويتونيوس
سُويتونيوس(Suetonius)، يكي ديگر از مورخان رومي و از مقامات دربار هادريان و نگارندۀ سالنامه هاي دربار، در اثر خود به نام «زندگي كلوديوس» چنين مي نويسد:
«از آنجا كه يهوديان در اثر تحريكات كريستوس (Chrestus،املاي نادرستي از Christus،مسيح)، دائماً بلوا به پا مي كردند، كلوديوس ايشان را از روم بيرون راند.» لوقا در اعمال 2:18 به اين واقعه اشاره مي كند، واقعه اي كه در سال 49 ميلادي رخ داد. سُويتونيوس در اثر ديگري دربارۀ حريقي كه روم را در سال 64 ميلادي در دوره سلطنت نِرون ويران كرد، چنين مي نويسد: «نِرون تقصير را به گردن مسيحيان انداخت و مجازات را بر آنان وارد آورد؛ ايشان دسته اي از مردمند كه پيرو خرافاتي گمراه كننده مي باشند.»
با اين فرض كه عيسي در اوئل دهه سي از قرن اول مصلوب شد، سُويتونيوس كه هيچ حالت دوستانه اي نسبت به مسيحيان نداشت، حظور ايشان را در پايتخت امپراطوري بيست سال پس از آن واقع مورد تاييد قرار مي دهد و اظهار مي دارد كه ايشان به خاطر اعتقادشان به اينكه عيسي مسيح واقعاً زيسته، مُرد و بار ديگر زنده شد شكنجه مي شوند و مي ميرند.
۴- پلينيِ جوان
پليني(Pliny)، والي بيتينيا در آسياي صغير در سال 112 ميلادي ، نامه اي به امپراطور تراژان نوشت تا از او در خصوص نحوۀ رفتار با مسيحيان نظر خواهي كند. او در نامه خود توضيح مي دهد كه دائماً مرد و زن ، پسر و دختر را از مسيحيان به قتل مي رساند. تعداد كساني كه به اين شكل اعدام مي شوند، آنقدر زياد است كه او نمي داند آيا بايد هر مسيحي را كه مي يابد بُكُشد ، يا فقط بعضي از آنها را بايد اعدام كند. او شرح مي دهد كه مسيحيان را مجبور ساخته تا در مقابل تمثال تراژان زانو بزنند. در بخشي از نامه اش چنين مي نويسد:
«من ايشان را واداشته ام تا مسيح را لعنت كنند، كاري كه هيچ مسيحيِ واقعي را نمي توان به آن واداشت.» در همان نامه، در مورد مسيحياني كه محاكمه مي شدند چنين مي گويد:«آنان مي پذيرفتند كه تنها جرم يا خطايشان اين بوده ، كه طبق عادت ، در روز معيني پيش از طلوع آفتاب گرد هم مي آيند و براي مسيح به سان يك خدا، سرودي با بندهاي متناوب مي سرايند و خود را با سوگندي سخت متعهد مي سازند كه هيچ كار بد نكنند و هرگز مرتكب نادرستي و دزدي و زنا نشوند، و گفته هاي خود را به دروغ تبديل نكنند، و اگر امانتي بديشان سپرده شده، از بازگردان آن سر باز نزنند».
5- تالوس
يكي از نخستين نويسندگان غير مذهبي كه به مسيح اشاره مي كند، تالوس(Thallus)مي باشد. او احتمالاً در حدود سال 52 ميلادي، تاريخ مديترانه شرقي را از زمان جنگ هاي تروژان تا روزگار خودش به نگارش در آورد. بدبختانه، نوشته او فقط به شكل نقل قول هايي در آثار ساير نويسندگان باقي مانده است. يكي از اين نويسندگان، يوليوس آفريكانوس، يكي مسيحي است كه اثر خود را در حدود سال 221 ميلادي به رشته تحرير در آورد. يكي از بخش هاي جالب اثر او مربوط مي شود به نظرات تالوس درباره تاريكي اي كه پيش از مرگ عيسي بر روي صليب بر زمين حاكم شد. آفريكانوس چنين مي نويسد:
«تالوس در سومين كتاب ازتاريخ خود، اظهار داشته كه اين تاريكي در اثر خورشيد گرفتگي بوده است، كه اين امر طبعاً به نظر من غير منطقي است، زيرا خورشيد گرفتگي نميتواند به هنگام ماه كامل رخ دهد؛ و زمان مرگ عيسي، موعد عيد فِصَح و ماه كامل بود.»
اين اشاره حاكي از اين است كه روايت اناجيل در خصوص تاريكي حاكم بر زمين به هنگام مصلوب شدن عيسي امري شناخته شده بوده و نياز به توضيحي طبيعت گرايانه از سوي غير مسيحيان داشته است. تالوس ترديدي نداشت كه عيسي مصلوب شده بود و رويدادي غير عادي در طبيعت رخ داده بود كه نياز به توضيح داشت. آنچه كه فكر او را به خود مشغول مي داشت، چگونگي تغيير متفاوت آن بود. اما او ترديدي در خودِ رويدادها نداشت.
6- فِله گون
يكي ديگر از نويسندگان غير مذهبي، فِله گون (Phlegon) است كه كتابي به نام «تاريخ وقايع» نوشته است. اين كتاب گرچه مفقود شده است، اما يوليوس آفريكانوس بخش كوچكي از آن را در نوشته هاي خود حفظ كرده است. فِله گون مانند تالوس، تاييد ميكند كه به هنگام تصليب عيسي، تاريكي زمين را فرو گرفت و او نيزمعتقد است كه اين امر در اثر گفتگي خورشيد بوده است:
«در دوران سلطنت طيباريوس قيصر كسوفي به هنگام ماه كامل رخ داد.» به غير از آفريكانوس، نويسندۀ رسالات دفاعي، اُرجين در قرن سوم ، و همچنين فيلوپون، نويسندۀ قرن ششم، اشارات فِله گون به اين رويداد را نقل كرده اند.
