تبليغاتX
† مژده ی عصر جدید †

« اثبات الوهيت: راي نهايي »

 

رئوس مطالب فصل

اثبات الوهیت: رأی نهایی

* مقدمه

* ورود منحصر به فرد به این جهان

* اگر خدا انسان می شد، انتظار می داشتیم که او بی گناه باشد

* اگر خدا انسان می شد، انتظار می داشتیم که او حضور خارق العادۀ خود را با نشانه ها، یعنی با معجزات ظاهر سازد

* اگر خدا انسان می شد، انتظار می داشتیم که او زندگی اش کامل تر از هر انسان دیگری باشد

* اگر خدا انسان می شد، انتظار می داشتیم که سخنانش برتر از هر انسان دیگری باشد

* اگر خدا انسان می شد، انتظار می داشتیم که او تأثیری همیشگی و جهانی بر جای بگذارد

* اگر خدا انسان می شد، انتظار می داشتیم که او عطش روحانی انسان را رفع کند

* اگر خدا انسان می شد، انتظار می داشتیم که او بزرگترین و مخوفترین دشمن انسان، یعنی مرگ را شکست دهد

 

 

              * مقدمه 

«اگر خدا انسان شود، شبيه چه خواهد بود؟»

يا

«آيا عيسي داراي صفات الهي بود؟»

براي پاسخ به اين سوالات، مفيد خواهد بود كه به سوال ديگري پاسخ دهيم:

«چرا لازم مي بود كه خدا انسان شود؟»

يك دليلش اين است كه خدا مي خواهد به گونه اي مؤثرتر با انسان ارتباط برقرار كند. فرض كنيد زميني را شخم مي زنيد و ناگهان متوجه صفي از مورچه ها مي شويد كه بر سر راهتان قرار دارند. اگر بخواهيد آنها را از خطري كه متوجه شان هست با خبر سازيد، تنها راه اين است كه خودتان مورچه شويد و با زبان خودشان با آنها سخن گوييد. در سراسر تاريخ بشر، خدا وسايل متعددي را براي برقراري ارتباط با بشر به كار گرفت. سرانجام پسرش را به اين جهان فرستاد. در آغاز رساله به عِبرانيان انچينين مي خوانيم:

« در گذشته، خدا بارها و از راههای گوناگون به‌‌واسطۀ پیامبران با پدران ما سخن گفت، امّا در این زمانهای آخر به ‌‌واسطۀ پسر خود با ما سخن گفته است.» (عِبرانيان1: 1-2)

يوحنا نيز در انجيل خود مي نويسد:«و كلمه جسم گرديد و ميان ما ساكن شد، پر از فيض و راستي؛... خدا را هرگز كسي نديده است؛ پسر يگانه اي كه در آغوش پدر است، همان او را ظاهر كرد.» (يوحنا1: 14و18)

پيامبران يهود كلام خدا را به انسان ها رساندند. اما عيسي خودِ [كلام خدا] در شكل بشري است، كه شخص خدا را بر ما مكشوف مي سازد، نه فقط گفتار او را. او خدا را در شكلي به ما نشان داد كه بتوانيم او را لمس كنيم، بشنويم، و ببينيم. عيسي خدا را نزد ما آورد و در اين فرايند، ما را به نزد او بالا كشيد. خدا نه فقط مي خواست با ما ارتباط برقرار كند، بلكه مايل بود محبت عظيم خود را نيز به ما نشان دهد. كتاب مقدس مي فرمايد:

«زيرا خدا جهان را اينقدر محبّت نمود كه پسر يگانه خود را داد تا هر كه بر او ايمان آورد، هلاك نگردد بلكه حيات جاوداني يابد. زيرا خدا پسر خود را در جهان نفرستاد تا بر جهان داوري كند، بلكه تا به وسيله او جهان نجات يابد.» (يوحنا3: 16و17)

يوحناي رسول، پژواك فرمايش عيسي را اينچنين بيان مي دارد:«و محبّت خدا به ما ظاهر شده است به اينكه خدا پسر يگانه خود را به جهان فرستاده است تا به وي زيست نماييم. و محبّت در همين است، نه آنكه ما خدا را محّّبت نموديم، بلكه اينكه او ما را محبّت نمود و پسر خود را فرستاد تا كفّاره گناهان ما شود.» (اول يوحنا4: 9و10)

فيليپ يانسي(Ph. Yancey) در كتاب خود به نام[عيسايي كه هرگز نمي شناختم] اين مفهوم را بسيار زيبا اينچنين بيان مي دارد:«عبادت يهوديان همراه با ترس بود... خدا با ظاهر شدن به صورت يك طفل در يك آخور، همه را حيرت زده كرد. آيا مي توان از يك كودكي كه در قُنداقَه پيچيده شده ترسيد؟ خدا از طريق عيسي راهي براي ارتباط با انسان يافت كه آميخته با ترس نبود. من اين حقيقت را زماني درك كردم كه در خانه ام آكواريومي نگه مي داشتم...

هر بار كه سايه من روي آكواريوم مي افتاد، ماهي ها خود را زير نزديكترين صدف پنهان مي كردند. با اينكه من به طور مرتب روزي سه بار به آنها خوراك مي دادم، اما آنها هر ملاقات مرا نشانه اي از آزار و اذيت مي پنداشتند. من به هيچ وجه نمي توانستم مقصود واقعي ام را به آنها بفهمانم. به تدريج به اين فكر افتادم كه براي تغيير تفكر آنها، لازم است من هم ماهي شوم. من هم مي بايست از طريق تجسم، تبديل به يكي از آنها شوم و با زباني كه برايشان قابل فهم است، با آنها صحبت كنم. تبديل انسان به ماهي مطلقاً با تبديل خدا به يك كودك قابل مقايسه نيست.

با اينحال، اين همان چيزي است كه طبق كتاب مقدس در بيتْ لَحِم اتفاق افتاد. خدايي كه ماده را آفريده، در ماده شكل گرفت، مانند اينكه يك نقاش جزئي از نقاشي اش شود، يا يك نمايشنامه نويس خودش يكي از شخصيت هاي نمايشش گردد. خدا فقط با استفاده از شخصيت هاي واقعي، داستاني بر روي صفحات واقعي تاريخ نوشت. "كلمه" جسم گرديد.»

اما انسان از كجا مي تواند يقين حاصل كند كه شخصي كه ادعاي الوهيت دارد، واقعاً خداست؟ يكي از راه ها، تحقق يافتن پيشگويي هاست. خدا مي توانست از پيش به انسان ها بگويد كه روزي به صورت انسان ظاهر خواهد شد. و وقتي ظاهر شد، همه خواهند فهميد كه اين امر تحقق همان پيشگويي ها بوده است. خدا عملاً همين كار را كرد. اِشْعَياي نبي پيشگويي كرده بود كه مسيحاي موعود وجود الهي خواهد بود (اِشْعَيا9:6؛ مَزمور45: 6را با110: 1مقايسه كنيد.)

وقتي عيسي ظاهر گرديد، بارها و بارها در مورد او نوشته شد:«تا كلامي كه خداوند به زبان نبي گفته بود  تمام گردد كه...» (رجوع شود به متي2: 15،17،23؛13: 14).

اما اگر قرار بود كه خدا به صورت انسان وارد تاريخ شود، انتظار مي داشتيم كه چه نشانه هايي از او ببينيم؟ چگونه مي توانستيم بدانيم كه او واقعاً به شكل انسان در ميان ما بوده است؟ فكر مي كنم دست كم هشت نشانه [جدول زير] از حضور تاريخي او را مي بايست مي يافتيم. يقين من اين است كه اين انتظارات فقط در شخص عيسي مسيح برآورده شد. او جاي هيچ گونه شكي باقي نگذارد كه او خدايي است كه انسان شده است. او تمام اين هشت انتظار در مورد حضور الهي در تاريخ بشر را برآورده ساخت.

اگر خدا انسان مي شد، انتظار مي داشتيم كه او:
 
1. به گونه اي منحصر به فرد وارد اين جهان شود.

2. بي گناه باشد.

3. حضور خارق العاده خود را با نشانه ها، يعني با معجرات ظاهر سازد.

4. زندگي اش كامل تر از هر انسان ديگري باشد.

5. سخنانش برتر از هر انسان ديگري باشد.

6. تاثيري هميشگي و جهاني بر جاي بگذارد.

7. عطش روحاني انسان را رفع كند.

8. بزرگترين و مخوف ترين دشمن انسان، يعني مرگ را شكست دهد.

 

        

                   ۱-  ورود منحصر به فرد به اين جهان

همه پيامبران طبق روال طبيعت از يك پدر و يك مادر به وجود آمدند، اما در مورد عيسي چنين نبود. مادرش زماني به او آبستن شد كه هنوز باكره بود. عيسي پدر بشري نداشت. زاده شدن او از يك دختر باكره، امري است كاملاً منحصر به فرد در تاريخ بشري.

 

         * شهادت كتاب مقدس بر ولادت عيسي از باكره

بخش اصلي شهادت ها در مورد تولد از باكره در انجيل هاي متي و لوقا آمده است. اما در عهد عتيق، صدها سال پيش از اينكه متي و لوقا انجيل خود را بنويسند، به اين واقعه خارق العاده اشاره شده بود. ولادت عيسي از باكره مي بايست مطابق اين پيشگويي هاي عهد عتيق صورت مي گرفت. يكي از آيات كليدي در اين مورد، اِشْعَيا7: 14 مي باشد. در پيدايش 3: 15 نيز مي توان اشاره اي به تولد از باكره يافت.

 

      1- پيدايش 3: 15

نخستين پيشگويي در خصوص ظهور مسيح، در پيدايش 3: 15 يافت مي شود. در اين آيه، خدا وعده مي دهد كه كسي كه از نسل زن زاده مي شود، سرِ ما را خواهد كوبيد.

كلاوس وِسترمَن(Claus Westermann)، دانشمند عهد عتيق، مي نويسد:

«از زمان ايرِنيوس(قرن دوم ميلادي)، سنت مسيحي، اين آيه را پيشگويي اي مربوط به مسيح(و مريم) دانسته است. "نسل زن" اشاره دارد به يك فرد كه سر مار را خواهد كوبيد؛ و نسل مار نيز يك فرد خواهد كه در شخص شيطان متجلي خواهد شد. اين دو نسل با يكديگر به نزاع بر خواهند خاست، و نسل شيطان سر انجام از ميان خواهد رفت. اين تفسير ايرِنيوس از آن زمان تا كنون، در سراسر تاريخ تفسير، هم نزد كاتوليك ها و هم نزد محافظه كاران، امري پذيرفته شده مي باشد.»

