|
|
|
به هر کسی که سبب را بپرسد معذرت خواهی . . . برای چه؟ مسيحيت ايماني است مبتني بر واقعيت سوء تفاهم اول: ايمانِ كوركورانه سوءتفاهم دوم: كافي است صادق باشيم سوءتفاهم سوم: كتاب مقدس پر است از افسانه سوءتفاهم چهارم: عيساي تاريخي قابل شناخت نيست سوءتفاهم پنجم: مسيحيان اگر محبت دارند، بايد عقايد اديان ديگر را نيز بپذيرند سوءتفاهم ششم:«قبول اين مطلب از نظر فكري بايم دشوار است» |
به هر کسی سبب را بپرسد
معذرت خواهی . . . برای چه؟
این کتاب که سند یا مدرکی است در تایید حقانیت و اعتبار ایمانِ مسیحی، کتابی است در زمینۀ [دفاعیات]. دفاعیات رشته ای است از الهیات که هدفش دفاع از معتقداتی است که فرد به درستی آن ایمان دارد.
واژۀ "دفاع" (در یونانی apologia) نمایانگر "دفاع از رویه و خط مشی" است. ویلبِر اسمیت چنین تعریفی ارائه می دهد:«دفاعیات، دفاعیه ای است شفاهی، نطقی است در دفاع از آنچه شخص انجام داده یا حقیقتی که بدان اعتقاد راسخ دارد.» (Smith, TS, 45, 481)
لغتِ یونانیِ "Apologia" (که در زبان انگلیسی بصورت "apology" آمده، یعنی معذرت خواستن)، عمدتاً در آغاز مسیحیت به کار می رفت،«اما مراد از آن به هیچ وجه بهانه تراشی، معذرت خواهی، دلجویی یا جبران مافات نبود.» (Beattie, A, 48)
واژه "Apologia" که در زبان انگلیسی به "دفاع" ترجمه می شود، هشت بار در عهد جدید به کار رفته است (از جمله در اول پطرس 3: 15 که در بالا بدان اشاره شد):
-
اعمال 22: 1-«ای برادران عزیز و پدران، حجّتی[دفاعیه ای] را که الآن پیش شما می آورم بشنوید.»
-
اعمال 25: 16-«در جواب ایشان گفتم که رومیان را رسم نیست که احدی را بسپارند قبل از آنکه مدّعی علیه، مدّعیان خود را روبرو شود و او را فرصت دهند که ادّعای[دفاعیۀ] ایشان را جواب گوید.»
-
اول قُرِنتیان9: 3-«حجتِ[دفاعیه] من به جهتِ آنانی که مرا امتحان می کنند این است...»
دوم قُرِنتیان7: 11-«زیرا اینک همین که غم شما برای خدا بود، چگونه کوشش، بل احتِجاج[حجت آوردن و دفاع کردن]، بل خشم، بل ترس، بل اشتیاق، بل غیرت، بل انتقام را در شما پدید آورد. در هر چیز خود را ثابت کردید که از این امر مبرّا هستید.»
-
فیلیپیان1: 7-«در زنجیرهای من و در حجّت[دفاع] و اثبات انجیل همۀ شما با من شریک در این نعمت هستید.»
-
فیلیپیان1: 17-«ولی اینان از راه محبّت[چنین کاری انجام می دهند]، چونکه می دانند من به جهتِ حمایتِ[دفاع از] انجیل معیّن شده ام.»
-
دوم تیموتائوس4: 16-«در مُحاجّۀ[دفاعیۀ] اوّلِ من، هیچکس با من حاضر نشد بلکه همه مرا ترک کردند. مباد که این بر ایشان محسوب شود.»
در اول پطرس 3: 15 واژۀ "دفاعیه" به گونه ای به کار رفته که تداعی گرِ دفاعیۀ فرد متهم است در پاسخِ این پرسشِ دادگاه که «چرا مسیحی هستید؟» بر هر فرد مسیحی است که برای این پرسش، پاسخی قانع کننده داشته باشد.
پُل لیِتل (Paul Little) به نقل از جان استات می گوید:«غرور عقلانی مردم را البته نمی شود ارضاء کرد، اما حتماً باید بتوانیم برای کاوشگریِ عقلانی شان پاسخی مطلوب داشته باشیم.» (Little, KwhyYB, 28)
مهم ترین برهانِ "دفاعیاتیِ" آنچه گفته شد، این است:«خدایی بیکران، دانا و قادر مطلق وجود دارد که همه را دوست می دارد. این خدا از طریق امور طبیعی و فوق طبیعیِ جهانِ آفرینش، از طریق ذاتِ خودِ انسان، تاریخ اسرائیل و کلیسا، کتاب مقدس، تجسمش در مسیح، و بالاخره از طریق قلوب ایماندارنِ به انجیل، خود را مکشوف ساخته است.» (Ramm, PCE, 33)
* مسيحيت ايماني است مبتني بر واقعيت
مسيحيت تاريخ را گواه مي گيرد؛ آن واقعيات تاريخي را گواه مي گيرد كه براي همگان به وضوح قابل ملاحظه و عيان است. شالوده مسيحيت بر واقعياتي انکار ناپذير استوار است. اَندرسون (J. N. D. Anderson)در این رابطه از قول D. E. Jenkins نقل می کند که:«شالودۀ مسیحیت بر واقعیاتی انکارناپذیر استوار است.» (Anderson, WH,10)
كلارك پيناك(Clark Pinnock) واقعيات مورد بحث را اينطور تعريف مي كند: «واقعياتي كه مؤيدِ ادعاهاي مسيحيت است، نوعي واقعيت مذهبيِ بخصوص نيست، بلكه واقعياتي است كه قابل شناسايي و مبتني بر اطلاعات كه تمام امور تاريخي، حقوقي و عادي بر آن استوار است.» (Pinnock, SFYC, 6,7)
لوقا، مورخ مسيحي قرن اول، در انجيلي كه نگاشته و نيز در كتاب اعمال رسولان به همین واقعيت گواهي مي دهد. مي گويد سعي اش اين بود كه روايت تاريخي دقيق و مرتب«از آن اموري كه نزد ما به اتمام رسيد» (لوقا1: 1.2). از جمله اين وقايع تاريخي و قابل شناسايي، واقعۀ قيام عيسي مسيح است، واقعه اي كه به گفتۀ لوقا خود عيسي از طريق "دليل هاي بسياري" كه به مدت چهل روز در مقابل ديدگان شاهدان بسيار ظاهر ساخت، بر حقانيتِ آن مُهر تاييد زد(اعمال1: 3).