۷- مارا بار-سراپيون
مدتي بعد از سال 70 ميلادي ، مارا بار- سِراپيون، فيلسوف اهل سوريه و احتمالاً پيرو مكتب رواقي، نامه اي از زندان براي پسر خود نوشت و او را تشويق نمود كه حكمت را دنبال كند. او در نامه اش، عيسي را با سُقراط و پيتاگوراس مقايسه مي كند. او مي نويسد:
«چه نفعي عايد آتِنيان شد وقتي سُقراط را به مرگ سپردند ؟ مگر نه اينكه قحطي و طاعون به عنوان مجازاتِ خطايشان بر آنان نازل شد؟ چه نفعي بردند مردان سامون كه پيتاگوراس را سوزاندند؟ مگر نه اينكه در يك لحظه شن سرزمينشان را پوشاند؟ چه نفعي عايد يهوديان شد وقتي كه پادشاه دانايشان را به قتل رساندند؟ مگر نه اينكه حكومتشان درست پس از آن از ميان رفت؟ خدا به حَقْ انتقام اين سه مرد دانا را گرفت:
آتِنيان از گرسنگي هلاك شدند؛ شهرِ سامون را دريا پوشاند؛ يهوديان كاشانه شان ويران شد و از سرزمين خود رانده، در دنيا پراكنده شده اند. اما سُقراط براي هميشه نَمُرد؛ او در تنديس هيرا زندگي مي كند. آن پادشاه دانا نيز براي هميشه نَمُرد؛ او در تعاليمي كه داد زندگي مي كند.»
آن شخص قطعاً مسيحي نبوده زيرا عيسي را همرديف با سُقراط و پيتاگوراس قرار مي دهد؛ او معتقد بود كه عيسي در تعاليمش زنده است، نه در اثر قيامش؛ و در جاي ديگري از نامه اش ،اعتقاد به چند خدايي به چشم مي خورد. با اينحال اشاراتش به مسيح بيانگر اين است كه او ترديدي به واقعي بودنِ شخصيت عيسي نداشته است.
* اشارات به تاريخيت عيسي در منابع يهودي
محققين اشارات متعددي به عيسي در منابع يهودي يافته اند كه بر خي از آنها معتبر و برخي ديگر غير معتبر مي باشند. بعضي از منابع نيز كه تصور مي شد به عيسي اشاره مي كنند، عملاً چنين نبودند .در اينجا چند مورد از اشارات مهمتر و معتبر تر را انتخاب كرده ايم تا بر آنها متمركز شويم. اشارات موجود در منابع قديمي يهوديان، همچون اشارات منابع غير مذهبي، نسبت به بنيانگذار مسيحيت و پيروان او و معتقدات ايشان،حالتي خصمانه دارند. به همين جهت اشارات آنها به رويدادهاي زندگي عيسي، شهادت معتبري است بر تاريخيت آنها.
الف - رویداد صلیب
در تَلْمود بابِلي چنين مي خوانيم: «چنين تعليم داده شده است: در شب عيد فِصَح، يَشوع را به دار آويختند. و يك منادي براي مدت چهل روز در مقابل او ميرفت و مي گفت: "او قرار است سنگ سار شود، زيرا مرتكب جادوگري شده، اسرائيل را گمراه كرده است. اگر كسي چيزي دارد كه در دفاع از او بگويد، بيايد و شهادت خود را ارائه دهد."اما چون چيزي به نفع او يافت نشد،او را در شب عيد فِصَح به دار آويختند.» ويراست ديگري از همين متن، او را«يَشوع ناصري» مي خواند.
«يَشوع» تلفظ اصلي نام عيسي در زبان عبري است و اشاره به او تحت عنوان ناصري، ارتباط اين شخص را با عيسي مسيح محكم تر مي سازد. به علاوه ، عبارت [به دار آويختن، اصطلاح ديگري است براي مصلوب كردن (ر.ش.لوقا23: 39؛غَلاطيان3: 13)].
جوزف كلاسنِر، محقق يهودي مينويسد: «كتاب تَلمود بجاي اصطلاح مصلوب كردن، از اصطلاح به دار آويختن استفاده مي كند، زيرا اين روش هولناك اعدام براي محققين يهودي فقط به واسطه محاكم رومي شناخته شده بود، نه به واسطۀ نظام قضايي يهود. حتي پولس رسول نيز در غَلاطيان 3: 13، لعنت خدا بر به دار آويختگان ( تثنيه21: 23) را در مورد عيسي به كار مي برد.»
همچنين اشاره به اين نكته كه تصليب در شب عيد فِصَح رخ داد، با يوحنا 19: 14 توافق دارد. بدينسان، اين متن به روشني تاريخيت عيسي و مرگ او را تاييد مي كند همچنين دست داشتن مقامات يهودي در محكوميت او را مورد تاييد قرار مي دهد، اما مي كوشد عمل ايشان را توجيه كند. حتي به طور غير مستقيم بر معجزات عيسي شهادت مي دهد، اما آنها را جادوگري و شعبده بازي جلوه مي دهد، همان واكنشي كه نويسندگان انجيل ها نيز از ديگران ذكر كرده اند(مرقس3: 22؛متي9: 34؛12: 2412: 24). به موازات اين متن،يك نويسندۀ يهودي در اواخر قرن سوم چنين اظهار مي دارد:
«آيا باور كردني است كه براي او با چنين غيرتي به دنبال دفاعيه گشت؟ او يك گمراه كننده بود و خداي رحمان مي فرمايد: "بر چنين شخصي نبايد رحم كرد." فرقي كه در مورد عيسي وجود داشت اين بود كه او به پادشاهي نزديك بود.» عبارت [به پادشاهي نزديك بود] ممكن است به شجر نامۀ عيسي و نسبت آن با داود، پادشاه اسرائيل اشاره داشته باشد؛ يا شايد هم دلالت داشته باشد به واقعۀ شستن دست هاي پيلاطُس قبل از تسليم كردن او براي شلاق خوردن و مصلوب شدن.
ب - عيسي و شاگردانش
در بخش ديگري از تَلْمود، در شرح واقعۀ مصلوب شدن عيسي، تصريح شده كه [يَشوع پنج حواري داشت به نامهاي مَتاي، نَكاي، نِتصِر، بوني، و توداه.] مَتاي را ميتوان همان مَتي پنداشت، اما ساير نام ها را نمي توان با هيچيك از شاگرداني كه در انجيل نام برده شده اند، يكي دانست. بايد توجه داشت كه در تَلْمود تعداد شاگردان ساير علماي ديني نيز هميشه پنج نفر بوده است. به هر حال، آنچه كه از اين متن تَلْمود روشن است، اين امر است كه رَبّي عيسي داراي شاگرداني بوده است.
پ - تولد از باكره؟
در تَلْمود، القابي كه براي عيسي به كار رفته، [بن پاندِرا ] (يا "بن پانتِره) و [يَشوع بن پاندِرا] مي باشد. بسياري از محققين معتقدند كه پاندِرا يك نوع بازي با كلمۀ يونانيِ parthenos (يعني باكره) مي باشد.