ساير محققين عهد عتيق نيز بر همين عقيده مي باشند. تحقق غايي پيدايش 3: 15با ظهور مسيحاي موعود، يعني عيسي مسيح جامه عمل پوشيد، چرا كه او از [نسل زن] يعني مريم باكره بود، نه از نسل هيچ مردي.

 

      2- اشعيا7: 14

دو سوال كليدي به تفسير اين آيه كمك ميكنند. سوال اول: معني كلمه عِبري  almah كه باكره ترجمه شده است، چيست؟ سوال دوم اين است كه [باكره] به چه كسي اشاره مي كند؟

سوال اول معني كلمه almah چيست؟

معني درست كلمه اغلب در مضمون جمله اي كه در آن به كار رفته، مشخص مي شود. به عنوان مثال، در جمله[شير را باز كن]، تا مضمون گفتگو يا متن را ندانيم، نمي توانيم بگوييم كلمه [شير] به چه چيزي اشاره دارد. اگر اين جمله را در يك سيرك بگويند، مي فهميم كه منظور اين است كه شير را از قفسش باز كنند تا براي بازي وارد گود شود. اگر يك خانم آن را به فرزندش بگويد، پي مي بريم كه منظورش شير آب است.

در عهد عتيق، كلمه almah هفت بار به كار رفته و هر بار به زني جوان دلالت دارد(پيدايش24: 43؛ خروج2: 8؛ مَزمور68: 25؛ امثال30: 19؛ غزل غزل ها1: 3؛ 6: 8؛ اِشْعَيا7: 14).

اِدوارد هيندسون(E. Hindson) مي گويد:«درست است كه كلمه almah واژه متداول براي اشاره به باكره نيست، اما هر بار كه به كار رفته، به دختري باكره دلالت داشته است... دختري كه ازدواج نكرده است.»

اين را در آيات كتاب مقدس كه اين كلمه در آنها مورد استفاده قرار گرفته، مشاهده مي كنيم.

1- پيدايش 24: 43

در فصل 24 كتاب پيدايش، ايلعازَر، مباشر ابراهيم، به ناحور مي آيد و دعا ميكند كه خدا او را به سوي زني مناسب براي اسحاق، پسر ابراهيم هدايت فرمايد. در آيه 16 در مورد رِبِكا [رِفِقَه] مي گويد كه او دختري جوان و بسيار زيبا و باكره [betulah] بود و مردي را نشناخته بود. در آيه 43 در مورد او كلمه almah را به كار مي برد.

2-خروج 2: 8

در اين آيه، براي مريم، خواهر بزرگتر موسي، همين كلمه almah به كار رفته است. مي دانيم كه او هنوز در خانه مادرش زندگي مي كرده؛ پس هنوز باكره بوده است. در اين آيه نيز كلمه almah به معني باكره مي باشد.

3- مزمور68: 25

در اين آيه، از دوشيزگانِ دَف زن نام برده شده است. بنا به نظر نِيسِن(Niessen)، طبق رسوم مشرق زمين، دختراني در مراسم عروسي يا مذهبي مي توانستند جزو مشايعت كنندگان باشند كه باكره بوده باشند.

4- امثال3: 19

در اين آيه، نويسنده مي گويد كه چهار چيز براي او حيرانگيز است: طريق عقاب در هوا، طريق مار بر صخره، راه كشتي در ميان دريا، و راه مرد با almah. در آيه 20، زن زانيّه را با چنين دختري باكره مقايسه مي كند. همين مقايسه جاي شك باقي نمي گذارد كه كلمه almah به معني دختر باكره مي باشد.(در ترجمه قديمي فارسي نيز همين كلمه به كار رفته است.)

5- غزل غزل ها1: 3

در اين آيه، عروس به داماد مي گويد:«عطرهاي تو بوي خوش داد و اسم تو مثل عطرِ ريخته شده مي باشد. بنابراين دوشيزگان [almah]، تو را دوست مي دارند.» طبق اين آيه، داماد از چنان خصوصيات خوشايندي برخوردار بود كه بسياري از دوشيزگاني كه هنوز ازدواج نكرده بودند، مشتاق ازدواج با او بودند، اما چنين سعادتي نصيبشان نشد. بديهي است كه واژه  almahدر اينجا به بَكارَت اين دوشيزگان دلالت ميكند.

6-غزل غزل ها6: 8

در اين آيه به سه نوع زن اشاره شده است: ملكه، مُتِعه  همسر صيغه اي، و دوشيزگان[almah]. كاملا روشن است كه almah ها در مقابل ملكه و زنان صيغه اي قرار داده شده اند؛ اين بدان معني است كه almahبه دختران باركه اشاره دارد.

7- اشعيا7: 14

طبق تحقيقات دانشمندان مختلف كتاب مقدس، واژه almah هرگز به معني [زن جوانِ متاهل] به كار نرفته است. گرچه در زبان عبري، اين كلمه به اندازه واژه bethulah به باكرگي اشاره ندارد، اما آنگونه كه در كتاب مقدس به كار رفته، همواره در معناي دختر باكره اي است كه به سن ازدواج رسيده است. پيشگوييِ مذكور در اِشْعَيا7: 14 نيز همين معنا را مي رساند.

 

      و چارچوب تاريخي اشعيا 7 : 14

پيشگويي اِشْعَيا در اين آيه، زماني بيان شد كه رِصين، پادشاه سوريه، و فَقَح، پادشاه اسرائيل، به آحاز، پادشاه يهودا اعلام جنگ داده بودند. آحاز براي مقابله با حمله اين دو پادشاه، قصد داشت از پادشاه آشور درخواست كمك كند. بهايي كه مي بايست براي اين درخواست بپردازد، كاملاً روشن بود: از دست رفتن استقلال حكومت يهودا، و تعاقب آن، استقرار بت هاي آشوري در معبد بزرگ اورشليم به جاي يَهُوَهْ، خداي واقعي. در اينجا اِشْعَيا وارد صحنه مي شود و به آحاز پادشاه اعلام مي دارد كه از پادشاهان سوريه و اسرائيل نهراسد چرا كه ايشان[دو دُمِ مشعلِ دودافشان] مي باشند و قادر به شكست يهودا نخواهند بود(اِشْعَيا7: 1-9).

اِشْعَيا براي اينكه ثابت كند كه از جانب خدا سخن مي گويد، آحاز را دعوت كرد كه [هر] نشانه اي كه مي خواهد از خدا بطلبد. اما آحاز از اين كار سرباز زد، چرا كه اين كار به معني پذيرفتن حقانيت اِشْعَيا و پيامش بود و به دنبال آن ميبايست از درخواست كمك از آشور صرفنظركند. آحاز تصميم خود را گرفته بود و ميرفت تا آن را عملي سازد. بنابراين ،خدا خودش ابتكار عمل را به دست گرفت و از زبان اِشْعَيا فرمود: «اي خاندان داود بشنويد!...خود خداوند به شما آيتي خواهد داد: اينك almah حامله شده، پسري خواهد زاييد و نام او را عمّانوئيل خواهد خواند.» (اِشْعَيا7: 13و 14).

حامله شدنِ يك almah مي بايست قطعاً امري خارق العاده باشد، چرا كه در غير اينصورت، نمي توانست نشانه اي الهي باشد. اگر قرار بود almah فقط يك دختر جوان و ازدواج كرده باشد و به طريق طبيعي باردار شود، ديگر نشانه اي الهي به شمار نمي رفت. به علاوه، در متن عبري، عبارت[حامله شده] از نظر دستور زبان، دلالت بر اين دارد كه آن دختر در زمان حال، باردار[هست] نه اينكه باردار[خواهد شد]. به عبارت ديگر، آن دختر در عين حال كه باكره[هست]، باردار نيز مي باشد.

و نشانه اي كه خدا به آحاز داد، اينچنين معجزه آسا بود. قصد خدا اين بود كه خاندان داود را (7: 13) از خطر نابودي هميشگي نجات دهد. هنگامي كه كتاب اِشْعَيا حدود 200 سال پيش از ميلاد مسيح به زبان يوناني ترجمه مي شد (ترجمه معروف به هفتاد)، مترجمين يهودي و فاضل، كلمه almah در اِشْعَيا7: 14 را به يوناني parthenos ترجمه كردند. يعني [باكره]. متي نيز به هنگام نگارش انجيل خود واژه almah را در همين معنا در يوناني به كار برد.

 

        سوال دوم اين almah كيست؟

حال كه ثابت كرديم كه آن almah كه در اِشْعَيا7: 14 آمده، به دختري باكره اشاره دارد كه به سن ازدواج رسيده، به روشني مشاهده مي كنيم كه تنها زني كه در طول تاريخ واجد اين شرايط بوده، مريم باكره، مادر عيسي مسيح مي باشد. در زمان آحاز، هيچ زني داراي اين شرايط نبود. برخي از دانشمندان كتاب مقدس اظهار مي دارند كه از آنجا كه اين پيشگويي نشانه اي بوده براي آحاز، پس حتماً مي بايست در همان زمان تحقق يافته باشد. اين نظر گرچه ممكن است براي برخي منطقي جلوه كند، اما اشكالات زير را دارد.

اول، هيچ شاهد و مدركي در دست نيست كه در طول تاريخ، باكره ديگري بجز مريم، بدون ارتباط با يك مرد، آبستن شده باشد.

دوم، اين نظر به مسئله دستور زباني كه در اِشْعَيا7: 14 به كار رفته، توجه نمي كند كه اين دختر، بايد در عين حال كه باكره است، آبستن نيز باشد.

سوم، ماهيت نشانه اِشْعَيا7: 14 مستلزم اين است كه اين امر، خارق العاده و فوق طبيعي باشد. چهارم، در چارچوب فصل هاي 6تا 12 كتاب اِشْعَيا، كودكي كه از اين باكره به دنيا مي آيد، بايد خدا- انسان باشد. هيچكس در طول تاريخ، جز عيساي ناصري، واجد اين شرط نبوده است.