يكي از اهداف نوشته حاضر پيرامون [شواهد و قرائن مربوط به حقانيت مسيحيت]، ارائه برخي از همين [واقعيات انكار ناپذير] است و نيز اثبات اينكه تعبير مسيحيت از اين واقعيات، به مراتب عقلاني و منطقي تر است. هدف دفاعيات اين نيست كه مردم را بر خلاف ميل و اراده شان مسيحي سازد، بلكه هدف، به قولِ كلارك پيناك، اين است كه «شواهد و دلايل مربوط به حقانيت انجيل مسيح را به گونه اي منطقي مقابل مردم نهد تا بتوانند به واسطه قدرت مُلزم كننده روح القدس، براي زندگي شان تصميمي پر معنا بگيرند. زيرا دل هيچگاه قادر به پذيرش آن چيزي نيست كه ذهن نادرستش مي شمارد.» (Pinnock, SFYC, 3)
* بهترین دفاع، حمله ای است خوب
زمانی که دانشجو بودم، برای درس "دفاعیات فلسفی" می بایست تحقیقی می نوشتم با اینعنوان:[بهترین دفاع از مسیحیت]. منتهی، نوشتن آن را مدام به تأخیر می انداختم؛ نه به این خاطر که نمی دانستم چه بنویسم، بلکه چون می دانستم نظر من با انتظار استاد فرق دارد(انتظاری که با توجه به خروارها یاداشت برداری در سر کلاسهایش، خوب می دانستم چیست.)
بالاخره تصمیم گرفتن عقایدم را روی کاغذ بیاورم. تحقیقم را اینطور شروع کردم:«برخی می گویند بهترین راهِ حمله این است که خوب دفاع کنیم، اما من به شما می گویم بهترین دفاع این است که خوب حمله کنیم،» سپس توضیح دادم که از نظر من بهترین دفاع از مسیحیت،«ارائه روشن و سادۀ تعالیم مسیح، به قوّت روح القدس است.» در ادامه، " چهار اصل معنوی" را شرح دادم و سپس نوشتم که چطور در نوزدهم دسامبر سال 1959، ساعت هشت و نیم بعد از ظهر، هنگامی که دانشجوی سال دوم بودم، قلبم را به مسیح سپردم و او را به عنوان خداوند و منجی زندگی خود پذیرفتم. در خاتمه نیز دلایلی در اثبات واقعۀ قیام ارائه دادم.احتمالاً آنچه نوشته بودم، استاد را سخت به فکر فرو برد. و گمان می کنم با آن موافق بود چون نمره ام 96 شد.
ویلیام تیندِل (William Tyndale) به حق گفته است:«پسرکِ دهقانی که کتاب مقدس را می خواند، خدا را بسی بهتر از فرهیخته ترین عالمان روحانی می شناسد که نسبت به کتاب مقدس بی اعتنایند.» به عبارت دیگر، پسرک دهقانی اهل آرکانزاس(Arkansas) که انجیل مسیح را به گوش دیگران می رساند، در دراز مدت بسی مؤثرتر و مفید تر از محقق تحصیل کردۀ هاروارد است که جز یک سلسله استدلالات منطقی حرفی برای گفتن ندارد.
و اما به هنگام استفاده از دفاعیات باید یک نکته خوب را به خاطر داشت: خدا است که نجات می دهد، نه دفاعیات. اما از طرف دیگر، خدا اغلب از دفاعیات، یا از شواهد و دلایل ایمانی، به منظور رفع ابهاماتی که بسیاری از مردم با آن مواجه اند استفاده می کند تا به آنان نشان دهد که ایمان به مسیح، امری کاملاً منطقی است.
بِنجامین وارفیلد (Benjamin Warfield)، الهی دان و متخصص دفاعیات از دانشگاه پرینستون، چنین می گوید:« بی تردید تمام دلایل و بَراهین روی زمین نیز نمی تواند کسی را مسیحی کند. درست است که پولس می کارد و اَپُلُس آبیاری می کند، اما تنها خدا است که ثمره را زیاد می سازد... به هیچ وجه نمی توان گفت که ایمان به خدا، ایمانی غیر منطقی است و ریشه در عقل سلیم ندارد. بر عکس، باید گفت از آن رو به مسیح ایمان داریم که ایمان داشتن به او کاملاً منطقی است، نه علی رغمِ غیر منطقی بودنِ آن... ما مدعی نیستیم که دفاعیات قادر است مردم را مسیحی سازد یا جهانیان را برای مسیح صید کند. تنها روحِ حیات می تواند در کالبدی مرده حیات بدَمَد یا دنیا را در خصوص مسائلی چون گناه، عدالت و داوری مُلزم سازد. اما این را به جرأت می گوییم که ایمان- در تمام اَبعاد و اَشکال آن- نوعی اعتقاد است و از اینرو، مبتنی است بر دلیل و مدرک.» (Warfield, A:FA, 24,25)
عِبرانیان 4: 12 می فرماید:«زیرا کلام خدا زنده و مقتدر و برنده تر است از هر شمشیر دودم و فرورونده تا جدا کند نَفس و روح و مفاصل و مغز را، و مُمَیّزِ افکار و نیّت های قلب است.»
لازم است میان دو اصلِ فوق تعادل باشد. باید انجیل را موعظه کنیم، ولی در عین حال باید [آماده باشیم سبب امیدی را که در ما است، اعلام نماییم.»
خود روح القدس مردم را نسبت به حقیقت مُلزم می سازد؛ نیازی نیست با پُتک بر سرشان بکوبیم. «. زنی لیدیه نام، ارغوان فروش، که از شهر طاتیرا و خداپرست بود، می شنید که خداوند دل او را گشود تا سخنان پولس را بشنود.»(اعمال16: 14).
پیناک، این متخصص دفاعیات و شاهد امین مسیح، به حق در خاتمه می گوید:«بر هر مسیحیِ آگاه و باهوشی است که بتواند کاستی های دیدگاه های غیر مسیحی را بنمایاند و در اثبات حقانیت انجیل دلیل و مدرک آوَرَد. و اگر دفاعیات ما، ما را از تبیین انجیل بر دیگران باز می دارد، دفاعیات ما نامناسب است.» (Pinnock, SFYC,7)
زدودن ابهامات
زماني ساكن كاليفرنيا بودم. بعضي روزها مه (يا به عبارت درست تر، دود) در برخي از شهرهاي اين ايالت به حدي غليظ بود كه حتي اتومبيل روبرو را هم نمي شد ديد. رانندگي در اينطور مواقع فوق العاده خطرناك بود. انسان اگر واقعاً مي خواهد چيزي را ببيند، نخست بايد آنچه را كه مانع ديد مي شود، كنار بزند بسياري از مردم نيز با مسيحيت با ذهني چنان مه آلود بر خورد مي كنند كه نمي توانند درك كنند اين دين چه مي گويد. اين قبيل افراد بايد پيش از آنكه به بررسي دلايل و مدارك مربوط به حقانيت ايمان مسيحي بپردازند، افكار مه آلود را زدوده، سوءتفاهمات را بر طرف سازند.