طبق نظر جوزف كلاسِنر، يهوديان از همان ابتدا از مسيحيان كه اكثرشان به يوناني سخن مي گفتند، مي شنيدند كه عيسي پسر يك باكره است. بنابراين، يهوديان براي تمسخر ايشان عيسي را Benha-Panteraناميدند، يعني[پسر پلنگ]. در بخش هاي مختلفي از تَلْمود بابِلي ، صفات بدي به مريم و عيسي نسبت داده شده است(كه ما به خاطر حرمت ايشان، از ترجمۀ آنها اجتناب مي كنيم). چنين اتهاماتي عليه عيسي در مورد نا مشخص بودنِ هويت پدرش، از سوي كاتبان و فَريسيان نيز بطور غير مستقيم عنوان شده است. اين نوع اتهامات گرچه در عهد جديد رد شده، اما خود مؤيد اين واقعيت است كه ولادت معجزه آساي عيسي از همان آغاز جزو اعتقادات كليسا بوده است؛ غير مسيحيان مي بايست اين اعتقاد را به نوعي توجيه و رد مي كردند و توجه داشته باشيد كه توجيهي كه غير مسيحيان ارائه مي دادند، نفي موجوديت عيسي نبود، بلكه كوشش براي ارائه علتي متفاوت در مورد آن بود.
۴- شهادت يوسفوس
يوسفوس بن مَتاتياس(متولد37/38ميلادي، مرگ بعد از 100 ميلادي)، به گفتۀ جان مِيِر، يك اشراف زادۀ يهودي، كاهن،سياستمدار، فرمانده "نه چندان راغبِ" گروه هاي شورشي در جليل در طول نخستين قيام يهوديان عليه روم (66-73ميلادي)، فرصت طلبي زيرك، مورخ يهودي در دوره سلطنت فلاويوس ها، و ظاهراً يك فَريسي بود. او در سال 67 ميلادي به دست وِسپازيان اسير شد و در طول سال هاي باقيماندۀ قيام، در مقام ميانجي و مترجم به رومي ها خدمت كرد.
وقتي او را به روم بردند، دو اثر بزرگ به نگارش در آورد: يكي جنگ هاي يهوديان بود كه در اوائل دهۀ هفتاد نوشت، و ديگري كه اثري طولاني تر بود دوران باستان يهوديان نام دارد كه در حدود سال هاي 93يا94 ميلادي تكميل گرديد. فلاويوس يوسِفوس عضو اندروني دربار امپراطور شد. در واقع، او نام امپراطور، يعني فلاويوس را به عنوان نام رومي اش بر خود نهاد. يوسفوسِ نيز نام يهودي او بود. در كتاب دوران باستان يهود، قسمتي هست كه مباحثات داغي را ميان محققين دامن زده است. در اين قسمت چنين آمده است:
«در اين زمان، شخصي بود به نام عيسي. او انساني بود دانا، "اگر درست باشد كه او را انسان بناميم"، چرا كه او انجام دهندۀ كارهاي شگفت انگيز بود، معلم افرادي كه حقيقت را با خرسندي مي پذيرند. او بسياري از يهوديان و غير يهوديان را به سوي خود جذب نمود. "او مسيحاي موعود بود"؛ و وقتي پيلاطُس، به خواست رؤسا و بزرگان ما، او را محكوم به صليب نمود، آناني كه او را از ابتدا دوست مي داشتند، تركش نگفتند. "زيرا او در روز سوم خود را بر ايشان زنده ظاهر ساخت، همانطور كه انبياي خدا اين را وعده داده، هزار چيز شگفت انگيز ديگر را در مورد او پيشگويي كرده بودند" و طايفۀ مسيحيان كه نام آنها را از او گرفته اند، تا به امروز از ميان نرفته اند.»
در اينجا به جزئيات نظرات محققين در خصوص اين نوشتۀ يوسِفوس نمي پردازم. فقط به اين نكته اشاره مي كنم كه علت اين مباحثات اين است كه يوسِفوس كه يك يهودي و غير مسيحي بود، نكاتي دربارۀ عيسي گفته كه از يكي يهودي دين دار بعيد است. براي مثال، در اين نوشته آمده كه عيسي، مسيحاي موعود است و اينكه او روز سوم، طبق پيشگويي انبياي عِبراني، از مردگان برخاسته است. وقتي شواهد را براي خودم ارزيابي مي كنم، متوجه مي شوم كه با محققيني كه معتقدند برخي از عبارات در پاراگراف فوق توسط مسيحيان به آن اضافه شده، موافقم؛ و مانند آنها بر اين باورم كه علي رغم اين امر، اين پاراگراف شامل حقايقي است كه قطعاً به دست يوسِفوس نوشته شده است.
«اگر اين اضافاتِ مسيحيان را حذف كنيم،از نوشتۀ يوسِفوس كاملاً آشكار است كه او عيسي را يك مرد دانا (در عبري [حَكَم] يا همان حكيم) مي دانسته كه معجزه مي كرده و تعاليم عميقي مي داده است. همين امر باعث شده كه در ميان يهوديان و غير يهوديان پيروان زيادي بيابد، و همين موفقيت او ظاهراً سبب شده كه رهبران يهود بر او نزد پيلاطُس اتهام وارد سازند، گرچه اين نكته در نوشتۀ يوسِفوس تصريح نشده است. با وجود اعدام ننگين عيسي بر روي صليب، پيروان اوليۀ او دست از وفاداري به او نمي شويند و بدينسان، طايفۀ مسيحيان هنوز نيز از ميان نرفته است(توجه كنيد كه روال روايت بدون اشاره به قيام مسيح،روان تر به نظر مي رسد).»
در بخش هايي كه به دنبال شهادت فوق آمده، يوسِفوس نكاتي دربارۀ آنانوس، كاهن اعظم وقت مي نويسد و شرح مي دهد كه او چگونه از شرايط سياسي موجود سود جسته، برادر عيسي،«آن به اصطلاح مسيحياي موعود» وشماري از پيروان او را محكوم به سنگ سار شدن نمود.
لوئيس فِلدمَن، استاد ادبيات كلاسيك در دانشگاه يِشيوا در اين زمينه چنين اظهار مي دارد: «تعداد اندكي از پژوهشگران در خصوص اعتبار اين بخش از نوشتۀ يوسِفوس ابراز ترديد كرده اند.» در اين بخش، اشاره به عيسي تحت عنوان «آن به اصطلاح مسيحاي موعود» منطقي به نظر نمي رسد مگر اينكه يوسِفوس در بخش هاي قبليِ اثر خود به عيسي اشاره كرده باشد.در اينصورت، واضح است كه شهادت يوسِفوس در مورد عيسي، صرفنظر از اضافاتي كه مسيحيان بر آن وارد ساخته اند، كاملاًاصيل است. بدينسان، يوسِفوس، اين مورخ بزرگ سدۀ اول كه اثر خود را فقط حدود پنجاه سال پس از تصليب عيسي به نگارش در آورده است، گواهي مي دهد كه عيسي زاييدۀ تخيلات كليسا نبوده، بلكه چهره اي واقعي در تاريخ بوده است.