و بالاخره، اين پيشگويي خطاب به آحاز و خاندان داود است كه در آن زمان بر يهودا سلطنت مي كردند. ايشان از اين مي ترسيدند كه در اثر حمله اسرائيل و سوريه، خاندانشان از ميان برود. اين پيشگويي به ايشان اطمينان مي دهد كه خود خدا كسي را خواهد گمارد تا همواره بر تخت سلطنت داود تكيه بزند. لذا نيازي نبود كه اين پيشگويي در همان زمان صورت گيرد.

در واقع، هر چقدر تحقق آن ديرتر صورت مي گرفت، اطمينان از اينكه كسي همواره از خاندان داود باقي خواهد بود، بيشتر مي شد. بنابراين، ملاحظه مي كنيم كه آموزه ولادت مسيح از باكره كه در عهد جديد آمده، منطبق است با پيشگويي هاي عهد عتيق.

 

         3- انجیل های متی و لوقا

دو فصل نخست در هر دو انجیل متی و لوقا اختصاص دارد به ولادت معجزه آسای عیسی از مریم باکره. شرحی که متی از رویدادها می دهد، بر یوسف، پدر شرعی عیسی تأکید دارد، در حالی که شرح لوقا بر رویدادهای مادر عیسی تأکید می ورزد. متکلم برجسته، جِیمز بازوِل(James Buswell) معتقد است که ممکن است این دو انجیل نگار از منابع مختلف استفاده کرده باشند، یعنی متی اطلاعات خود را از یوسف اخذ کرده باشد، و لوقا از مریم:

«شرح ولادت از باکره در انجیل نخست و سوم ذکر شده است. روایت متی (متی 1: 18-25) از نقطه نظر یوسف، شوهر مریم، نوشته شده... اما روایت لوقا (لوقا1: 26-38؛ 2: 1-7) از نقطه نظر مریم. او ممکن است یکی از شاهدان عینی اس باشد که لوقا به عنوان منبعِ کسب اطلاعات از آنها کمک گرفته است.»

ویِترینگتون سوم (Witherington III) می نویسد:

«نمی توان رایحۀ یهودیتِ روایاتِ ولادت عیسی و مهارتی را که انجیل نگاران در استفاده از منابع اطلاعاتی شان به کار گرفته اند تا شرحی مهیج و عمیق از خبر خوشی که در عیسی است به دست دهند، نادیده گرفت. با اینحال، با اینکه ایشان از عناصر مشترکی استفاده کرده اند، اما نحوۀ ارائه شان به طور چشمگیری متفاوت است. این امر به خودی خود نشان می دهد که نویسندگانِ انجیل های نخست و سوم، فقط ویراستارِ منابع خود نبودند، بلکه انها را به گونه ای خلاق شکل داده اند تا اهداف الهیاتی خود را مورد تأکید قرار دهند.»

انجیل های متی و لوقا با وجود این تأکیدات متفاوت، شباهت های قابل توجهی نیز دارند که حاکی از توافق آنها در مورد ولادت عیسی از یک باکره می باشد. جِیمز اُر (J. Orr)، در کتابش به نام [ولادت عیسی از باکره]، دوازده وجه اشتراک میان این دو انجیل را به شرح زیر نام می برد:

1. عیسی در پایان سلطت هیرودیس ولادت یافت. (متی 2: 1 و 13؛ لوقا 1: 5)

2. نطفۀ او را روح القدس در رحم مریم قرار داد. (متی 1: 18 و 20؛ لوقا 1: 35)

3. مادرش باکره بود. (متی1: 18 و 20 و 23؛ لوقا 1: 27و 34)

4. او در عقد یوسف بود. (متی 1: 18؛ لوقا 1: 27 و 34)

5. یوسف از خاندان و تبار داود بود. (متی 1: 16 و 20؛ لوقا 1: 27؛ 2: 4)

6. عیسی در بیت لَحِم چشم به جهان گشود. (متی 2: 1؛ لوقا 2: 4و 6)

7. او به امر الهی عیسی نام گرفت. (متی 1: 21؛ لوقا 1: 31)

8. فرشته او را نجات دهنده خواند. (متی 1: 21؛ لوقا 2: 11)

9. یوسف از پیش، از شرایط مریم و علت آن آگاه بود. (متی 1: 18-20؛ لوقا 2: 5)

10. علی رغم این، او مریم را به همسری اختیار کرد و مسئولیت کامل پدری را در حق فرزند او به جا آورد. (متی 1: 20 و 24و 25؛ لوقا 2: 5)

11. اعلام مژدۀ تولد عیسی و ولادت او همراه با مکاشفات و رویاها بود. (متی 1: 20 و غیره؛ لوقا 1: 26 و 27 و غیره)

12. پس از ولادت عیسی، یوسف و مریم در ناصره سکنی گزیدند. (متی 2: 23؛ لوقا 2: 39)

مسلم است که شهادت افراد مختلف برر این وقایع، می بایست با یکدیگر وفاق داشته باشد. جِیمز اُر در این زمینه می نویسد:« که روایت های متی و لوقا گرچه از دیدگا ه های گوناگون نوشته شده و از منابع مختلف ناشی گردیده اند، اما در چند مورد بسیار مهم با یکدیگر توافق دارند، از جمله در خصوص مهم ترین آنها: "که عیسی از روح القدس در رحم قرار گرفت، از مریم که باکره ای در عقد یوسف بود زاده شده و یوسف از ماجرا به طور کامل آگاهای داشت."»

از شواهد چنین بر می آید که روایات مربوط به ولادت مسیح در انجیل های متی و لوقا، بر شهادت دست اول اعضای خانوادۀ خود عیسی استوار می باشند.

 

           *  پاسخ به ایرادت

برخی از منتقدین معتقدند که روایات مربوط به ولادت عیسی از نظر تاریخی اشکال دارد و اظهار می دارند که در آنها اشتباهات غیر قابل حلی هست. انتقاداتی که بیش از همه مطرح می شود، مربوط می گردد به نسب نامه های متفاوت در متی و لوقا، و اشارۀ لوقا به کویی رینیوس و یک سر شماری (در فصل ۳ در این مورد بحث شد).

در خصوص تناقض موجود در نسب نامه ها (فصل اول متی و فصل سوم لوقا)، جِیمز مونتگومِری بویس، مشکل را خوب شرح می دهد:

«نسب نامۀ متی از ابراهیم آغاز می شود و در مسیر زمان به جلو حرکت کرده، به مسیح می رسد. در این نسب نامه، اَخلاف ابراهیم تا داود چهارده نسل می باشند، از داود تا اسارت بابِل چهارده نسل، و از اسارت بابِل تا یعقوب پدر یوسف، شوهر مریم که عیسی از وی زاده شد نیز چهارده نسل. اما لوقا در زمان به عقب حرکت می کند. او نسب نامۀ خود را از یوسف آغاز می کند و از طریق داود تا به ابراهیم به عقب می رود، و باز هم عقب تر از ابراهیم، تا به آأم، که او را پسر خدا می نامد.

دو بخش از سه بخش از نسب نامۀ لوقا هیچ مشکلی به وجود نمی آورد. بخش آخر آن که مربوط به ابراهیم تا آدم است، در انجیل متی نیامده است. لذا اساسی برای مقایسه وجود ندارد. بخش دوم آن که مربوط به داود تا ابراهیم است، حاوی مشکلی نمی باشد زیرا مطابق است با نسب نامه ای که در متی داریم. مشکل در بخش اول نسب نامۀ لوقا ظاهر می شود، زیرا لوقا نَسَب یوسف را از طریق ناتان به داود می رساند؛ ناتان یکی از پسران داود بود.

در حالی که متی ظاهراً همان شجرنامه را از طریق سلیمان، پسر دیگه داود، به داود می رساند. لذا در این بخش از نسب نامه، تمامی اسامی متفاوت است. البته هیچ اِشکالی در این نیست که داود از طریق دو پسرش، دو نسل متفاوت داشته باشد. اِشکال در این است که متی و لوقا هر دو ادعا دارند که یوسف از نسلی است که ایشان در نسب نامۀ خودشان ذکر کرده اند. لوقا می گوید که یوسف از نسل هالی بود (لوقا 3: 23)، و متی او را پسر یعقوب می خواند(متی 1: 16) و ظاهراً هر دو نمی توانند درست باشند.»

دانشمندان راه حل های مختلفی برای این مسئله پیشنهاد کرده اند.

 

1- یوسف، پسر واقعی یا فرزند خوانده

طبق شریعت موسی (تثنیه 25: 5و6؛ پیدایش 38: 8-10؛ کتاب روت)، اگر مردی بدون اولاد فوت می کرد، بررادرش می بایست زن او را به همسری بگیرد و فرزندی که از این وصلت به دنیا می آمد، به نام شوهر متوفی نامیده می شد تا نسل او باقی بماند.

والتر لایفِلد(W. Liefeld) با استناد به این حکم شریعت می نویسد:«فرزندی که بدینسان به دنیا می آمد، در نسب نامۀ خانوادگی می توانست یا فرزند پدر واقعی اش نامیده شود یا فرزند شرعی اش. یوسف در انجیل لوقا پسر هالی نامیده شده، و در متی، پسر یعقوب. بر اساس حکم ازدواج با برادر شوهر متوفی، هالی و یعقوب می توانسته اند برادران ناتنی بوده باشند، یعنی از یک مادر اما از دو پدر. شاید هالی در گذشته بود و برادر ناتنی اش یعقوب، زن او را به نکاح خود در آورد.»

 

2- پدر یا پدر بزرگ

نِتِلهورست (Nettelhorst) این نظریه را مطرح کرده که انجیل لوقا نسب نامۀ پدری یوسف را ارائه می دهد و انجیل متی، نسب نامۀ مادری اش را. به این ترتیب، یعقوب در متی 1: 15 در واقع پدر بزرگِ مادری یوسف می باشد، اما نام مادر او ذکر نشده است.

 

3- نسب نامۀ یوسف در هر دو انجیل

راه حل دیگری که لُرد هِروی (Lord A. Hervey) مطرح کرده و در سال های اخیر طرفداران بسیاری یافته، این است که هر دو نسب نامه در متی و لوقا مربوط به یوسف می باشند. متی نسب نامۀ [قانونی] یوسف را ارائه میکند، یعنی پادشاهانی را که بر تخت نشستند یا در صورت تداوم حکومت خاندان داود، می بایست بر تخت بنشینند. اما لوقا نسب نامۀ [واقعی و پدری] یوسف را عرضه می دارد.