1- سوءتفاهم اول: [ايمان كوركورانه]
يكي از اتهامات تندي كه به مسيحيان وارد مي آورند، اين است كه مي گويند:«شما مسيحيان واقعاً انسان هاي بدبختي هستيد، چون ايمانتان واقعاً كوركورانه است.» چنين اتهامي قطعاً نشان دهنده اين است كه از نظر فرد متهم كننده، مسيحي شدن مساوي است با زير پا گذاشتن عقل و منطق.
شخصاً بايد بگويم،«دل من نمي تواند چيزي را بپذيرد كه ذهنم ردش مي كند.» دل و فكر من طوري آفريده شده كه بايد در توافق و هماهنگي با هم عمل كنند و ايمان داشته باشند. فرمان مسيح اين است كه:«خداوند خداي خود را به همۀ دل و تمامي نفس و تمامي فكر خود محبّت نما.»(متي22: 37)
وقتي عيسي مسيح و رسولان از كسي مي خواستند ايمان بياورد، منظورشان "ايماني كوركورانه" نبود، بلكه "ايماني مبتني بر عقل و منطق" مي خواستند. پولس رسول فرمود:« مي دانم به كه ايمان آوردم.»(دوم تيموتائوس1: 12) و عيسي نيز مي فرمايد:«و حقّ را خواهيد شناخت(نه اينكه از آن غافل خواهيد ماند)، و حقّ شما را آزاد خواهد كرد.»(يوحنا8: 32)
ايمان و اعتقاد هر فرد،«فكر، احساسات، و اراده» او را در بر مي گيرد. اِف. آر. بيتي اين مطلب را بسيار زيبا بيان نموده:«روح القدس در قلوب افراد، ايماني كوركورانه و بي اساس به عمل نمي آوَرَد.» (Beattie, A, 25)
پُْل ليِتل به حق مي نويسد:«ايمان مسيحي بر مدرك و دليل استوار است. ايماني است منطقي. درست است كه از حيطه عقل و منطق فراتر مي رود، اما ناقض آن نيست.» (Little, KWhyYB, 30 )
ايمان همانا اطمينانِ دل است بر اساس شواهد و قرائن كافي. مسيحيان را اغلب متهم مي كنند به اينكه ايمانشان«جهشي است كوركورانه در تاريكي.» اين نظريه غالباً ريشه در عقايد كِرْكِگارد دارد. در مورد خودم بايد بگويم پذيرش مسيحيت به هيچ وجه«جهشي در تاريكي» نبود بلكه بر عكس،«گامي بود به سمت روشنايي». تمام شواهد و قرائن موجود و دلايلي را كه در اختيار داشتم خوب سنجيدم و سبك و سنگين كردم، و عاقبت كفه ترازو به نفع اعتقاد به مسيح به عنوان پسر خدا و قيامت او از مردگان، سنگين تر شد.
شواهد و قرائن موجود چنان به حقانيت ايمان مسيحي گواهي مي داد كه با پذيرش مسيح به عنوان خداوند خود، نه [جهشي در تاريكي] بلكه در واقع [گامي به سوي روشنايي] برداشتم. اگر به داشتن[ايماني كوركورانه] قانع بودم، عيسي مسيح را رد مي كردم و به تمام دلايل و شواهد موجود نيز پشت مي نمودم. البته توجه داشته باشيد. من نمي گويم بدون هيچ شك و شبهه بر من محرز شد كه عيسي پسر خدا است. كاري كه كردم اين بود كه دلايل موجود در رد و اثبات ايمان مسيحي را سبك و سنگين كردم. تمام جوانب را سنجيدم و عاقبت به اين نتيجه رسيدم كه به ظَن قريب به يقين مسيح هماني است كه خود مي گويد. بنابراين مي بايست دست به انتخاب مي زدم؛ كه زدم.
ممكن است بسياري بي درنگ بگويند:« تو آنچه را كه به دنبالش بودي يافتي.» اينطور نيست. تحقيقاتم باعث شد بر آنچه در صدد ردش بودم، مُهر تاييد بزنم. كارم را با نيت بي اعتبار ساختن مسيحيت آغاز كردم. در ابتدا نه طرفدار مسيح، بلكه در حقيقت كاملاً مخالف او بودم.
به عقيده هيوم(Hume)، دلايل تاريخي فاقد اعتبارند زيرا هيچكس نمي تواند[حقيقت مطلق] را مشخص كند. من نيز در پي حقيقت مطلق نبودم، بلبكه صرفاً[احتمال تاريخي] را مي جستم.
منتگومِري(John W. Montgomery ) مي گويد:« شخص بدون در اختيار داشتند معياري عيني، نمي داند از ميان اين همه مفروضات كدام را بر گزيند. واقعه قيام به لحاظ احتمالِ تاريخي مبناي خوبي است براي محك زدن ايمان مسيحي. البته اين مبنا را صرفاً بايد يك احتمال فرض كرد، نه يك قطعيت. منتهي تنها بر مبناي همين احتمالات است كه ما انسان هاي فاني مي توانيم تصميمي اتخاذ كنيم. تنها در منطق قياسي و رياضيات محض است كه مي توان صحبت از "بديهيات" به ميان آورد، آن هم به اين علت كه منطق قياسي و رياضياتِ محض جز بديهياتي صوري كه واضح و عيان است(مانند حَشو و تكرار مكررات، يعني اينكه بگوييم اگر الف درست باشد، آنگاه حتماً الف درست است!)، حرفي براي گفتن ندارد و بيانگر هيچ واقعيت بيروني نيست. به مجرد ورود به حيطه واقعيات، چاره اي نداريم جز اينكه بر احتمالات تكيه زنيم. چنين چيزي واقعاً جاي تاسف است، اما ما را گريزي از آن نيست.» (Montgomery, HC, 19)
مونتگومِري در خاتمه چهار مقاله اش در مجلهHis ، در خصوص تاريخ و مسيحيت مي نويسد:«كوشيده ام نشان دهم كه تا آنجا كه به احتمال تاريخي مربوط مي شود، ظاهراً كفه ترازو به نفع حقانيت ادعاي مسيح سنگيني مي كند و به اين واقعيت گواهي مي دهد كه او، خداي مجسم، نجات دهنده انسان و داور جهانيان است و به زودي مي آيد. و اگر احتمالات، اين ادعاهاي مسيح را تاييد مي كند(كه با بررسي شواهد و دلايل، نمي توان منكرش شد)، در آنصورت بايد بر اين اساس نيز دست به انتخاب بزنيم.» (Montgomery, HC, 19)
2- سوءتفاهم دوم: [كافي است صادق باشيم]
ايمان مسيحي ايماني است عيني و ملموس، و از اين رو لازم است از امري عيني و ملموس برخوردار باشد. مفهوم ايمانِ[نجات بخش] در مسيحيت، ايماني است كه از طريق آن فرد با عيسي مسيح[آن امر عيني و ملموس] ارتباط برقرار مي كند. چنين ايماني با كاربرد [فلسفي] و متعارف واژه ايمان در كلاس هاي درس دانشگاه هاي امروزي بالكل تفاوت دارد.