* اشاره به تاريخيت عيسي در منابع مسيحي
۱- احضارات عقيدتي پيش از نگارش عهد جديد
مسيحيان اوليه با تاكيد اعلام مي داشتند كه عيسي زندگي كرده؛ جان سپرده، و قيام نموده و به بسياري ظاهر شده است؛ به خاطر همين اعتراف بود كه يا جان خود را مي باختند يا به سختي آزار مي ديدند. اين مسيحيان اوليه نه فقط به خاطر اين شهادت خود چيزي بدست نمي آورند، بلكه همه چيز خود را نيز از كف مي دادند. به همين دليل، اظهارات آنان جزو منابع تاريخي بسيار ارزشمند به شمار مي رود. دانشمندان كتاب مقدس بر اين باورند كه در لابه لاي صفحات عهد جديد مي توان نكاتي را تشخيص داد كه دست كم بخش هايي از اظهارات عقيدتيِ مسيحيت اوليه را تشكيل مي دهند كه سال ها پيش از نگارش كتاب هاي عهد جديد، تدوين و شفاهاً انتقال يافته اند.
گَري هابِرماس(Gary Habermas) در كتاب خود به نام [رأي تاريخ]، چند نمونه از اين اظهارات عقيدتي را كه در عهد جديد نهفته است، مورد توجه قرار مي دهد: لوقا24: 34 :
-
«خداوند در حقيقت برخاسته و به شَمعون ظاهر شده است.»
هابِرماس از يوآخيم يِرِمياس نقل قول مي كند كه اين جملۀ لوقا حتي از گفتۀ پولس در اول قُرِنيتان 15: 5 نيز قديمي تر است.
روميان1: 3و4 :
-
«دربارۀ پسر خود كه به حسب جسم از نسل داود متولد شد و به حسب روح قدوسيت، پسر خدا به قوت معروف گرديد از قيامت مردگان، يعني خداوند ما عيسي مسيح.»
روميان4: 24و25:
-
«او كه خداوند ما عيسي را از مُردگان برخيزانيد،كه به سبب گناهان ما تسليم گرديد و به سبب عادل شدن ما برخيزانده شد.»
حتي منتقدي چون رودُلف بولتمان نيز معتقد است كه اين جمله پيش از نگارش رساله به روميان موجود بوده و پولس نيز خود آن را همچون قديمي ترين سنت مسيحيتِ رسولان [دريافت داشته است].
روميان10: 9 و10:
-
«اگر به زبان خود عيسي خداوند را اعتراف كني و در دل خود ايمان آوري كه خدا او را از مردگان برخيزانيد، نجات خواهي يافت. چونكه به دل ايمان آورده مي شود براي عدالت، و به زبان اعتراف مي شود به جهت نجات.»
چنين اعتراف عقيدتي اي احتمالاً به هنگام غسل تعميد در كليساي اوليه مرسوم بوده است.اين اعتراف در واقع اعتقاد به واقعيتِ تاريخيِ قيامِ(زنده شدنِ) عيسي را به اعتقاد به او همچون سِرور و نجات دهنده مرتبط مي سازد.
اول قُرِنتيان11: 23-26:
-
«زيرا من از خداوند يافتم، آنچه به شما نيز سپردم كه عيسي خداوند در شبي كه او را تسليم كردند، نان را گرفت و شكر نموده، پاره كرد و گفت: "بگيريد بخوريد، اين است بدن من كه براي شما پاره مي شود؛ اين را به يادگاري من به جا آريد." و همچنين پياله را نيز بعد از شام و گفت:"اين پياله عهد جديد است در خون من؛ هر گاه اين را بنوشيد، به يادگاري من بكنيد. زيرا هر گاه اين نان را بخوريد و اين پياله را بنوشيد، موت خداوند را ظاهر مي نماييد تا هنگامي كه باز آيد."»
هابِرماس معتقد است كه در اين بخش، پولس از نكاتي استفاده مي كند كه خودش [دريافت داشته بود] و جزو اظهارات عقيدتيِ كليساي اوليه بوده است.
اول قُرَنتيان15: 3-5:
-
«زیرا من آنچه را که به من رسید، چون مهمترین مطلب به شما سپردم اینکه مسیح مطابق با کتبمقدّس در راه گناهان ما مرد، و اینکه دفن شد، و اینکه مطابق با همین کتب در روز سوّم از مردگان برخاست، و اینکه خود را بر کیفا ظاهر کرد و سپس بر آن دوازده تن.»
دانشمند كتاب مقدس، رالف مارتين معتقد است كه اين جملات پولس، بازتابي است مستقيم از يك [فرمول عقيدتي] كه پيش از پولس وجود داشته است. او مي نويسد:
«چهار بار تكرار كلمۀ "اينكه" معرف چهار عنصر عقيدتي است. خودِ پولس نيز مي گويد كه آن را "يافته است". در آيه 11 از همين فصل از رساله، پولس اظهار مي دارد كه آنچه نوشته است، اعتقاد تمام رسولان است: "خواه من و خواه ايشان، بدين طريق وعظ مي كنيم و به اينطور ايمان آورديد." در ضمن، كاربرد نام [كيفا] به جاي [پطرس]مي تواند حاكي از اين باشد كه اين جملۀ يوناني، ترجمۀ يك جملۀ آرامي بوده است. لذا شايد بتوان گفت كه آيات فوق اعتقاد نامۀ كليساي اورشليم بوده و در اصل به زبان آرامي وجود داشته است.»
فيليپيان 2: 6-11:
-
«او که همذات با خدا بود، از برابری با خدا به نفع خود بهره نجُست، بلکه خود را خالی کرد و ذات غلام پذیرفته، به شباهت آدمیان درآمد. و چون در سیمای بشری یافت شد خود را خوار ساخت و تا به مرگ، حتی مرگ بر صلیب مطیع گردید. پس خدا نیز او را بغایت سرافراز کرد و نامی برتر از همۀ نامها بدو بخشید، تا به نام عیسی هر زانویی خم شود، در آسمان، بر زمین و در زیر زمین، و هر زبانی اقرار کند که عیسی مسیحْ «خداوند» است، برای جلال خدای پدر. »
دانشمندان معتقدند اين آيه ها سرودي بوده متعلق به دورۀ ماقبل پولس كه اعتقادي به عيساي واقعي را اقرار مي كند كه هم انسان بود و هم الهي.