گرچه این نظریه جالب می نماید، اما صرفاً بر پایۀ حدسیات استوار است و به هیچ وجه نیم توان آن را اثبات نمود.

 

4- نسب نامۀ یوسف و نسب نامۀ مریم

شاید بهترین راه حل، همان راه حل قدیمی باشد. به نوشتۀ ویتِرینگتون، [دست کم از زمان آنیوس اهل ویتِربو در سال 1490، تصور این بوده که متی نسب نامۀ یوسف را ارائه داده، و لوقا نسب نامۀ مریم را. به همین جهت است که در انجیل متی، ماجراها از دیدگاه یوسف نقل شده، در حالی که در انجیل لوقا، نقش اصلی را مریم بر عهده دارد. در ضمن، این تصور منطبق است با آن فرض قدیمی که به موجب آن، منبع اطلاعات متی برای نحوه ولادت عیسی، شخص یوسف بوده است، و منبع اطلاعات لوقا، مریم.»

گایسلِر و هُو (Geisler and Howe) خاطر نشان می سازند که:«طبق انجیل لوقا، عیسی "حَسب گمان خلق" پسر یوسف بود، نه "حَسب واقعیت". لذا لوقا عملاً نسب نامۀ مریم را ثبت کرده که تنها والد واقعی عیسی بود.»

دانشمند کتاب مقدس، گیلسون آرچِر نیز این راه حل را می پذیرد و می نویسد:«در متی 1: 1-16، نسب نامۀ عیسی از تبار یوسف ارائه شده است، چرا که او از نسل داود پادشاه بود و بدینسان، عیسی وارث بر حق داود پادشاه می شد. به کلماتی که در آیه 16 به کار رفته توجه کنید: "و یعقوب، یوسف شوهر مریم را آورد که عیسی مُسمّی به مسیح از او متولّد شد." این جمله بندی با جمله بندی آیات قبلی تفاوت دارد که در آنها گفته شده: "ابراهیم اسحاق را آورد و اسحاق یعقوب را..." در این آیه گفته نمی شود که "یوسف عیسی را آورد"، بلمه فقط اشاره می شود که او "شوهر مریم" بود و عیسی از این مریم متولد شد.

در لوقا 3: 23-38، ظاهراً نسب نامۀ خود مریم ارائه شده است. در این آیات آمده که عیسی "حَسب گمان خلق" پسر یوسف بود. لذا طبیعی است که نسب نامۀ ارائه شده، مربوط به مریم است و هالی در واقع پدرزن یوسف می باشد.»

مفسر کتاب مقدس، دونالد گِری بارنهاوس (D. Grey Barnhouse)، نکات دیگری به این استدلالات اضافه میکند:«در متی، نَسَب عیسی به سلیمان پسر داود مربوط شده است، در حالی که در انجیل لوقا، به ناتان، پسر دیگر داود. من نیز معتقدم که نسب نامۀ متی مربوط به تبار یوسف است و نسب نامه لوقا مربوط به تبار مریم. علت این است که نسل سلیمان تبار سلطنتی است و نسل ناتان، تبار شرعی...

اگر به نسب نامۀ متی توجه کنید، در نسل سلیمان به نام یَکِنیا بر می خوریم. عیسی نمی توانسته از نسل یَکُنیا باشد، زیرا خدا او را لعنت کرده و گفته بود که از نسل او هیچکس پادشاه اسرائیل نخواهد شد. در اِرِمیا 22: 30 چنین آمده:

«خداوند چنین می فرماید: "این شخص را بی اولاد و کسی که در روزگار خود کامیاب نخواهد شد بنویس، زیرا که هیچکس از ذُرّیَت وی کامیاب نخواهد شد و بر کرسی داود نخواهد نشست، و بار دیگر در یهودا سلطنت نخواهد نمود."»

در اول تواریخ 3: 17و18 نیز همین امر تکرار شده است. این امر ثابت می کند که عیسی نمی توانسته پسر یوسف از تبار یَکُنیا باشد. اما طبق نسب نامۀ لوقا، عیسی از تبار ناتان پسر دیگر داود می باشد که لعنتی بر او قرار نداشت؛ ناتان نیز از خاندان سلطنتی بود و می توانست در صورت نیاز، بر تخت سلطنت بنشیند. طبق این نسب نامه، هالی [پدر یوسف] از نسل ناتان می باشد.

لذا زمانی که خدای روح القدس نطفۀ خداوند عیسی را بدون استفاده از پدری بشری در بطن مریم باکره قرار داد، پسری که متولد شد، به حَسب جسم از تبار داود بود. و زمانی که یوسف مریم را به همسری اختیار کرد و فرزند تولد نیافتۀ او را تحت مراقبت خود گرفت و عنوانی را که از نیای بزرگش سلیمان به او رسیده بود به او منتقل ساخت، خداوند عیسی همان مسیحای شرعی شد، مسیحای سلطنتی و بری از لعنت، مسیحای واقعی، یگانه مسیحای ممکن. هیچکس دیگری نتوانسته اینچنین از هر دو نسل باشد.» 

گرچه تمام این راه حل ها مشکل را با قطع و یقین حل نمی کند، اما دست کم نشان می دهد که این تفاوت ها به نحوی از اِنحاء قابل حل می باشند و تناقضی در روایت کتاب مقدس در مورد ولادت عیسی از باکره به شمار نمی آید.

 

        4- شهادت های مرقس و یوحنا و پولس

منتقدین اغلب ایراد گرفته، می گویند که چون ماجرای ولادت عیسی از باکره فقط در انجیل های متی و لوقا آمده و در جای دیگری از عهد جدید به آن اشاره شنده است، لذا این امر اهمیت چندانی در پیام کلیسای اولیه نداشته است.  اول اینکه این ادعا درست نیست که وضوع ولادت از باکره در جای دیگری از عهد جدید مورد اشاره قرار نگرفته است. در این مورد اندکی بعد بحث خواهیم کرد. اما این استدلال اساساً یک اشکال بنیادین دارد. به گفتۀ ویلیام چایلدز رابینسون، «آنچه که در متی و لوقا صریحاً بیان شده، در یوحنا و رسالات پولس تلویحاً مطرح گردیده است.»

رابرت گروماکی (R. Gromacki) می نویسد:«قابل قبول نیست که سکوت را دلیلی برای بی ایمانی قرار دهیم، یا آن را نشانۀ ناآگاهی از یک آموزه قلمداد کنیم. رسولان تمامی اعتقادات را به رشته تحریر در نیاوردند (یوحنا20: 30). استدلال لیبرال ها بر اساس سکوت، می تواند به ضرر خود ایشان باشد. مثلاً اگر  پولس ذکری از پدر بشری عیسی به میان نیاورده، آیا این دلیل بر آن است که عیسی پدر جسمانی نداشته است؟

بسیاری از متفکرین سکوت را علامت رضا می دانند. اگر پولس و سایر رسولان به ولادت عیسی از باکره ایمان نداشتند، آیا نمی بایست روایات مربوط به آن را اصلاح کنند؟ استدلال بر اساس سکوت را می توان در هر دو سو به کار برد. به همین جهت، بر اساس سکوت نه می توان امری را بدیهی دانست و نه آن را انکار کرد.»

کِلِمنت راجِرز می نویسد:«درست است که روایت ولادت عیسی از باکره در انجیل مرقس نیامده است، اما این دلیل بر آن نیست که مرقس از آن بی خبر بوده است. او [مفسر] (یا "مترجم") پطرس بود. او ماجرای زندگی عیسی را بارها از دهان او شنیده بوده است. اما نیازی ندیده چگونگی ولادت او را در انجیلش بنویسد، شاید به خاطر اینکه مادر عیسی در آن زمان زنده بوده و شنوندگانش شخصاً او را می شناخته اند. آنچه برای مرقس بیشترین اهمیت را داشت، تعالیم و معجزات او، و برتر از همه، ماجرای رنج های او بود.»

میلارد اِریکسون نیز چنین می گوید:«گرچه مرقس ماجرای ولادت عیسی را از مریم باکره ذکر نکرده است، اما نکتۀ ظریفی در انجیل او هست که می تواند اشاره ای باشد به اینکه او از این حقیقت آگاه بود و آن را مفروض داشته است. در متی 13: 55 و لوقا 4: 22، از قول مردم نوشته شده که ایشان با تعجب از خود می پرسیدند که:

«آیا این همان پسر یوسفِ نجّار نیست؟» اما در بخش مشابهِ این آیات در مرقس(مرقس6: 3)، همین سوال مردم به این شکل ثبت شده است:«مگر این نیست نجّار، پسر مریم و برادر یعقوب و یوشا و یهودا و شمعون؟ و خواهران او اینجا نزد ما نمی باشند؟» به نظر می رسد که مرقس نمی خواهد حتی اشاره بکند به اینکه عیسی در نظر مردم پسر یوسف بوده است. خوانندگان انجیل های متی و لوقا، چون در فصل های اولیۀ این کتاب ها از ولادت معجزه آسای عیسی آگاه شده بودند، خواندن آیات فوق برایشان مشکلی به وجود نمی آورد.

اما برای خوانندگان انجیل مرقس چنین نبود. از اینرو، او می بایست سوال فوق را به نحوی ثبت می کرد که برای خوانندگان خودش سوءتفاهمی پیش نیاورد. در مجموع، در انجیل مرقس هیچ شاهد و قرینه ای نیست دال بر اینکه یوسف پدر عیسی بوده باشد. بدینسان، مرقس گرچه ماجرای ولادت از باکره را ذکر نمی کند، آن را نفی نیز نمی کند.»  

به اعتقاد من، یوحنای رسول نیز با استفاده از عبارت [یگانه پسر مولود] در یوحنا 3: 16، به نوعی به تولد عیسی از باکره اشاره می کند (در ترجمۀ فارسی فقط "پسر یگانه" ترجمه شده است- م.) مفسر کتاب مقدس، جان رایس (J. Rice)، در این مورد اینچنین اظهار نظر می کند:«عیسی بارها خود را "یگانه پسر مولودِ" خدا می خواند. کلمۀ "مولود یگانه" (monogenes)، کلمه ای است انسانی و به تولید فرزند توسط پدری بشری اشاره دارد. این کلمه به تولد جسمانی دلالت دارد.