در مسيحيت، اين گفته كليشه اي قابل پذيرش نيست كه مي گويد:«مهم نيست به چه اعتقاد داريد، مهم اين است كه به آن اعتقاد كافي داشته باشيد.» اجازه دهيد نمونه اي بياورم. با رئيس بخش فلسفۀ دانشگاهي در يكي از ايالات آمريكا وارد بحث شدم. در پاسخ به يكي از سوالات او، به واقعه قيام مسيح اشاره كردم. در اينجا مخاطبم حرفم را قطع كرد و با لحني طعنه آميز گفت:«آه، مَك داوِل، مسئله اين نيست كه آيا قيامي در كار بوده يا نه؛ مسئله اين است كه آيا به اعتقاد تو قيامي در كار بوده يا نه.»
در واقع منظورش [به گونه اي تحكيم آميز] اين بود كه آنچه تعيين كننده است، ايمان و اعتقاد من است. به تندي جواب دادم:«آقاي محترم، اينكه من به عنوان يك مسيحي به چه چيز ايمان دارم البته بسيار مهم است، زيرا ارزش و اعتبار ايمان مسيحي نه به فرد ايماندار، بلكه به موضوعِ عيني و ملموسِ ايمان مي باشد، يعني كسي كه به او ايمان داريم.» و ادامه دادم:«اگر مسيح برنخاست، باطل است ايمان ما.»(اول قُرِنتيان15: 14).
ايمان مسيحي عبارت است از ايمان به شخص مسيح. ارزش و اعتبار آن نه بسته به فرد ايماندار، بلكه بسته به كسي است كه به او ايمان داريم؛ نه در گرو عابد، كه در گرو معبود است. بلافاصله پس از اين بحث، يكي از دوستان مسلمانم نزد من آمد و در خلال گفتگويي بس سازنده، در كمال صداقت گفت:«مسلمانان زيادي را مي شناسم كه ايمانشان به محمد از ايمان برخي مسيحيان به مسيح بسيار بيشتر و راسخ تر است.» جواب دادم:«ممكن است كاملاً حق با شما باشد، اما فرد مسيحي از "نجات" برخوردار است. مهم اين نيست كه چقدر ايمان داريم، بلكه مهم اين است كه به كه ايمان داريم، از نظر مسيحيان، فردي كه به او ايمان داريم، در درجه نخست اهميت قرار دارد.»
اغلب از دانشجويان مي شنوم كه مي گويند:«ايمان برخي از بودايي ها به بودا[و البته اين حرفشان از سر عدم شناخت كافي در مورد آيين بودا است] و اخلاص و ارادتشان به او، از ايمان مسيحيان نسبت به مسيح بسيار عميق تر و راسخ تر است.» تنها جواب من اين است:«شايد! اما فرد مسيحي از رستگاري برخوردار است.»
پولس مي فرمايد:«مي دانم به كه ايمان آوردم.» از اينجا مي فهميم كه چرا انجيل مسيح يكسره بر شخص عيسي مسيح استوار است.
مونتگومِري مي نويسد:«اگزمسيحِ ايمانِ ما با عيساي تاريخيِ كتاب مقدس كوچكترين تفاوتي داشته باشد، به همان اندازه از مسيحِ واقعيِ ايمان دوريم. به گفته هِربرت باترفيلد،(Herbert Butterfield) يكي از بر جسته ترين مورخان مسيحي عصر حاضر، "اينكه تصور كنيم اگر مسيحِ الهي دانان از عيساي تاريخي فاصله گيرد، به تاريخيتِ آيين مسيح لطمه اي وارد نمي شود، اشتباهي است خطرناك."» (Montgomery, SP, 145)
به عبارت ديگر، نبايد گفت:«مرا با واقعيات گيج نكنيد. من تصميم خود را گرفته ام!» واقعيات تاريخي كه در كتاب مقدس ثبت گرديده، براي فرد مسيحي فوق العاده مهم و حياتي است. به همين خاطر است كه پولس رسول مي فرمايد:«اگر مسيح برنخاست، باطل است وعظ ما و باطل است نيز ايمان شما باطل است و شما تاكنون در گناهان خود هستيد.» (اول قُرنتيان 15: 14و17).
3- [ كتاب مقدس پر است از افسانه ]
مخالفين مسيحيت گاه مي گويند:«وقايعي چون تولد عيسي از باكره، قيام و صعود، تبديل آب به شراب و راه رفتن عيسي بر روي آب، هيچگاه واقعاً اتفاق نيفتاد. چنين داستان هايي صرفاً از اين رو در انجيل آورده شده است كه عيسي را تا مقام شخصيتي الهي بالا برند، هر چند خود او – اگر اصلاً بپذيريم كه عيسي وجود خارجي داشت – يك انسان خاكي بيش نبود.»
يكي از اساتيد ادبيات جهان كه در كلاسش سخنراني داشتم، از من پرسيد:«نظرتان در مورد اساطير يونان چيست؟» سوالش را با سوال جواب دادم:«منظورتان اين است كه وقايع زندگي عيسي، قيام، تولد او از باكره و غير ذلك، تماماً افسانه اي بيش نيست؟» جواب داد: [بلي] گفتم بين وقايعي كه در كتاب مقدس درباره عيسي مسيح آمده و آن دسته از افسانه ها و اساطير يونان كه به وقايع زندگي شباهتي مبهم دارند، تفاوت مهمي وجود دارد، براي افراد واقعي كه از گوشت و خونند اتفاق نيفتاده، بلكه بر شخصيت هاي افسانه اي و غير تاريخي گذشته است كه هيچگاه وجود خارجي نداشته اند. و حال آنكه در مسيحيت، اين وقايع بِراستي براي عيساي تاريخي اتفاق افتاد، عيسايي كه اهل ناصره بود و نويسندگان عهد جديد شخصاً او را مي شناختند. استاد جواب داد:«حق با شما است. تا كنون هيچ وقت به اين موضوع فكر نكرده بودم.»