اول تيموتائوس 3: 16:
-
« بهیقین که راز دینداری بس عظیم است: خدا در جسم ظاهر شد، بهواسطۀ روح تصدیق گردید، فرشتگانْ دیدندش، بر قومها موعظه شد، جهانیان به او ایمان آوردند، و با جلال، بالا برده شد.»
اين نيز سرود مسيح شناسانۀ ديگري است كه متعلق به زمان پيش از پولس مي باشد و احتمالاً در نيايش ها سروده مي شده است.
اول تيموتائوس6: 13:
-
«مسيح عيسي كه در پيش پُنطيوس پيلاطُس اعتراف نيكو نمود.»
هابِرماس اين آيه را نيز در جزئي از سنتي قديم ميداند، و شايد حتي بخشي از يك اعتقادنامۀ گسترده تر. هابِرماس نظر وِرنون نيوفِلد را ذكر مي كند كه معتقد است كه شهادت عيسي احتمالاً پاسخ مثبت او به پيلاطُس بود در اين خصوص كه پادشاه يهود مي باشد.
دوم تيموتائوس2: 8:
-
«عيسي مسيح را به خاطر دار كه از نسل داود بوده از مردگان برخاست بر حسب بشارت من.»
باز در اينجا عيساي قيام كرده و جلال يافته از نظر جسماني به نسل داود منتسب شده است، و اين بنيانگر توجه مسيحيان نخستين به تاريخي بودنِ شخصيت مسيح مي باشد.
اول پطرس 3: 18:
-
«زيرا كه مسيح نيز براي گناهان يك بار زحمت كشيد، يعني عادلي براي ظالمان، تا ما را نزد خدا بياورد، در حالي كه به حسب جسم مُرد، لكن به حسب "روح" زنده گشت.»
اين بخش قديمي از سنت، تاريخيت مرگ عيسي را بر روي صليب در مقام مسيحاي بي گناه، به تاريخيت برخاستنِ او از مردگان همچون وسيله اي براي هدايت گناهكاران به سوي خدا مرتبط مي سازد.
اول يوحنا4: 2:
-
«هر روحي كه به عيسي مسيح مُجسم شدِه اقرار نمايد از خداست.»
اين يك اقرار ايمان موجز و روشن است متعلق به دوران پيش از نوشته شدنِ رسالات يوحنا كه مؤيد شخصيت تاريخي عيسي است كه با جسم و خون ظاهر شد. هامبِرماس از لابه لاي اين اعترافات عقيدتيِ ديرين، دست كم هفده تاييد تاريخي در مورد زندگي عيسي، از زمان ولادتش تا عروجش به آسمان و جلال يافتنش مي بايد. او مي نويسد:
«اين اظهارات عقيدتي گرچه به عناصر الهياتي مسيح شناسي توجه دارند، اما يقيناً نخستين گزارش ها نيز هستند در مورد رويداد هاي زندگي عيسي. مشاهده مي كنيم كه : (1)عيسي واقعاً در جسم انساني (فيليپيان6:2؛اول تيموتائوس3: 16؛اول يوحنا4: 2)، (2)از نسل و خاندان داود ولادت يافت (روميان1: 3و4؛دوم تيموتائوس8:2).
در آنها اشاراتي مي يابيم به (3)تعميدش، (4)و اينكه كلامش موعظه مي شده (5)كه نتيجه اش ايمان آوردن مردم به پيامش بوده است (اول تيموتائوس16:3). علاوه بر رويدادهاي مربوط به زندگي اش، ملاحظه مي كنيم كه (6)عيسي در شبي كه تسليمش كردند، (7)در يك مجلس شام شركت جُست.
(8)او پيش از شام سپاس گفت و (9)نان و شراب را تقسيم كرد، (10)و آنها را نماد قربانيِ كفاره كنندۀ قريب الوقوعش براي گناه معرفي نمود(اول قُرَنتيان11: 23). (11)كمي بعد، عيسي در حظور پيلاطُس ايستاد و اعتراف نيكو نمود، (12) كه به احتمال زياد مربوط ميشد به هويت او در مقام پادشاه يهود(اول تيموتائوس13:6). (13) پس از آن، عيسي در راه گناهان بشر كشته شد(اول پطرس18:3). (15) پس از مرگش، قيام كرد (زنده شد) (لوقا 24: 34؛دوم تيموتائوس8:2).
(16) تصريح شده كه اين رويداد بر شخصيت و پيام عيسي مُهر تاييد زده است(روميان1: 3و4؛10: 9و10). (17) او پس از قيامش؛ به آسمان عروج فرمود و جلال و عزت يافت(اول تيموتائوس3: 16؛فيليپيان6:2). »
كاملاً روشن است كه اين اعتقادنامه هاي مربوط به دورۀ پيش از نگارش عهد جديد، قديمي ترين شهادت ها است در مورد اعتقاد كليسا بر اينكه عيسي، اين "خدا_انسانِ" بي گناه واقعاً زندگي كرد، از مردگان برخاست، و براي نجات آناني كه او را همچون سَرور بپذيرند و واقعاً ايمان بياورند كه خدا او را برخيزانده است، به آسمان عروج فرمود. بعلاوه ،همانطور كه اشاره شد، دست كم اثر بعضي از اين اعتقادنامه ها را مي توان در گفته هاي خودِ عيسي و شهادت خودِ رسولان يافت. به اين ترتيب ،اين اعتقادنامه ها نه فقط قديمي هستند، بلكه استوارند بر شهادت شاهدان عينيِ زندگي عيسي بر زمين.
* مداراك عهد جديد
بيست و هفت كتاب عهد جديد گواه و مؤيد تاريخيت عيسي مسيح مي باشند و اغلب آن را بديهي مي شمارند. از آنجا كه قبلاً در زمينۀ اعتبار تاريخي اين كتاب ها بحث كرده ايم،[به فص ۳ و ۴ مربوط به کتاب شواهد جدید مسیحیت که در همین وبلاگ موجود است مراجعه کنید] ميتواينم ملاحظه كنيم كه مطالب آنها در مورد مسيح، شهادتي مهم و غير قابل انكار بدست مي دهند بر اينكه او واقعاً وجود داشته و هنوز هم دارد.
* نويسندگان دورۀ بعد از رسولان
از دوره رسولان، منبع مسيحي و مهم ديگر در زمينۀ ماهيت تاريخيِ عيسي را مي توان در نوشته هاي آناني يافت كه راه رسولان را ادامه دادند. برخي ديگر معلمين الهيات يا نويسندگان رسالات دفاعي. همگي آنان ايمان داشتند كه طبق مكاشفۀ خدا در كتب مقدس و تعليم رسولان، عيسي پسر خداست كه تن گرفت. اينك به ذكر چند نمونۀ خوب از نوشته هاي آنان در مورد تاريخيت عيسي مسيح مي پردازيم.