عیسی با تأکید می گفت که ار خدا مولود شده است، نه از یوسف. همین کلمۀ monogenes شش بار در عهد جدید در مورد عیسی به کار رفته است. دو بار نیز عیسی خودش آن را برای خود به کار برد. عیسی نمی گوید که یکی از فرزندان مولود خداست، بلکه مدعی است که [یگانه] مولود خداست. هیچکس دیگری همچون او از باکره به دنیا نیامده است. درست است که همۀ مسیحیان می توانند بگویند که از خدا برای امیدی زنده تولد یافته اند(اول پطرس1: 3)، اما در آن معنایی که عیسی از پدر مولود شد، هیچکس دیگر از خدا مولود نشده است.

عیسی به روشنی اعلام می داشت که از نظر جسمانی به گونه ای از خدا مولود شده است که در مورد هیچ انسان دیگری صدق نمی کند.» نسب نامۀ یوحنای رسول اساساً از دیدگاه ابدیت الهی نوشته شده است: [در ابتدا]؛ لذا به مسئله ولادت از باکره نمی پردازد. «در ابتدا کلمه بود... و کلمه جسم گردید» (یوحنا1: 1و 14).

راجِرز در مورد پولس رسول نیز می نویسد:«پولس، لوقا را به خوبی می شناخت. لوقا در بسیاری از سفرهایش، مُلازِم او بود؛ در روم نیز با او بود. لوقا یکی از منابع مهم ما دربارۀ ولادت عیسی از مریم باکره می باشد. پس پولس نیز بی گمان از این حقیقت آگاه بود. و اگر آگاه بود، حتماً به آن اشاره کرده است آنگاه که می گوید:

«لیکن چون زمان به کمال رسید، خدا پسر خود را فرستاد که از زن زاییده شد...» (غَلاطیان4: 4)، نه از مرد. چه جای شگفتی است که مردم هر سال کریسمس را جشن می گیرند بدون آنکه بدانند آن را به مناسبت چه رویداد منحصر به فردی برگزار می کنند، این رویداد که کودکی از یک دختر باکره زاده شد!

 

              * شواهد خارج از كتاب مقدس در مورد تولد از باكره

      1- زمان

نكته مهمي كه در خصوص روايات انجيل وجود دارد، زمان نگارششان مي باشد. تاريخ نگارش انجيل ها آنقدر به زمان وقوع رويدادها نزديك است كه امكان آن نبوده كه مسيحيان وقت آن را داشته باشند كه اسطوره اي بسازند و بپردازند و بعد از آن را وارد انجيل ها نمايند. موضوع ولادت عيسي از باكره، دست كم از قرن دوم ميلادي در اعتراف نامه ها و اعتقادنامه هاي كليسايي وجود داشته است. مهم ترين آنها اعتقاد نامه هاي رسولان است كه اصل و ريشه اش باز مي گردد به يك اقرارنامه ايمان كه مسيحيان در كليسايي در شهر روم در قديمي ترين دوران ها به هنگام تعميد تكرار مي كرده اند.

در كليساي اوليه، عده بسيار كمي اعتقاد به تولد از باكره را نفي مي كردند. برخي از اين گروه هاي بدعت گزار متعلق به فرقه اي از مسيحيان يهودي نژاد بودند كه [اِبيوني] نا ميده مي شدند. اما همه اِبيوني ها منكر ولادت از باكره نبودند. گروه ديگر، مسيحيان گْنوستيكي بودند كه تولد از باكره را از اين جهت رد مي كردند كه اساساً جسم و ماده را ناپاك مي شمردند و لذا هر گونه ارتباط كلمه خدا را با جسم انكار مي كردند.

آريستيِدس (Aristides) در مورد كليساي اوليه مي نويسد:«هر آنچه كه درباره اصول اعتقادات مربوط به اوائل قرن دوم ميلادي مي دانيم، حاكي از آن است كه در اين دوره، بَكارَت مريم جزء باورهاي مسيحيت بوده است.»

 

      2- شهادت پدران اوليه كليسا

نكته مهم در تاريخ اعتقادات اوليه كليسا در مورد تولد از باكره، شهادت پدران اوليه كليساست. در سال 110 ميلادي، ايگناتيوس، اسقف اَنطاكيه سوريه، در [رساله اش به اَفَسُسيان] نوشته است:«زيرا خداي ما عيسي مسيح ... به واسطه روح القدس در رحم مريم قرار گرفت.» همچنين مي نويسد:«اما درباره بَكارَت مريم و آن كسي كه از او به دنيا آمد ... اينها رازهايي هستند كه در جهان مورد گفتگوي بسيار است، با اينكه خدا آنها را در خفا به انجام رساند.»

ايگناتيوس اطلاعات خود را از معلمش، يوحناي رسول دريافت كرده بود. اِريكسون مي نويسد كه ايگناتيوس عليه بدعت [دوسِتيزم] مطالبي نوشته است. ايشان معتقد بودند كه عيسي وجودي الهي بود و انسانيت و جسمش واقعي نبود. او براي مبارزه با اين بدعت، اثري نوشت به نام [خلاصه اي از داده هاي مهم درباره مسيح] و در آن اظهار داشته كه بَكارَت مريم يكي از رازهايي است كه بايد با صداي بلند اعلام شود. اِريكسون در اين زمينه چنين اظهار نظر مي كند:

« چند ملاحظه، اين گفته ايگناتيوس را بسيار شايان توجه مي سازد: (1) از آنجا كه ايگناتيوس مطالبش را عليه بدعت [دوسِتيزم] نوشته، به نفعش بود كه از اصطلاح [از يك زن زاده شد] استفاده مي كند (مانند غَلاطيان4:4)، تا اصطلاح [از يك باكره زاده شد]؛ (2) اين مطالب را يك تازه كار ننوشته، بلكه اسقف كليسايي كه مادر كليساهاي غير يهوديان بود؛ (3) تاريخ نگارش مطالبش قبل از سال 117 ميلادي مي باشد.

همانطور كه گْرِشام ماخِن (J. Gresham Machen) خاطر نشان ساخته، "وقتي مي بينيم كه ايگناتيوس بر ولادت از باكره گواهي مي دهد، آن هم نه به عنوان يك آموزه جديد، بلكه به عنوان واقعيتي پذيرفته شده در مورد مسيح، مشخص مي شود كه اعتقاد به ولادت مسيح از باكره، مدت ها پيش از پايان سده نخست، مورد قبول همه مسيحیان بوده است."»

 

      3- شهادت يهوديان دوران باستان

همانطور كه انتظار مي رود، شهادتي كه يهوديان در خصوص ولادت عيسي از باكره داده اند، حالتي كاملاً منفي دارد. از همان آغاز گسترش مسيحيت در فلسطين، سران يهود در اين زمينه مناقشاتي ايجاد كردند. اگر كليسا در خصوص تولد معجزه آساي عيسي تعليمي نمي داد، طبعاً مناقشه اي نيز در نمي گرفت.

اِتلبِرت استوِفر(Ethelbert Stauffer) مي نويسد كه:« نسب نامه اي در ميان يهوديان در گردش بود متعلق به پيش از سال 70 ميلادي كه در آن، عيسي پسر نامشروع زني در متاهل معرفي شده كه پدر واقعي اش، يك نظامي رومي بوده به نام پانْتِرا.»

اگر اعتقاد راسخ به تولد معجزه آساي عيسي از باكره جزو تعاليم كليساي اوليه نمي بود، چه لزومي داشت كه يهوديان متخاصم با مسيحيت، عيسي را فرزندي نامشروع قلمداد كنند و نگويند كه او كسي نبوده جز فرزند طبيعي يوسف و مريم؟

 

     ۴- شهادت قرآن

در قرآن، عيسي همواره با عنوان [عيسي اِبن مريم] ناميده شده است. با اينكه در سنت عرب، افراد هميشه به پدر خود منسوب بودند، قرآن عمداً با حالتي مثبت، عيسي را[پسر مريم] مي خواند كه به واسطه [كلمه] خلاق الهي مولود شده است. در قرآن، در سوره مريم آيه 20، صراحتاً ذكر شده كه نطفه عيسي در مريم باكره قرار گرفت. طبق اين بخش از قرآن، وقتي به مريم نويد داده شد كه پسري خواهد زاييد، او در پاسخ گفت كه باكره مي باشد و مردي او را هرگز لمس نكرده است. خداوند نيز مي فرمايد كه اين امر براي او سهل است؛ آنگاه روح خود را بر مريم مي دمد.

 

      4- نظرات نويسندگان مختلف

با توجه به شواهد موجود، به جاست كه نظر برخي از نويسندگان برجسته مسيحي را در زمينه ولادت خارق العاده عيسي مورد اشاره قرار دهيم.

گريفيت توماس(W. H.Griffith Thomas ) مي نويسد:«مهم ترين دليل در مورد آموزه ولادت عيسي از باكره، اين است كه زندگي منحصر به فرد عيسي چنين امري را ضروري مي سازد.»

هِنري موريس نيز چنين اظهار داشته است:«در مجموع بايد گفت كه كسي كه در طول زندگي اش اينقدر معجزه به عمل آورد، و خود را براي كفاره گناهان بشر قرباني كرد، و جسماً از قبر قيام نمود تا تمام ادعاهايش را ثابت كند، مي بايست زندگي خود را با چنين تولد منحصر به فردي آغاز كرده باشد. او به راستي نجات دهنده ماست. او براي اينكه بتواند ما را از گناهانمان برهاند، مي بايست خود از گناه بري باشد. به اين منظور، او مي بايست داراي طبيعتي بدون گناه بوده باشد و مانند ساير انسان ها اسير گناه نبوده باشد.

از اينرو، تولد معجزه آسايش امري ضروري بود. ولادت عيسي از باكره نه فقط به خاطر شهادت كتاب مقدس حقيقت دارد، بلكه چنين تولدي با سجاياي عيسي و رسالت او و نقشه خدا براي رستگاري بشر همخوان مي باشد... اگر كسي بگويد كه معجزه امكان پذير نيست، در واقع منكر وجود خداست و معتقد است كه خدا بر خلقت خود تسلطي ندارد.»

براي جمع بندي شواهد مربوط به ولادت عيسي از باكره، گْرشام ماخِن مي گويد:«دلايل كافي هست كه نشان مي دهد اگر كليسا به تولد عيسي بدون دخالت پدري بشري اعتقاد داشت، علتش اين بوده كه او واقعاً اينچنين ولادت يافت.»

كِلِمنت راجِرز نيز مي نويسد:«تمامي شواهد اشاره به اين دارند كه تولد عيسي امري معجزه آسا بوده است.» ورود عيسي مسيح به اين جهان واقعاً منحصر به فرد بوده است.