الف- شاهدان عيني
-
«زیرا آنگاه که آمدنِ پرقدرتِ خداوندمان عیسی مسیح را به شما اعلام میکردیم، از پی افسانههایی که زیرکانه ابداع شده باشند نرفته بودیم، بلکه کبریای او را به چشم دیده بودیم.» (پطرس1: 16)
-
«در باب آنچه از آغاز بود و ما آن را شنیده و با چشمان خود دیدهایم، آنچه بدان نگریستیم و با دستهای خود لمس کردیم، یعنی کلام حیات: حیات ظاهر شد؛ ما آن را دیدهایم و بر آن شهادت میدهیم. ما حیات جاویدان را به شما اعلام میکنیم، که با پدر بود و بر ما ظاهر شد. ما آنچه را دیده و شنیدهایم به شما نیز اعلام میکنیم تا شما نیز با ما رفاقت داشته باشید؛ رفاقت ما با پدر و با پسرش عیسی مسیح است.» (اول يوحنا1:1-3)
-
«از آنجا که بسیاری دست به تألیف حکایت اموری زدهاند که نزد ما به انجام رسیده است، درست به همانگونه که آنان که از آغاز شاهدان عینی و خادمان کلام بودند به ما سپردند، من نیز که همهچیز را از آغاز بدقت بررسی کردهام، مصلحت چنان دیدم که آنها را بهشکلی منظم برای شما، عالیجناب تئوفیلوس، بنگارم.» (لوقا1:1-3)
-
«ای تِئوفیلوس، من اثر نخست خود را در باب همۀ اموری تألیف کردم که عیسی به عمل نمودن و تعلیم دادنشان آغاز کرد .تا روزی که بهواسطۀ روحالقدس دستورهایی به رسولان برگزیدۀ خود داد و سپس به بالا برده شد. او پس از رنج کشیدن، خویشتن را بر آنان ظاهر ساخت و با دلایل بسیار ثابت کرد که زنده شده است. پس بهمدت چهل روز بر آنان ظاهر میشد و دربارۀ پادشاهی خدا با ایشان سخن میگفت.» (اعمال 1:1-3)
-
«پس از آن، یک بار بر بیش از پانصد تن از برادران ظاهر شد که بسیاری از ایشان هنوز زندهاند، هرچند برخی خفتهاند. سپس بر یعقوب ظاهر شد و بعد بر همۀ رسولان.» (اول قُرِنتيان15: 6-8)
-
«عیسی آیات بسیارِ دیگر در حضور شاگردان بهظهور رسانید که در این کتاب نوشته نشده است. امّا اینها نوشته شد تا ایمان آورید که عیسی همان «مسیح»، پسر خداست، و تا با این ایمان، در نام او حیات داشته باشید.» (يوحنا20: 30و31)
-
«ما شاهدان همۀ اعمالی هستیم که او در سرزمین یهود و در اورشلیم انجام داد. آنها او را بر صلیب کشیده، کشتند. امّا خدا او را در روز سوّم برخیزانید و ظاهر ساخت، امّا نه بر همگان، بلکه تنها بر شاهدانی که خدا خود از پیش برگزیده بود، یعنی بر ما که پس از رستاخیز او از مردگان، با او خوردیم و نوشیدیم. او به ما فرمان داد تا این حقیقت را به قوم اعلام کنیم و شهادت دهیم که خدا او را مقرر فرموده تا داور زندگان و مردگان باشد.» (اعمال10: 30-42)
-
«من که خود از مشایخ هستم و شاهد بر رنجهای مسیح و شریکِ جلالی که آشکار خواهد شد، مشایخ را در میان شما پند میدهم...»(اول پطرس 5:1)
-
«پس از گفتن این سخنان، در حالی که ایشان مینگریستند، به بالا برده شد و ابری او را از مقابل چشمان ایشان برگرفت.»(اعمال رسولان1: 9)
-
«ای قوم اسرائیل، این را بشنوید: چنان که خود آگاهید، عیسای ناصری مردی بود که خدا با معجزات و عجایب و آیاتی که به دست او در میان شما ظاهر ساخت، بر حقانیتش گواهی داد.» (اعمال 2: 22)
-
«چون پولُس با این سخنان از خود دفاع میکرد، فِستوس فریاد زد: «پولُس، عقل خود را از دست دادهای! دانش بسیار، تو را دیوانه کرده است.» پولُس پاسخ داد: «دیوانه نیستم، عالیجناب فِستوس، بلکه در کمال هوشیاری عین حقیقت را بیان میکنم. پادشاه خود از این امور آگاهند و من نیز بیپرده با ایشان سخن میگویم، زیرا یقین دارم هیچیک از اینها از نظرشان دور نمانده است، چون چیزی نبوده که در خلوت روی داده باشد. ای آگْریپاسِ پادشاه، آیا به پیامبران اعتقاد دارید؟ میدانم که دارید.» آگْریپاس به پولُس گفت: «به همین زودی میخواهی مرا مسیحی کنی؟» (اعمال26: 24-28)
ب- بله، شما خودتان هم شاهد بوديد؛ خودتان خوب اين امور را مي دانيد...
در ضمن، نويسندگان عهدجديد در صحبت از واقعيات و شواهد و قرائن مربوط به زندگي و شخصيت عيسي مسيح، شناخت و آگاهي خود خوانندگان يا شنوندگانشان را در خصوص اين امور گواه مي گرفتند.
نويسندگان عهد جديد تنها به اين اكتفا نمي كردند كه بگويند:«خوب دقت كنيد ما چه ديده يا شنيده ايم»، بلكه واقعيات را درست مقابل ديدگانِ مخالفين و منكرينشان مي گذاشتند و خيره خيره به آنها نگريسته مي گفتند:«خود شما نيز اين چيزها را مي دانيد؛ به چشم خودتان اين چيزها را ديده ايد؛ خوب مي دانيد چه مي گوييم.»
شرط احتياط اين است كه وقتي مي خواهيم به مخالفينمان بگوييم: "خود شما نيز اين امور را مي دانيد." بايد بسيار مواظب باشيم؛ چون اگر حتي در مورد كوچكترين جزئيات اشتباه كنيم، مخالفين بيدرنگ و با خوشحالي خطايمان را به رخمان خواهند كشيد و آشكار خواهند ساخت. و حال آنكه مي بينيم رسولان دقيقاً همين را به مخالفينشان مي گفتند، و مخالفين نمي توانستند آنچه را كه مي شنيدند، نفي كنند.
پ- فرق بين افسانه و تاريخ
نويسندگان عهد جديد قطعاً فرق بين افسانه و واقعيت را مي دانستند. اِ ستبورن(S. Estborn) در كتابش تحت عنوان [در دست هاي مسيح] ماجراي مردي را نقل مي كند به نام آنات نات(Anath Nath) كه سخت پايبند آيين هندو بود.