1- كْلِمِنت اهل روم
كْلِمِنت اُ سقف كليساي روم در اواخر سدۀ نخست ميلادي بود. او رساله اي نوشت به نام [قُرَنتيان] تا مرافعه اي را كه ميان رهبران كليسا و اعضاء پيش آمده بود،حل و فصل كند. او در اين رساله مي نويسد: «رسولان انجيل را براي ما از خداوند عيسي مسيح دريافت داشتند؛ عيسي مسيح از سوي خدا فرستاده شده بود. بنابراين، مسيح از خداست و رسولان از مسيح هستند. پس هر دو، طبق ترتيب مقرر، از اراده خدا آمده اند. لذا اين رسولان كه رسالتي يافته بودند و به واسطۀ قيام خداوند ما عيسي مسيح پر از اطمينان بودند و به واسطۀ روح القدس با اطمينان در كلام خدا تاييد شده بودند، اين خبر خوش را انتشار دادند كه ملكوت خدا بايد بيايد. بدينسان، در دهكده ها و شهرها موعظه مي كردند و نوبرهاي خود را پس از آنكه از سوي روح القدس تاييد شدند، به مقام اسقفي و شماسي مقرر كردند براي آناني كه مي بايست ايمان بياورند(قُرنتيان،42).»
يكي از نكاتي كه در اين نوشته مورد تاييد قرار گرفته، اين است كه پيام انجيل از عيساي تاريخي نشأت يافته، و اينكه پيام او به واسطۀ برخاستن واقعي اش از مُردگان مورد تصديق واقع شده است.
۲-ايگناتيوس
ايگناتيوس كه اسقف اَنطاكيه بود، وقتي كه به روم برده مي شد تا اعدام شود، هفت رساله نوشت، شش رساله به كليساهاي مختلف، و يكي به دوستش پوليكارپ. ايگناتيوس سه اشاره به عيساي تاريخي مي كند كه بسيار مهم است و وجه مشخصۀ ساير اظهارات او مي باشد:
«عيسي مسيح كه از نسل داود و پسر مريم بود و واقعاً زاده شد و خورد و نوشيد، واقعاً در حكومت پُنطيوس پيلاطُس شكنجه ديد، واقعاً در انظار ساكنان آسمان و زمين و زير زمين مصلوب شد وجان سپرد. هم او واقعاً از مُردگان برخاست، پدرش او را برخيزانيد؛ به همان نحو، او ما را كه به او ايمان داريم، بر خواهد خيزاند.» (رساله به ترالي ها،9)
«او بر حسب جسم، واقعاً از نسل داود است، اما به واسطۀ اراده و قدرت الهي، پسر خداست؛ او واقعاً از باكره به دنيا آمد و به دست يحيي غسل تعميد يافت تا تمامي عدالت توسط او به كمال برسد، واقعاً در جسم به خاطر ما در حكومت پُنطيوس پيلاطُس و هيروديس تيترارك به ميخ كشيده شد (كه ما ثمرات آن هستيم، يعني ثمرات رنج هاي مبارك او)؛ تا بدينسان به واسطۀ قيامش، درفشي به گسترۀ تمامي اعصار بر افرازد.» (نامه به اسميرنا،1)
«در خصوص ولادت و رنج و قيام كه در دورۀ حكومت پُنطيوس پيلاطُس رخ داد، يقين كامل داشته باشيد؛ چرا كه تمام اينها توسط عيسي مسيح، اميد ما، به راستي و به يقين انجام شد.» (رساله به ماگِنسي ها،11)
ايگناتيوس كه طبق سنت مسيحيت، شاگرد پطرس و پولس و يوحنا بود، كاملاً متقاعد بود كه عيسي واقعاً زيست و همان كسي بود كه رسولان گفتند.
۳-كوآدراتوس
كوآدراتوس، شاگرد رسولان و اُسقف كليساي آتن، يكي از نخستين نويسندگان رسالات دفاعي بود. تاريخ نگار كليسا، اوزِبيوس فقط همين چند خط را از دفاعيه كوآدراتوس خطاب به هادريان، امپراطور روم، محفوظ داشته است (حدود 125ميلادي) :
«كارهاي نجات دهندۀ ما هموراه در مقابل شما بوده است، زيرا آنها به راستي معجزه بودند؛ آناني كه او شفا داد، آناني كه او زنده كرد، آنان ديده شدند، نه فقط زماني كه شفا يافتند و زنده شدند، بلكه آنان هميشه حاضر بودند. آنان مدتي طولاني زنده ماندند، نه فقط وقتي خداوندمان بر روي زمين بود، بلكه همچنين وقتي كه زمين را ترك گفت. برخي از آنان حتي تا زمان خود ما زنده بوده اند.»
هابِرماس اظهارمي دارد كه كوآدراتوس واقعيت وجود عيسي را از طريق تاريخيت معجزاتش تاييد مي كند:« (1) واقعيت معجزات عيسي را مي توان از طريق اشخاص ذينفع مورد تحقيق قرار داد، زيرا اين معجزات در ملاء عام صورت گرفت. در خصوص نوع معجزات، (2) برخي شفا يافتند، و (3) برخي ديگر زنده شدند. (4) به هنگام وقوع معجزات، عده اي شاهد عيني آنها بودند. (5) بسياري از آناني كه شفا يافتند يا زنده شدند، پس از آنكه عيسي "زمين را ترك گفت"، هنوز زنده بودند، و طبق اين نوشته عده اي نيز در زمان خودِ كوآدراتوس هنوز در قيد حيات بود.»
۴- رساله بارنابا
دانشمندان معتقدند كه نويسندۀ اين رساله آن بَرنابايي كه در كتاب اعمال رسولان معرفي شده نيست، بلكه شخصي ديگر احتمالاً بين سال هاي 130 تا 138 ميلادي آن را نگاشته است. محتواي اين رساله نيز گواه است بر زندگي و مرگ و قيام عيسي و مقام او به عنوان پسر خدا. در بخش هفتم اين رساله، تاييد شده كه به عيسي –زماني كه بر صليب بود- سِركه دادند تا بنوشد.