 

         ۲-  اگر خدا انسان می شد، انتظار می داشتیم که او بی گناه باشد

    نظر عيسي درباره خودش

روزي عيسي از جماعتي كه با او معارضه مي كردند، پرسيد:«كيست از شما كه مرا به گناه ملزم سازد؟» (يوحنا8:46 ) كسي پاسخي به او نداد. دشمنانش نتوانستند گناهي در او بيابند. او خود فرمود: «من هميشه كارهاي پسنديده او را به جا مي آورم.» (يوحنا8:29 )، يعني كارهاي پسنديده پدر آسماني را. عيسي رابطه اي نا گسستني با خدا داشت.

وقوف عيسي نسبت به قدوسيت خود حيرت انگيز است و هيچ شباهتي با تجربه ساير ايمانداران ندارد. ايمانداران هر چقدر بيشتر به خدا نزديك مي شوند، بيشتر به گناهان خود پي مي برند. اما در مورد عيسي چنين نبود. عيسي بيش از هر كس ديگري به خدا نزديك بود اما هيچگاه احساس گناه نمي كرد.

در انجيل مي خوانيم كه او به گناه وسوسه شد (لوقا4)، اما نمي خوانيم كه گناه  كرده باشد. او به ديگران مي گفت كه به گناهان خود اعتراف كنند، اما هرگز خودش به گناهي اعتراف نكرد و طلب آمرزش ننمود. گويي او آن حس تقصير و گناه را كه مُلازِم طبيعت گناه آلود هر انساني است، نداشت.

به نوشته جِفرسون (C. E. Jefferson) «بهترين دليل براي بي گناه بودن عيسي، اين است كه خود او اجازه داد كه يارانش او را بي گناه تلقي كنند. در گفتار و كردار او هيچ نشانه اي از ندامت و حس گناه نيست. او به همه تعليم مي داد كه خود را گناهكار بدانند و به گناهان خود اعتراف كنند، اما خود كلمه اي نگفت كه حاكي از اين باشد كه خودش نيز نياز به آمرزش دارد.»

به گفته لاتورت(K. S. Latourette) «او هيچ گاه نياز به اعتراف به گناه و طلب آمرزش نداشت.»

 

     شهادت دوستانش

در سراسر كتاب مقدس، اشتباهات افراد آشكارا ذكر شده است. هيچ يك از قهرمانان بزرگ يهودي بدون خطا نبود، حتي داود، پادشاه بزرگ اسرائيل، يا موسي، منجي بزرگ اين قوم. در عهد جديد نيز اشتباهات و خطاهاي رسولان ثبت شده است. اما هيچ گاه اشاره نشده كه مسيح مرتكب گناه يا خطايي شده باشد. با توجه به اينكه شاگردان او به مدت سه سال و نيم تقريبأ تمامي اوقات با او بودند، اهميت اين موضوع آشكارتر مي شود. ايشان طبق تعاليم يهود مي دانستند كه همه گناه مي كنند. اما هيچ گاه نتوانستند خطايي در او بيابند و آن را ثبت كنند. برعكس، ايشان شهادت دادند كه در او خطايي يافت نشد.

ايشان در ارتباط نزديكي كه با عيسي داشتند، هيچگاه گناهاني كه خود مرتكبشان مي شدند در او نديدند. ايشان نسبت به يكديگر خشمگين مي شدند، اما عيسي را هيچگاه در چنين حالتي نديدند. به خاطر پيشينه يهوديشان اگر عيسي واقعأ بي گناه نبود، ايشان هرگز نمي توانستند چنين امري را متذكر شوند.

نزديكترين ياران عيسي، يعني پطرس و يوحنا، شهادت داده اند كه او بي گناه بوده است:

  • اول پطرس 1: 18- 19 : «زيرا مي دانيد كه خريده شده ايد... به خون گرانبها چون خون بره بي عيب و بي داغ، يعني خون مسيح.»                            
  • اول پطرس 2: 22 : «كه هيچ گناه نكرد و مكر در زبانش يافت نشد.»
  • اول يوحنا 3: 5 : «و مي دانيد كه او ظاهر شد تا گناهان را بردارد و در وي هيچ گناه نيست.» 

يوحنا فرموده است كه هر كه ادعاي بي گناهي كند، دروغگوست و خدا را نيز دروغگو مي شمارد. اما همين يوحنا مي گويد كه در عيسي «هيچ گناه نيست» (اول يوحنا3: 5)

حتي مقامي كه فرمان اعدام عيسي را صادر كرد، معترف شد كه او هيچ خطايي مرتكب نشده است. يهوداي خائن نيز بر بي گناهي او شهادت داد تا آنجا كه از فرط ندامت دست به خودكشي زد، اما پيش از آن اقرار كرد و گفت:«خون بي گناهي را تسليم نمودم.» (متي27: 3و4)

پولس رسول نيز اينچنين بر بي گناهي عيسي شهادت مي دهد:«زيرا[خدا] او را [يعني عيسي را] كه گناه نشناخت، درراه ما گناه ساخت تا ما در وي عدالت خدا شويم.» (دوم قرنتيان5: 21 )

موري هَريس (Murray Harris) در تفسير اين آيه مي نويسد:

«مقصود پولس در اينجا اين نيست كه مسيح گناهكار شد، بلكه مي خواهد بگويد كه مسيح تبديل شد به يك قرباني براي گناه. همسان شدن مسيح بي گناه با گناه گناهكاران، آنقدر كامل بود كه پولس مي توانست عميقأ بگويد كه "خدا او را در راه ما گناه ساخت."

فرمايش پولس در خصوص بي گناهي عيسي را مي توان با اظهارات پطرس (اول پطرس2: 22 كه از اشعيا 53: 9 نقل قول مي كند)، و يوحنا (اول يوحنا3: 5 ) و نويسنده عبرانيان (عبرانيان4: 15 ؛7: 26 ) مقايسه كرد.

همانگونه كه «عدالت خدا» براي ما امري است عَرَضي و بيروني، گناهي نيز كه مسيح خود را با آن همسان ساخت، براي او عَرَضي و بيروني بود. او هيچ آشنايي اي با گناه نداشت.»

نويسنده رساله به عبرانيان با اين سروده همصدا شده، در مورد عيسي مي فرمايد:«زيرا رئيس كَهَنه اي نداريم كه نتواند همدرد ضعف هاي ما بشود، بلكه آزموده شده در هر چيز به مثال ما بدون گناه.» (عبرانيان4: 15)

فيليپ هيوز(Ph. Hughes ) در خصوص معنا و مفهوم اين آيه توضيحي روشن داده، مي نويسد:

«وسوسه في نفسه امري است خنثي: وسوسه شدن نه دليلي است بر فضيلت و نه بر گناهكاري شخص؛ وسوسه يك آزمايش است؛ فضيلت در اين است كه شخص در برابر آن ايستادگي كند، و گناه اين است تسليم آن شود. كاهن اعظم ما عيسي [در هر چيز] به مثال ما وسوسه شد، چه زماني كه شيطان به طرق گوناگون ترغيب به گناهش مي كرد (متي4: 1 به بعد )، چه در باغ جتسيماني زماني كه مي دانست چه بر سرش خواهد آمد و مي توانست از آن شانه خالي كند(متي26: 38 به بعد)، و چه زماني كه بزرگان يهود در پاي صليب فرياد مي زدند كه:

«اگر پسر خدا هستي، از صليب فرود بيا!» (متي27: 40 )... تمام زندگي او وسوسه بود. از اينرو، در شب آخر به ياران خود فرمود كه ايشان كساني بوده اند كه در تمام آزمايش ها همراهي اش كرده اند. با اين كار، او با ضعف هاي ما همسان شد، و در عين حال نشان داد كه ضعف هاي ما فرصتي است در دست هاي خدا تا پيروزي اش را آشكار سازد (دوم قرنتيان12: 9).

آن بخش از عبرانيان 4: 15 كه مي فرمايد:  [بدون گناه]، بيانگر اين حقيقت است كه عيسي تسليم وسوسه نشد. اگر مي شد، او نيز همچون ديگران، و همچون رئيس كاهنان يهود، خود محتاج كسي مي بود كه گناهانش را كفاره كند. اما او با پيروزي خود، ثابت كرد كه همان بره اي است كه براي شستن گناهان جهان آمده است [رجوع شود به يوحنا1: 29 ؛ اول پطرس1: 19؛ افسسيان 5: 2 ].»

 

       شهادت دشمنانش

يكي از دو مجرمي كه در كنار عيسي مصلوب شده بود، بر بي گناهي او شهادت داده، گفت: «اين شخص هيچ كار بي جا نكرده است.» (لوقا23: 41 )

پيلاطُس، فرماندار رومي نيز خطايي در عيسي نيافت. وقتي رؤساي يهود عيسي را نزد او بردند و خواستار محكوميتش شدند، او گفت:«اين مرد را نزد من آورديد كه قوم را مي شوراند. الحال من او را در حضور شما امتحان كردم و از آنچه ادعا مي كنيد، اثري نيافتم.» (لوقا 23: 14 ) حتي وقتي جماعت خشمگين فرياد كنان خواهان مصلوب شدن او شدند، او با ناباوري پرسيد: «چرا؟ چه بدي كرده است؟ من در او هيچ علت قتل نيافتم.» (لوقا23: 22 )

فرمانده رومي كه بر امر اعدام نظارت داشت، اعلام كرد:«در حقيقت، اين مرد صالح بود.» (لوقا23: 47 )

دشمنان عيسي بارها بر او اتهام وارد آوردند تا او را مجرم اعلام كنند. اما هيچ گاه موفق به اين كار نشدند (مرقس14: 55و56 ). در مرقس 2: 1 تا 3: 6، چهار مورد از اين انتقادات و اتهامات را مي يابيم.

نخست، دشمنان عيسي او را به كفر گويي متهم ساختند زيرا گناهان يك نفر را آمرزيده بود. اگر عيسي وجودي الهي بود، مي بايست قدرت آمرزيدن گناهان را داشته باشد.

دوم، دشمنان عيسي خشمگين بودند از اينكه او با اشخاص [نجس] نشست و برخاست مي كند، يعني با گناهكاران و باج گيران و روسپيان و اشخاصي نظير اين. رهبران مذهبي معتقد بودند كه شخص مذهبي نبايد با چنين افرادي مراوده داشته باشد. اما عيسي گفت كه آمده تا گناهكاران را شفا بخشد و بدين گونه به اتهام ايشان پاسخ گفت(مرقس2: 17 ).