نات كتاب مقدس مسيحيان و شاستراها(Shastras)، هر دو را به دقّت مطالعه كرد. به هنگام مطالعه كتاب مقدس، دو موضوع علي الخصوص توجهش را جلب كرد: يكي واقعيت تجسم بود و دومي كفاره براي گناه انسان. بنابراين در صدد بر آمد اين دو آموزه را با كتب مقدسه آيين هندو وفق دهد. او متوجه شد قرباني مسيح خيلي شبيه پراجاپاتي(Prajapati) خداي آفريننده در كتاب وِدا است. اما ميان اين دو تفاوت عظيمي نيز بود كه نات بي درنگ متوجه آن شد: برخلاف پراجاپاتي در كتاب وِدا كه صرفاً سمبولي اسطوره اي بود و چندين شخصيت را در بر مي گرفت، عيساي ناصري شخصيتي بود تاريخي. بنابراين نات به اين نتيجه رسيد كه عيسي پراجاپاتيِ واقعي و نجات دهنده حقيقي دنيا است.» (Estborn, GBC, 43)
بلِيكلاك(E. M. Blaiklock) از فيليپس(J. B. Philips) نقل قول مي كند و مي نويسد:«"از اساطير يونان و روم فراوان خوانده ام، اما در كتاب مقدس كوچكترين نشاني از اينگونه اساطير نيافتم." اكثر كساني كه با اساطير يونان و روم آشنايي دارند با اين نظر فيليپس موافقند، ولو آنكه نسبت به روايات عهد جديد نگرشي خصمانه داشته باشند.» (Blaiklock, LA,47)
لوئيس(C. S. Lewis) قطعاً در زمره اساتيد ادبيات است كه تاييد مي كند روايات كتاب مقدس افسانه يا اسطوره نيست. او ضمن تفسيري پيرامون انجيل يوحنا، بر كساني كه كتاب مقدس را غير تاريخي مي پندارند، سخت مي تازد و مي نويسد:
«اگر چنين كسي[منتقد كتاب مقدس] به من بگويد مطلبي در انجيل داستاني حماسي يا عاشقانه است، قبل از هر چيز مي خواهم بدانم تا به حال چند حماسه و داستان عاشقانه خوانده است و تا چه حد اين سبك هاي ادبي را مي شناسد. اينكه چند سال وقت صرف مطالعه فلان انجيل كرده، كمكي به موضوع نمي كند... گفتگوه هاي موجود در انجيل يوحنا را بخوانيد: آنجا كه عيسي بر سر چاه با زن سامري گفتگو مي كند، يا گفتگويي كه در پيِ شفاي كور مادرزاد مي خوانيم. تصاوير به كار رفته در اين انجيل را در نظر بگيريد: عيسي[اگر از به كار بردن اين اسم ناراحت نمي شويد] با انگشتش بر خاك چيزي مي نويسد؛ و بعد آن كلمات فراموش نشدني: "و شب بود" (13: 30). من تمام مدت عمرم، شعر، داستان هاي عاشقانه، ادبيات تخيلي، و حماسه و اسطوره خوانده ام و اينگونه متون را خوب مي شناسم. مي دانم كه مطالب انجيل شبيه هيچيك از آنها نيست.» (Lewis, CR, 155)
4- سوءتفاهم چهارم:[عيساي تاريخي قابل شناخت نيست]
بعضي مي گويند:«هر كسي كه زندگي عيساي ناصري را از لحاظ تاريخي مورد بررسي قرار دهد، متوجه مي شود كه عيسي نه پسر خدا، بلكه صرفاً انساني والا و برجسته بود.» گاهي نيز شنيده ام كه اين مطلب را اينطور عنوان مي كنند:«اگر از شيوه نوين تاريخي استفاده كنيم، خواهيم ديد قيامي در كار نبوده است.»
خوب گوش كنيد؛ آنچه مي گويند كاملاً صحيح است. پيش از آنكه شتاب زده نتيجه گيري كنيد، اجازه بدهيد توضيح دهم. امروزه بررسي و مطالعه تاريخ براي بسياري لازم است، يعني براي آناني كه چنين عقايدي دارند:«خدايي وجود ندارد؛ معجزه محال است؛ ما در يك نظام بسته زندگي مي كنيم؛ از امور فوق طبيعي خبري نيست؛ و نظاير اينها.»
اينگونه افراد با اين [نگرشِ انتقاديِ صادقانه و روشنفكرانه] (البته به قول خودشان) به پيشواز مطالعه تاريخ مي روند! زندگي مسيح را بررسي مي كنند و درباره معجزات يا قيام او مطلب ها مي خواندند، اما عاقبت نتيجه مي گيرند كه قيامي در كار نبوده و معجزه حقيقت ندارد چون مي دانيم[نه با توجه به تاريخ، بلكه به لحاظ فلسفي] كه خدايي وجود ندارد، معجزه محال است، در يك نظام بسته زندگي مي كنيم، و از امور فوق طبيعي نيز خبري نيست. به همين جهت اينطور چيزها نمي تواند صحت داشته باشد.
در واقع مردم حتي قبل از شروع به بررسيِ تاريخي در مورد واقعه قيام، آن را مردود مي شمارند! اينگونه پيش فرض ها نه يافته هايي تاريخي، بلكه در واقع تعصبات فلسفي است. نگرش اينگونه افراد نسبت به تاريخ بر اين به اصطلاح [پيش فرض هايِ عقلاني] استوار است كه مسيح نمي توانسته از ميان مردگان زنده شده باشد. چنين افرادي به جاي آنكه كار را با يافته هاي تاريخي آغاز كنند، يكسره چنين يافته هايي را كنار گذارده، [حدس و گمان متافيزيكي] را جايگزين آن مي سازند.