۵- آريستيدس
آريستيِدس نويسندۀ رسالات دفاعي و فيلسوف اهل آتن بود. اثر او مفقود شده بود تا اينكه در سدۀ نوزدهم سه ترجمه از آن، به زبانهاي ارمني، و سُرياني و يوناني يافت شد. او دفاعيه خود را از مسيحيت خطاب به آنتونيوس پيوس، امپراطو روم نوشت كه بين سالهاي 138 تا 161 فرمانروايي مي كرد. او در بخشي از رساله اش درباره عيسي مسيح چنين مي نويسد:
« او پسر خداي متعال بود كه به واسطۀ روح القدس مكشوف شد، از آسمان نزول فرمود، و از باكره زاده شد. او تن خود را از باكره گرفت، و خود را در طبيعت انساني در مقام پسر خدا مكشوف ساخت. او در نيكويي خود كه خبر خوش را آورد، تمام دنيا را با موعظۀ حيات بخش خود تسخير نموده است... او دوازده رسول برگزيد و به واسطۀ حقيقت نوربخش و شفاعت كنندۀ خود، تمام جهان را تعليم داد. او مصلوب شد، يهوديان او را ميخكوب كردند؛ او از ميان مردگان برخاست و به آسمان عروج فرمود. او رسولان را به تمام جهان گسيل داشت و همگان را با معجزات الهي و پر از حكمت هدايت فرمود. موعظۀ آنان تا به امروز شكوفه و ميوه مي آورد و تمام دنيا را به تَنوير فرا مي خوانَد.»
6- جاستينِ شهيد
دانشمندان به اتفاق آراء معتقدند كه ژوستين شهيد يكي از بزرگترين و قديمي ترين نويسندگان رسالات دفاعي است. او در حدود سال 100 ميلادي چشم به جهان گشود، و در حدود سال 167 ميلادي شكنجه شد و سرش را از تن جدا كردند . او مردي تحصيل كرده بود و بر فلسفه روزگار خود تسلط داشت، از جمله فلسفه رواقي، اَرسطو، فيثاغورث و اَفلاطون. ژوستين پس از گرويدن به مسيحيت، در مدرسۀ خصوصي در روم به تدريس فلسفۀ مسيحي پرداخت. از آنجا كه در كسوت روحانيون نبود، احتمالاً مدرسه را در خانۀ خود تشكيل مي داد. همچنين به نظر مي رسد كه به نقاط مختلف امپراتوري روم سفر مي كرده، و وقت خود را به تدريس و بشارت مي گذرانده است.
او در آثار بسيارش، دفاع خود را از ايمان بر نوشته هاي عهد جديد و تحقيق مستقل دربارۀ رويدادهاي مندرج در آنها استوار مي سازد. در اينجا گزيده هايي از آثار او را در خصوص دقت و صحت ماجراهاي مربوط به عيسي ارائه مي دهيم:
«در سرزمين يهوديان دهكده اي هست به فاصلۀ يكي فرسنگي اورشليم، كه عيسي مسيح در آن چشم به جهان گشود. اين را مي توانيد از فهرست هاي مالياتيِ زمان كورِنيوس، نخستين فرماندارتان در يهوديه مورد تحقيق قرار دهيد.»
«زيرا كه در زمان ولادتش، مجوسياني از عربستان آمدند تا او را بپرستند. ايشان نخست به پيشگاه هيروديس رسيدند كه در آن زمان حاكم سرزمين شما بود.»
«زيرا وقتي او را به صليب كشيدند، دست ها و پايهايش را ميخكوب کردند. آناني كه مصلوبش كردند، جامه اش را در ميان خود تقسيم نمودند، و هر يك بر حسب قرعه قسمتي را برد.»
«بدينسان، پس از آنكه مصلوب شد، حتي نزديكانش نيز او را رها كردند و انكارش نمودند. بعداً چون از ميان مردگان برخاست و بر آنان ظاهر گشت، به ايشان تعليم داد كه نبوت ها را بخوانند زيرا در اين رويدادها پيشگويي شده بود. آنگاه او را ديدند كه به آسمان عروج مي كند. پس به او ايمان آوردند و از او قدرتي را يافتند كه او بر ايشان افاضه فرمود و نزد تمامي ملل رفتند و به تعليم ايشان پرداختند . آنان رسول خوانده مي شدند.»
«مسيح در ميان شما (يهوديان) فرمود كه آيت يونِس را خواهد داد و شما را اندرز داد كه از كارهاي بد خود توبه كنيد، لااقل پس از آنكه از مردگان برخاسته بود... اما شما وقتي دريافتيد كه او از ميان مردگان برخاسته، نه فقط توبه نكرديد، بلكه همانطور كه قبلاً گفتم، مردان منتخب مقرر را به تمام عالم گسيل داشتيد تا اعلام كنند كه بدعتي ضد الهي و ضد دين را يك گمراه كننده اهل جليل به نام عيسي نشأت گرفته كه ما او را مصلوب كرديم، اما شاگردانش شبانه او را از قبر دزديدند، همان قبري كه وقتي از صليب بازش كرده بودند جسدش را گذارده بودند و اكنون ايشان، با اعلام اينكه او از مردگان برخاسته و به آسمان رفته است، مردم را گمراه مي كنند.»
حقايق و اطلاعات اساسي در مورد عيسي و تعالميش توسط رسولان انتقال يافت، و كليسا آنها را به دقت حفظ كرد و با امانت در همۀ قرون و اعصار آنها را به نسل هاي بعدي منتقل ساخت. نويسندگان كليساي اوليه، با زندگي و كارهاي خود، تاييد كرده اند كه جزئيات تاريخي زندگي عيسي، آنگونه كه در انجيل آمده، درست و قابل اعتماد مي باشد.
* نتيجه
هاوارد كلارك كي (Howard Clark Kee)، استاد برجستۀ دانشگاه بوستون، بر پايۀ اطلاعات موجود در منابع خارج از عهد جديد، چنين نتيجه مي گيرد: «ماحصل تحقيقات در مورد منابع خارج از عهد جديد كه به طور مستقيم يا غير مستقيم به آگاهي ما دربارۀ عيسي مربوط مي شود، تاييد كنندۀ وجود تاريخي و قدرت خارق العادۀ او، سَرسِپُردگي مريدانش ، تداوم نهضتش پس از اعدامش به دست حاكم رومي در اورشليم، و نفوذ مسيحيت به طبقات اشراف روم در اوخر سدۀ نخست مي باشد.»
كي مي افزايد: «سنن و احاديث مربوط به عيسي كه از طرق مختلف به دست ما رسيده، مجموعه اي از شواهد روشن و قابل توجه در اختيار ما مي گذارد تا شخصيتي را كه زندگي و تعاليم و مرگش چنين تاثير عميقي بر تاريخ بشريت گذارده است، دقيق تر بشناسيم.»