سوم، عيسي متهم شد كه مذهب يهود را رقيق ساخته است، چرا كه شاگردانش مانند فريسيان روزه نمي داشتند. اما عيسي فرمود كه تا زماني كه او خودش با ايشان است، ايشان نيازي به روزه گرفتن ندارند. اما وقتي رفت، روزه گرفتن جزو كارهايشان خواهد شد.

و بالاخره، دشمنانش او را متهم ساختند كه او با شفا دادن اشخاص در روز سَبََّت، حكم مهم شريعت را نقض مي كند. اما عيسي به ايشان گفت كه سنتي را پيروي مي كنند كه اصالتي ندارد. عيسي عميقأ مطيع احكام شريعت بود. اما ار آنجا كه او خود «صاحب و مالك روز سَبَّت» بود، مي توانست از سنت انسان تبعيت نكند، سنتي كه تفسير و مفهوم واقعي حكم خدا را مخدوش ساخته بود.

 

        نظر تاريخ

زندگي بي عيب عيسي اكنون قريب به دو هزار سال است كه انسان ها را مجذوب خود ساخته است. زندگي او در برابر انتقادات موشكافانه تاب تمام آورده و قلب و روح مردم را از هر مرام و مذهبي شيفته خود نموده است. به عنوان مثال، در اسلام اين دين بزرگ جهان، عيسي به عنوان شخصي بي گناه معرفي شده است.

در قرآن، سوره مريم، آيه 19، جَبرائيل فرشته نزد مريم آمد و به او گفت كه پسرش عيسي،[بري از خطا] خواهد بود، يعني بدون گناه.

تاريخ نگار كليسا، فيليپ شاف(Ph. Schaff) در مورد مسيح چنين مي نويسد:«ما در عيسي مقدس ترينِ انسان ها را مي بينيم. كسي بي آزار تر از او بر روي زمين يافت نمي شود. او به كسي آزار نرساند، از كسي سوء استفاده نكرد، هرگز سخني بد بر زبان نراند، و هرگز كار نادرستي انجام نداد.»

جان استات مي افزايد:«آن از خود گذشتگيِ كاملي كه عيسي نسبت به خويشتن نشان مي داد تا بتواند به خدا و انسان خدمت كند، همان چيزي است كه در كتاب مقدس محبت خوانده شده است. عشق و محبت، نفع طلبي نيست. جوهر عشق ايثار است. پست ترينِ انسان ها نيز ممكن است در مواقعي دست به چنين ايثاري بزنند؛ اما در زندگي عيسي اين حالت هميشه متجلي بود. عيسي بي گناه بود زيرا به خويشتن فكر نمي كرد. اين حالتِ از خودگذشتگي و ايثار را عشق و محبت مي نامند. و خدا محبت است.»

فيليپ شاف مي نويسد:«انسان هر چقدر بيشتر به فضائل و كمالات برسد، بيشتر نياز خود را به آمرزش احساس خواهد كرد و بيشتر پي خواهد برد كه تا چه حد از معيارهاي اخلاقيِ ناقصِ خودش نيز قاصر است. اما عيسي گرچه همچون ما طبيعت انسان گرفت و همچون ما وسوسه شد، هرگز تسليم آن نشد؛ او هرگز از داشتن فكري يا انجام كاري احساس ندامت نكرد؛ او هرگز نياز به آمرزش يا توبه يا اصلاح اخلاقي نداشت؛ او هرگز هماهنگي و يكرنگي خود را با پدر آسماني از دست نداد. تمام زندگي او ايثار و از خود گذشتگيِ بي وقفه براي جلال خدا و خيريت ابدي انسان ها بود.»

 

      شهادت برخي از شكاك باوران بزرگ جهان

ژان ژاك رسو، دِئيست فرانسوي، مي نويسد[دِئيست كسي است كه اعتقاد دارد كه خدا جهان را آفريده و آن را قانون مند ساخته ولي به حال خود رها كرده است.] «اَفلاطون در توصيفي كه از انسان صالحِ خيالي خود به دست داده، انساني كه باري از مجازات خطاها را بر دوش مي كشد ولي با اينحال سزاوار برترين پاداش هاي فضيلت است، در واقع درباره سجاياي عيسي مسيح سخن مي گويد.»

فيلسوف مشهور و آموزگار بزرگ، جان استيوارت ميل، مي پرسد:«چه كسي از میان شاگردانش يا از پيروان جديد ايشان قادر بود گفته هايي ابداع كند يا زندگي و سجايايي را اختراع نمايد كه در انجيل ها مكشوف شده است و همه آنها را به عيسي نسبت دهد؟» و پاسخ آن قطعاً منفي است. عيسايي كه در اناجيل شرحش آمده، عيساي تاريخ است.

رالف والدو اِمرسون با حيرت نوشته است:«عيسي كامل ترين انساني است كه تا كنون ظاهر شده است.»

مورخ شهير، ويليام لِكي(W. Lecky)، اظهار مي دارد:«عيسي نه فقط برترين الگوي فضيلت است، بلكه قوي ترين محرك براي عمل به آن نيز به شمار مي رود.»

ويلبِر اسميت مي نويسد:« حتي اشتراوس(D. Strauss)، اين سرسخت ترين مخالف عناصر فوق طبيعيِ انجيل، كه آثارش بيش از هر نوشته معاصري بر مسيحيت تاثير ويرانگر گذاشته است، آري، حتي اشتراوس با آن انتقادهاي كوبنده و چشمگير و شرارت بارش و انكار مخربِ هر چه كه فوق طبيعي است، در پايان زندگي مجبور بود اذغان دارد كه در شخص عيسي اخلاقيات به كمال مي رسد. او نوشته است كه "اين عيسي ... تاريخي است و نه اسطوره اي؛ او يك شخصيت واقعي است و نه يك نماد ... او همواره والاترين الگوي مذهبيِ موجود باقي خواهد ماند؛ و دينداري كامل بدون حضور او در قلب انسان ميسر نخواهد بود."»

و بالاخره، بِرنارد رام مي نويسد:«كامليتِ عاري از گناه و بي گناهيِ كامل، آن چيزي است كه از خداي مجسم انتظار مي رود، و اين را در عيسي مسيح مي يابيم. مفروضات و داده ها با يكديگر همخواني دارند.»

 

           ۳- اگر خدا انسان مي شد، انتظار مي داشتيم كه او حضور خارق العاده خود را با نشانه  ها، يعني با معجزات ظاهر سازد

 

      شهادت كتاب مقدس

عيسي يك بار به پيروان يحياي تعميد دهنده فرمود:«برويد و يحيي را از آنچه ديده و شنيده ايد خبر دهيد كه كوران، بينا و لنگان، خرمان و ابرصان، طاهر و كران، شنوا و مردگان، زنده مي گردند و به فقرا بشارت داده مي شود.»(لوقا7: 22)

معجزات عيسي حاكي از قدرت او بر پديده هاي مختلف بود: قدرت او بر طبيعت، بر بيماري، بر روح هاي پليد، قدرت خلق كردن، و قدرت بر مرگ. در ضمن، اعمال او تحقق بخشنده پيشگويي ها بود و ثابت مي كرد كه او همان مسيحاي موعود مي باشد. از  ميان كارهاي فوق طبيعي متعدد او، مي توان به موارد زير اشاره كرد:

معجزات شفاي بيماري ها

- جذامي (متي8: 2-4؛ مرقس1: 40-45؛ لوقا 5: 12-15).

- افليج(متي9: 2-8؛ مرقس2: 3-12؛ لوقا5: 18- 26).

- مادر زن پطرس (متي8: 14-17؛ مرقس1: 29-31).

- پسر یک نجيب زاده (يوحنا4: 46- 53).

- عليل (يوحنا5: 1-9).

- دست خشك شده يك مرد (متي12: 9-13؛ مرقس3: 1-6؛ لوقا 6: 6-11).

- كر و لال(مرقس7: 31- 37).

- نابينا در بيتْ صَيدا (مرقس8: 22- 25)؛ در اورشليم(يوحنا9)؛ بار تيمائوس(مرقس10: 46- 52).

- ده جذامي (لوقا17: 11 -19).

- گوشِ بريده ملوك (لوقا22: 47- 51).

- خون ريزي (متي9: 20 -22؛ مرقس 5: 25- 34؛ لوقا8: 43- 48).

معجزات بر پديده هاي طبيعت

- تبديل آب به شراب در قانا (يوحنا2: 1-11).

- آرام كردن طوفان دريا (متي 8: 23- 27؛ مرقس 4: 35- 41؛ لوقا 8: 22- 25).

- صيد فوق طبيعي ماهي (لوقا5: 1- 11؛ يوحنا21: 6).

- تكثير خوراك: تغذيه 5000 نفر(متي14: 15- 21؛ مرقس 6: 34- 44؛ لوقا9: 11- 17؛ يوحنا6: 1- 14)؛ تغذيه 4000 نفر(متي 15: 32- 39، مرقس8: 1- 9).

- راه يافتن عيسي بر روي آب دريا (متي 14: 22 و 23؛ مرقس6: 45- 52؛ يوحنا6: 19).

- يافتن پول در دهان ماهي(متي17: 24- 27).

خشك شدنِ فوريِ درخت انجير(متي21: 18- 22؛ مرقس11: 12- 14).

معجزات زنده كردن مردگان

- دختر يايرُس(متي9: 18- 26؛ مرقس5: 35- 43؛ لوقا8: 41- 56).

- پسر بيوه زن (لوقا7: 11- 15).

- ايلعازَر اهل بيتْ عَنْيا (يوحنا11: 1- 44).

نظرهايي درباره معجزات او

پُل ليِتل اظهار نظر ساده اي كرده است؛ مي نويسد:«عيسي قدرتي بر نيروهاي طبيعي نشان داد كه فقط مختص خدا بود، خدايي كه خالق تمامي اين نيروها است.»

گريفيت توماس اظهار مي دارد كه:«معجزه بزرگ، خودِ عيسي مسيح است. طرز فكرِ درست اين است كه از مسيح به معجزات او برسيم، نه از معجزات به مسيح. چرا كه معجزات يا در اصطلاحِ كتاب مقدس، [كارهاي] او چيزي نبود جز تجليِ شخصيت و هويت او.»