مونتگومِري مي نويسد:«واقعيت قيام را نمي توان بر اساس حدسيات قياسي و صرفاً فلسفي رد نمود. معجزه تنها هنگامي امري است نا ممكن كه پيشاپيش چنين تعريفي در مورد آن در ذهن داشته باشيم. و البته چنين تعريفي بالكل با بررسي صحيح تاريخي بيگانه است.» (Montgomery, SP, 139, 144)
در خصوص اين مبحث، مدام از مونتگومِري نقل قول مي كنم، چون در مورد تاريخ مرا سخت به فكر واداشته است. او مي نويسد:«كانت به گونه اي جامع و فراگير نشان داد كه هر نظام و استدلالي يا يك سري پيش فرض ها آغاز مي شود. منتهي اين بدان معنا نيست كه تمام پيش فرض ها به يك اندازه مطلوب و پسنديده مي باشند. بهتر آن است كه كار را، مانند ما، با پيش فرض هاي مربوط به متود آغاز مي كنيم [كه به حقيقت منتهي مي شود]، تا اينكه با پيش فرض هاي مربوط به محتواي واقعي[كه پيشاپيش چيزي را فرض مي گيرد.] در دنياي امروزي دريافته ام كه شيوه مربوط به پيش فرض هاي مربوط به روش تجربي به بهترين وجه واجدِ اين شرط است. ولي بايد توجه داشته باشيم كه سرو كارمان در اينجا صرفاً با پيش فرض هاي شيوه علمي است، نه با فرض هاي عقلانيِ علم گرايي.» (Montgomery, SP, 144)
مونتگومِري در خصوص شك مداريِ تاريخي به آراء هْويزِنگا(Huizenga) استناد مي كند و مي نويسد:«قوي ترين دليل در رد شک مداریِ تاریخی... این است: کسی که در مورد احتمال درستيِ شواهد و قرائن تاريخي و سنتي ترديد دارد، دلايل، استدلالات، عقايد و تعبير و تفسيرهاي خودش را نيز نمي تواند قبول داشته باشد. زيرا نمي تواند شك و ترديدش را تنها به نگرش تاريخي اش در مورد تاريخ محدود سازد. اگر بنا است در صحت شواهد تاريخي ترديد كند، بايد در صحت آراء و امور زندگي خودش نيز ابراز ترديد نمايد. و با اين كار بي درنگ متوجه مي شود كه نه تنها در مورد تمام مسائلي كه تا به حال در زندگيِ خودش بديهي فرض مي كرده دليل و مدركِ جامعي وجود ندارد، بلكه اصولاً هيچگونه دليل و مدركي وجود ندارد. خلاصه آنكه مي بيند مجبور است در كنار شك مداريِ تاريخي، ديدگاه فلسفيِ كاملاً شك مدارانه اي در مورد تمام مسائل زندگي داشته باشد. و چنين شك مداريِ فلسفيِ كلي گرايانه اي گرچه ممكن است تفريح عقلانيِ جالبي باشد، چيزي نيست كه بتوان با آن زندگي كرد.» (Montgomery, SP, 140)
نيز مونتگومِري از قول بارُوز(Miller Burrows)، استاد دانشگاهِ يِيل[Yale] كه متخصص در زمينه طومارهاي درياي مرده است، نقل قول مي كند كه:
«نوعي ايمان مسيحي است- و پيروان آن كم هم نيستند- كه اصول ايمان مسيحي را صرفاً بيانات اعترافي مي داند كه فرد به عنوان عضوي از جامعه ايمانداران مي پذيرد، و هيچ ضرورتي ندارد بر عقل و منطق يا دليل و مدرك مبتني باشد. پيروان چنين نگرشي به هيچ وجه نمي پذيرند كه بررسي تاريخيِ ايمان مسيحي مي تواند به درك ويژگيِ منحصر به فرد مسيح كمك كند. اغلب در اين مورد كه اصلاً بشود در مورد عيساي تاريخي چيزي دانست، سخت شكاكند و بيشتر ترجيح مي دهند سراغ چنين بررسي اي نروند. من به هيچ وجه نمي توانم چنين ديدگاهي را تاييد كنم. برعكس، عميقاً متعقدم كه مكاشفه تاريخيِ خدا در عيساي ناصري، زير بناي ايمانِ مسيحي واقعي است. بنابراين هرگونه مسئله تاريخي درباره عيساي واقعي كه بيست قرن پيش در سرزمين فلسطين زندگي مي كرد، براي ايمان مسيحي بي نهايت مهم و حائز اهميت است.» (Montgomery, HC, 15, 16)
مونتگومِري مي افزايد:«وقايع تاريخي منحصر به فردند، و واقعي بودنشان را تنها مي توان با شيوه مبتني بر دليل و مدرك كه هم اينك به كار گرفتيم، مشخص كرد. هيچ مورخي حق ندارد در اين زمينه از يك سيستم بسته علّيت پيروي كند، زيرا همانگونه كه بلَك(Max Black)، منطق دان و استاد دانشگاه كورنِل، در يكي از مقالات اخيرش نشان داده است، مفهوم علت به خوديِ خود "مفهومي است عجيب، نامشخص و غلط انداز" و از اين رو "هر گونه تلاشي براي بيانِ [قانوني جهان شمول و در خصوصِ علّيت]، لزوماً تلاشي است بيهوده."» (Montgomery, HC, 76)
در رابطه با بحثمان پيرامون تاريخ، مورخي به نام استوفِر(Ethelbert Stauffer) پيشنهاداتي دارد: « ما مورخان وقتي با تجربياتِ تعجب آوري روبرو مي شويم كه كاملاً بر خلاف انتظارات، اعتقادات، و شايد حتي بر خلاف درك روزگار ما از حقيقت است، چه واكنشي از خود نشان مي دهيم؟ در چنين مواقعي مانند يكي از مورخان برجسته مي گوييم: "قطعاً چنين چيزي نيز امكان دارد." و چرا كه نه؟ از نظر مورخِ منتقد، هيچ چيز محال نيست.» (Montgomery, HC, 76)
شاف(Philip Schaff) كه او نيز مورخي برجسته است، به گفته فوق اين جملات را اضافه مي كند: «كار مورخ اين نيست كه از مفاهيمي پيش ساخته مطابق ميل و سليقه خود تاريخ تدوين كند، بلكه مورخ بايد بر پايه مستدل ترين شواهد و قرائن موجود به بازسازي دقيق تاريخ بپردازد و بگذارد خودِ تاريخ سخن گويد.» (Schaff, HCC, 175)
رابرت هورن(Robert M. Horn) نيز ما را در درك بهتر تعصباتي كه مردم معمولاً در خصوص تاريخ دارند، ياري مي دهد و مي نويسد:«خيلي روشن بگويم، كسي كه منكر وجود خدا است، به كتاب مقدس نيز اعتقادي ندارد. مسلمانان كه معتقدند خدا نمي تواند فرزند داشته باشد، كتاب مقدس را كه مي گويد مسيح فرزند يگانه خدا است به عنوان كلام خدا قبول ندارند.
برخي معتقدند خدا جنبه شخصي ندارد، بلكه وجودي است غايي و علت كل هستي. اينگونه افراد نيز كتاب مقدس را به عنوان مكاشفه شخصيِ خدا نمي پذيرند. به گمان آنان، كتاب مقدس نمي تواند كلام شخصيِ [هستم آنكه هستم] باشد(خروج3: 14). برخي ديگر به امور فوق طبيعي اعتقاد ندارند و از اينرو نمي توانند براي كتابي كه مي گويد مسيح از مردگان برخاست، اعتباري قائل باشند. برخي نيز نمي توانند بپذيرند كه خدا قادر است حقيقتش را بي آنكه مخدوش و تحريف شود، از طريق انسان هاي گناهكار منتقل نمايد. به همين جهت كتاب مقدس را- لااقل از بعضي جهات- کتابي صرفاً بشري مي شمارند.» (Green, RW,10)
از نظر من، تاريخ اساساً عبارت است از "شناختي از گذشته بر پايه شهادت ديگران" ممكن است برخي فوراً بگويند: "با اين نظر مخالفيم." از اينگونه افراد سوالي دارم: "آيا باور مي كنيد كه روزگاري كسي به نام لينكُلن زندگي مي كرده و رئيس جمهور آمريكا بوده است؟" جواب مي دهند: "بله." و حال آنكه هيچ كس را نديده ام كه لينكُلن را شخصاً به چشم ديده و از نزديك با او بوده باشد. تنها شناختي كه از او دارند، بر اساسِ چيزهايي است كه ديگران راجع به او شهادت داده اند- خواه اين شهادت بصورت فيزيكي بوده باشد، و يا شفاهي يا كتبي. البته مواظب باشيد: وقتي تاريخ را اينطور تعريف مي كنيد، بايد اول مطمئن شويد شاهدانتان قابل اعتمادند يا نه . موضوعی که بعداً به آن خواهیم پرداخت.