در دائرةالمعارف بريتانيكا، چاپ 1974، نويسنده اي كه بخش مربوط به عيسي مسيح را نوشته است، بيست هزار كلمه در وصف او به رشته تحرير در آورده است، يعني بيشتر از آنچه كه به اَرسطو، سيسِرون، اِسكندر، ژوليوس سِزار، بودا، كُنفوسيوس، يا ناپلئون بُناپارت اختصاص داده شده است. نويسنده با توجه به شهادت منابع غير مسيحي و مستقل دربارۀ عيسي مسيح، چنين نتيجه مي گيرد:
«اين منابع مستقل اثبات مي كنند كه در دوران باستان حتي مخالفين مسيحيت هيچگاه در خصوص تاريخيت عيسي ترديد به خود راه نداده ا ند. در حالي كه در اواخر قرن 18 و در طول قرن 19 و در اوئل قرن بيستم، برخي از نويسندگان بر پايۀ دلايل نابسنده براي نخستين بار اظهار داشتند كه عيسي مسيح در طول تاريخ نزيسته است.»
آي هاوارد مارشال(I. Howard Marshall)، دانشمند برجستۀ انگليسي در زمينه عهد جديد ،خطاب به آناني كه منكر وجود تاريخي عيسي مي باشند، چنين مي نويسد: «بدون پذيرش اين واقعيت كه بنيانگذار مسيحيت واقعاً وجود داشته است، ممكن نيست بتوان علت پيدايي كليسا يا نوشته شدن انجيل ها و انبوه سنني را كه در پس آنهاست توجيه كرد.»
گرچه منابع مسيحي به اندازۀ عهد جديد جزئيات زيادي دربارۀ عيسي ارائة نمي دهند، اما تاييد كنندۀ واقعيت هاي بنياديني هستند كه كتاب مقدس از چهرۀ عيسي به دست مي دهد.
رابرت استاين، استاد عهد جديد مي نويسد: «منابع غير مسيحي بدون هيچ ترديد منطقي، حداقل حقايق زير را اثبات مي كنند: (1)عيسي واقعً يك شخصيت تاريخي بود. تأكيد بر اين امر ممكن است احمقانه به نظر برسد، اما در طول سال ها بعضي منكر اين شده اند كه عيسي واقعاً وجود داشته است. منابع غير مسيحي اظهارات احمقانه اي را نفي مي كنند. (2)عيسي در سدۀ نخست ميلادي در فلسطين زيسته است. (3)رهبران يهوديان در مرگ عيسي دخيل بوده اند. (4)عيسي در حكومت پُنطيوس پيلاطُس به دست رومي ها مصلوب شد. (5)خدمت عيسي را همراه دانسته اند با معجزات/جادو گري.»
آر.تي.فرانس(R.T.France) مي نويسد: «منابع غير مسيحي واقعيت وجود عيسي، محبوبيتش نزد شاگردان، اعدامش، و تاريخ هاي تقريبي اينها را اثبات مي كنند.»
ادوين يامائوچي(Edwin Yamauchi)، استاد تاريخ در دانشگاه ميامي، تاييد مي كند كه اسناد تاريخي موجود در مورد عيسي بيشتر و معتبرتر از بنيانگذاران همه اديان است. او در خصوص شهادت منابع غير مسيحي بر مسيح چنين نتيجه گيري مي كند:
«حتي اگر نوشته هاي عهد جديد را در دست نمي داشتيم، مي توانستيم از آثار غير مسيحي نظير نوشته هاي يوسِفوس، تَلْمود، تاسيتوس، و پلينيِ جوان نتيجه بگيريم كه: (1) عيسي يك معلم يهودي بود؛ (2) بسياري باور داشتند كه او معجزات شفا و اخراج ارواح پليد انجام مي دهد؛ (3) او از سوي رهبران يهود رد شد؛ (4) و تحت ولايت پُنطيوس پيلاطُس در دوره امپراتوري طيباريوس به صليب كشيده شد؛ (5)عليرغم مرگ ننگينش ،پيروانش كه ايمان داشتند او هنوز زنده است، به فراسوي فلسطين پراكنده شدند، طوري كه تا سال 64 ميلادي مسيحيان بي شماري در شهر روم بودند؛ (6)در اوائل قرن دوم ميلادي، مردم از همه اقشار ،از شهر و روستا ،مرد و زن، برده و آزاد، او را همچون خدا پرستش مي كردند.»
زندگي عميق و نيرومند عيسي همچون چهره اي تاريخي، اثر شگرفي بر تاريخ بشر گذارده است.
ياروسلاو پِليكان، مورخ برجستۀ دانشگاه يِيل مي نويسد: «صرفنظر از آنچه كه مردم ممكن است دربارۀ عيسي ناصري فكر كنند يا باور داشته باشند، او به مدت تقريباً بيست قرن، چهرۀ برجسته و حاكم بر تاريخ فرهنگ غرب بوده است. اگر مي شد با نوعي آهن روباي نيرومند، تمام قطعات فلزي كه در اين مدت، اثري از نام او بر خود داشته اند جمع آوري كنيم، نمي دانم ديگر چقدر فلز بر روي زمين باقي مي ماند.» اثري كه او بر سير تاريخ گذارده، بي همتاست .
وودوارد يكي از نويسندگان مجلۀ [نيوزويك]مي نويسد: «بر طبق تمام معيارهاي غير مذهبي، عيسي چهرۀ بر جسته فرهنگ غرب نيز مي باشد. همچون خودِ هزاره، بسياري از آن چيزهايي كه ما به عنوان انديشه و نوآوري و ارزش هاي غرب مي شناسيم ، ريشه در مذهبي دارد كه خدا را در نام " او " عبادت مي كند. هنر و داشن، فرد و جامعه، سيايت و اقتصاد، ازدواج و خانواده، درست و نادرست ،تَن و روان ، همگي تحت تاثير مسيحيت قرار دارند و اغلب به واسطۀ آن متحول گرديده اند.»
گَري هابِرماس پس از بررسي شواهد تاريخي دال بر وجود مسيح، چنين مي نويسد:
«تعداد دانشمنداني كه وجود عيسي را يكسره نفي كرده اند يا كوشيده اند بر زندگي و خدمت او سايه اي از ترديد بگسترانند، به طور شگفت انگيزي اندك است. چنين ترديد هايي نيز هرگاه كه ابراز شده، با فريادهاي كم نظير اعتراض از سوي جامعه انديشمندان مواجه شده است. مشاهده كرديم كه چنين تلاش هايي تقريباً هميشه با توسل به شهادت هاي اوليه و عِيني پولس و سايرين و نيز گواهي انجيل ها نفي شده اند.»
شواهد موجود ،قوي و مستدل مي باشند.عيسي واقعاً در ميان ما زيست و كارهاي خارق العاده به ظهور رساند، طوري كه حتي منابع خصم آلودِ غير مسيحي نيز از تاييد آن سر باز نمي زنند. آناني كه نسبت به تاريخيت عيسي شك دارند، در اشتباهند...