اسلام نيز بر قدرت عيسي در انجام معجزات صحه مي گذارد. در قرآن، سوره پنجم، آيه110، به اين امر اشاره شده است. در اين آيه، ذكر شده كه عيسي نابينايان و جذاميان را شفا داده، مردگان را زنده مي كرد.

      شهادت يهوديان باستان

به موجب نوشته هاي رَبّي هاي يهود در اوخر قرن اول، عيسي معجزات خود را از طريق جادو گري به انجام مي رساند. سند ديگري مربوط به 110 ميلادي، در اين باره بحث مي كند كه آيا شفا دادن در نام عيسي براي يهوديان مجاز است يا نه. همين امر حاكي از آن است كه يهوديانِ متخاصم با مسيحيت، به طور غير مستقيم پذيرفته بودند كه عيسي معجزه مي كرده است.

يوليانِ مُرتَد، امپراطور روم بين سال هاي 361 تا 363 ميلادي، يكي از بزرگترين دشمنان مسيحيت بود. او در اثريكه عليه مسيحيت نوشته، چنين اظهار داشته است:«اكنون سيصد سال است كه مردم عيسي را گرامي مي دارند، با اينكه او در طول زندگي اش هيچ كاري كه شايان توجه باشد انجام نداده است، جز اينكه چند كور و شل را شفا داد و چند روح پليد را در بيتْ صَيدا و بيتْ عَنْيا بيرون كرد و مردم اين كارها را اينچنين بزرگ جلوه مي دهند.» به اين ترتيب، او نادانسته، به مسيح قدرت انجام معجزات را نسبت داده است.

 

         پاسخي به متقدين

بِرنارد رام اظهار مي دارد كه:«معجزات عيسي مربوط مي شد به حواس ادراكي افراد. آنان به طور محسوس شفا مي يافتند و بدينسان، اطرافيانشان متوجه تغيير و بهبودي ايشان مي شدند. هم انان بودند كه بر اين امور شهادت دادند.»

به عنوان مثال، وقتي عيسي ايلعازَر را زنده كرد، عده زيادي دوست و دشمن در محل حضور داشتند. كسي نمي توانست اين امر را انكار كند. آنان شاهد مرگ ايلعازر بودند و اكنون زنده شدن او را به چشم مي ديدند. لذا معاصرين عيسي، از جمله دشمنانش، بر قدرت او در انجام معجزات شهادت مي دادند. اما دشمنانش اين قدرت را به شيطان نسبت مي دادند و مي گفتند كه عيسي با كمك شيطان دست به چنين معجزاتي مي زند. عيسي در پاسخِ اين قبيل افراد فرمود:

«هر حکومتی که بر‌‌ضد خود تجزیه شود، نابود خواهد شد، و هر شهر یا خانه‌ای که بر‌‌ضد خود تجزیه شود، پابرجا نخواهد ماند. ۲۶اگر شیطان، شیطان را بیرون کند، بر‌‌ضد خود تجزیه شده است؛ پس چگونه حکومتش پابرجا خواهد ماند؟» (متي12: 25و26)

اگر كساني از طريق جادوگري يا حقه بازي كارهاي خارق العاده مي كنند، اين دليل نمي شود كه معجزات عيسي و بعد رسولانش نيز از همان دست باشند و بتوان به اين علت آنها را بي اعتبار شمرد. اگر عامل معجزه را از بسياري از اديان خارج كنيم، اكثراً دست خورده باقي خواهند ماند و صدمه اي به آنها وارد نخواهد آمد. اما اين كار را با مسيحيت نمي توان انجام داد. مسيحيت دقيقاً داستان [معجزه اي] بزرگ است. مسيحيت طبيعي، فاقد ويژگي هاي مسيحيت خواهد بود.

بِرنارد رام مي نويسد كه مذهب كتاب مقدس، بر پايه معجزات بنا شده است. اين ويژگي از اهميتي بسيار برخوردار است. از همان آغاز، زماني كه بني اسرائيل مي رفت تا قوم خدا شود، معجزات و رويدادهايي فوق طبيعي، اين فرايند را همراهي مي كرد. عيسي نيز معجزه مي كرد و رسولانش نيز طبق صلاحديد روح القدس، معجزه به عمل مي آوردند. معجزات، پيام ايشان را تاييد مي كرد. به گفته جان برودوس،« اگر به معجزات عيسي معتقد نباشيم، او را دروغگو شمرده ايم چرا كه او بارها به معجزات خود استناد مي كرد تا ادعاهاي الهي خود را ثابت كند.»

عيسي معجزه گر بود زيرا قدرت خدا در او كه پسر يگانه خدا بود، قرار داشت.

 

          ۴- اگر خدا انسان مي شد، انتظار مي داشتيم كه زندگي اش كامل تر از هر انسان ديگري باشد

 

      شهادت دوستدارانش

اسكات مي نويسد: «عيسي در هر زمينه اي انسان واقعي بود، و نيز چيزي برتر از انسان.»

فِرْبِرن (A. M. Fairbairn) در كتاب «فلسفه دين مسيحي»، مي نويسد: «به عبارتي، عيسي وجودي الهي بود كه به صورت بشر و در محدوده زمان ظهور كرد. اين امر به خودي خود مقوله اي است خارق العاده، و به واسطه طريق حيرت انگيزي كه در شخصيتي تاريخي تجسم يافت، باز هم خارق العاده تر شده است.»

گريفت توماس مي گويد: «زندگي او مقدس بود؛ تمامي شخصيتش تجسم راستي بود. هيچگاه انساني واقعي تر و اصيل تر از عيساي ناصري وجود نداشته است.»

ناپلئون بناپارت گفته است: «من انسان را مي شناسم. از اينرو مي توانم بگويم كه عيسي يك انسان معمولي نبود. او با هيچ انسان ديگري در اين جهان قابل مقايسه نيست. اِسكندر، ژوليوس سزار، شارلُماني، و خودم، امپراتوري هايي بنا كرده ايم. اما ما نبوغ خود را بر چه  پايه اي استوارساختيم؟ بر زور! عيسي مسيح امپراطوري خود را بر پايه محبت استوار كرد، درد همين لحظه، ميليون ها نفر حاضرند براي او جان فدا كنند.»

در قرآن، در سوره سوم (آل عمران) آيه45، عيسي به عنوان انساني [برتر از همه، چه در اين عالم و چه در عالم آينده]، توصيف شده است.

پاسكال، متفكر شهير فرانسوي، مي گويد:«چه كسي به انجيل نگاران سجاياي يك انسان قهرمان و كامل را آموخته است تا ايشان بتوانند آن را در عيسي مسيح ترسيم كنند؟»

شايد فيليپس بروكس (Ph. Brooks ) تمام انديشه هاي دوستداران عيسي  را با ايجاز و به خوبي خلاصه كرده و گفته است: «عيسي مسيح بيانگر فروتن شدن خدا و ارتقاء يافتن انسان مي باشد.»

 

       شهادت مخالفانش

گوته، متفكر بزرگ آلماني و مخالف سرسخت مذهب، در واپسين سال هاي زندگي خود گفته است: «اگر خدا بر روي زمين ظاهرشده باشد، فقط در شخص عيسي مسيح بوده است. انسان هر چقدر در زمينه اخلاقيات هرگز نخواهد توانست از اخلاقياتي كه در انجيل ها آمده است، فراتر رود.»

وقتي از وِلز(H. G. Wells )پرسيدند كه چه كسي عميق ترين اثر را بر روي تاريخ بشريت گذاشته است، پاسخ داد كه با محك ها و معيارهاي تاريخي، فقط عيسي مسيح مي تواند در چنين جايگاهي بايستد.

اِرنِست رِنان، متفكر فرانسوي، مي گويد: «آينده هر اتفاقي كه بيفتد، باز هيچ كس نمي تواند از عيسي فراتر رود.»

توماس كارلايل (Th. Carlyle) به عيسي اشاره كرده، مي گويد: «او الهي ترين نماد ماست؛ بالاتر از هر چه كه فكر انسان تا به حال به آن رسيده باشد. او نمادي است دائمي از سجاياي لايتناهي، و اهميتش مستلزم تحقيق مجدد يا ظهور دوباره نيست.»

ژان ژاك روسو مي پرسيد: «آيا شخصيتي كه انجيل بازگو مي كنند، مي تواند يك انسان باشد؟ چه شيريني و چه خلوصي در رفتارش موج مي زند! چه نيكويي اثربخشي در تعاليمش احساس مي شود! چه شگفتي اي در تمثيل هايش ديده مي شود! چه حكمت عميقي در موعظه هايش جاري است! چه حضور ذهني و چه خلاقيتي در پاسخ هايش هست! آري، اگر زندگي و مرگ سُقراط مختص يك فيلسوف باشد، زندگي و مرگ عيسي مسيح مختص يك خداست!»

 

        5- اگر خدا انسان مي شد، انتظار مي داشتيم كه سخنانش برتر از هر انسان ديگري باشد

عيسي خودش درباره سخنانش فرمود:«آسمان و زمين زايل مي شود، ليكن سخنان من زايل نخواهد شد.» (لوقا21: 33 )

امري عادي بود كه جماعتی كه به سخنان او گوش فرا مي دادند،«از تعليم او در حيرت بيفتند» (لوقا4: 32 ). حتي مأموريني كه براي دستگيري اش رفته بودند، با حيرت اظهار داشتند كه «هرگز كسي مثل اين شخص سخن نگفته است» (يوحنا7: 46 )

تعاليم او از اصالتي بديع برخوردار بود؛ شيوه تعليم او با مُلايان و علماي مذهبي بسيار متفاوت بود. مردم نيز به خوبي متوجه اين تفاوت بودند. به همين جهت، وقتي بزرگترين موعظه دنيا را ايراد كرد، یعنی موعظه بالاي كوه را (متي فصل هاي 5-7 )، «آن گروه از تعليم او در حيرت افتادند، زيرا كه ايشان را چون صاحب قدرت تعليم مي داد و نه مثل كاتبان» (متي7: 28-29 ).

از اينرو ، اكنون دو هزار سال است كه سخنان و تعاليم عيسي مسيح همچون «نور جهان» بوده و همواره چراغي فرا راه زندگي انسان ها بوده است. به شهادت تاريخ، تعاليم هيچ كس ديگري تا اين حد بر زندگي توده هاي مردم اثر نگذاشته است.