5- سوءتفاهم پنجم:[مسيحيان اگر محبت دارند بايد عقايد اديان ديگر را نيز بپذيرند]
بعضي مي گويند:«شما مسيحيان فكر مي كنيد فقط خودتان درست مي گوييد و هر عقيده اي جز عقيده شما اشتباه است. مگر از مدارا بويي نبرده ايد؟ چرا نمي توانيد به عقايد ديگران احترام بگذاريد و معتقدات آنان را نيز درست بدانيد؟»
اينگونه ايرادات منعكس كننده تعريف تازه اي از واژۀ بردباري و[مدارا] است. لغت نامه انگليسيِ وِبستر[ويرايش سوم] واژه [مدارا] را اينطور تعريف مي كند:«به رسميت شناختن و محترم شمردن آيين و عقايد ديگران بدون آنكه فرد در آنها سهيم باشد؛ و يا تحمل كردن[كسي يا چيزي نه چندان خوشايند].»
پولس رسول وقتي فرمود:«محبّت هر چيز را متحمل مي باشد»(اول قُرنتيان13: 7)، همين مفهوم را در نظر داشت. اما امروزه تعريف جديدي را به طور سيستماتيك بر اذهان مردم تحميل مي كنند.
هِلمباك (Tomas A. Helmbock) معاون رياست سازمان[اُخوّت آلفاي لامبدا چي] (Lambda Chi Alpha fraternity)، مطلب فوق را با اين مثال روشن مي سازد:«بنا بر تعريفِ تازه اي كه از واژه تحمل و مدارا ارائه مي دهند، عقايد، سبك زندگي، و درك هر كس از حقيقت يكسان و به يك اندازه صحيح است... عقايد من و شما يكي است، و حقيقت امري است نسبي.»(Helmbock, IT,2)
حقيقت در اين سوءتفاهم، امري فراگير و جهان شمول فرض مي شود و گمان بر اين است كه حتي عقايدي كه ضد و نقيض هم هستند نيز در چارچوبِ آن مي گنجند. و حال آنكه حقيقت در واقع امري است كاملاً ويژه و منحصر به فرد، زيرا ماهيت آن ايجاب مي كند كه آنچه را نادرست است، نفي نمايد.
به عنوان مثال، حقيقت دارد كه شهر واشنگتن پتيتخت ايالات متحده آمريكا است. اين بدان معنا است كه هيچ شهر ديگرِ آمريكا پايتخت اين كشور نيست. در واقع، هيچ شهر ديگري بر اين كره زمين يا در كل پهنه گيتي نمي تواند مدعي شود كه پايتخت آمريكا است. فقط و فقط شهر واشنگتن است كه مي تواند چنين ادعايي كند. صِرف اينكه تنها يك شهر پايتخت آمريكا است،بدان معنا نيست كه كساني كه اين حقيقت را قبول دارند افرادي بي مدارا و متعصبند. مردم ممكن است شهرهايي غير از واشنگتن را ترجيح دهند و حتي خود ساكنِ چنين شهرهايي باشند. حتي ممكن است مقيم كشورهايي ديگري باشند و كشورشان را بر آمريكا ترجيح دهند. پذيرش اين حقيقتِ منحصر به فرد كه تنها واشنگتن مي تواند مدعي پايتختيِ آمريكا باشد، به هيچ وجه كسي را متعصب يا بي تعصب نمي سازد، بلكه صرفاً نشان مي دهد اطلاعاتش در مورد پايتخت آمريكا درست است يا خير.
در مورد مسيحيت نيز همينطور است. اگر مبانيِ ايماني مسيحي درست باشد- و بسياري معتقدند كه چنين است- اينگونه افراد به هيچ وجه در مورد عقايدشان ناشكيبا و متعصب نيستند، درست همانطور كه به كساني كه معتقدند واشنگتن پايتخت آمريكا است نمي توان بر چسبِ متعصب زد. پيروان عقايد مسيح در اين مورد كه خدا چگونه خود را بر جهانيان مكشوف نموده، يا اعتقاد درستي دارند و يا در اشتباهند. اگر حق با آنها باشد، در آنصورت براستي جز از طريق مسيح راه ديگري براي رسيدن به خدا نيست. و اگر حق با آنها نباشد، در آنصورت مسيحيت دروغ است. پس مي بينيم كه اصلاً مسئله تعصب مطرح نيست. موضوع اصلي حقيقت است.
بنابر سوءتفاهمِ ناشكيبايي و تعصب، فرد بايد هميشه خود را برابر تمام امكانات باز نگاه دارد، ولو آنكه شواهد و دلايل موجود تنها از وجود يك امكان خبر دهد. چرا بايد چنين كنيم؟
چنين كاري به گفته الهي دانان متخصص دفاعيات، نورمَن گايسلِر(Norman Geisler) و ران بروكس(Ron Brooks)، آشكارا حماقت محض است: «بي ترديد خوب است فرد هميشه بپذيرد كه ممكن است در اشتباه باشد. قطعاً بهتر آن است كه از اتخاذ موضعي قطعي و تغيير ناپذير اجتناب كنيم، ولو آنكه تمام شواهد و قرائن بر موضعي خاص مُهر تاييد زنند. نيز هيچگاه نبايد به چيزي اعتقاد راسخ داشت، مگر آنكه نخست تمام شواهد و دلايل را به دور از هر گونه تعصب و پيش داوري سنجيد... اما آيا آنگاه كه عقل سليم و تمام شواهد و قرائن موجود حكم به اين مي دهند كه تنها يك راه درست است، باز بايد ذهن را آزاد گذاشت و به دنبال بررسي راه هاي ديگر بود؟ اين كار به اندازه تنگ نظري و كوته فكري خطا است... اگر آن ديدگاه مطلق صحيح باشد چه؟ آيا نه اين است كه با اين كار در واقع آزاد گذاشتنِ ذهن را بصورت امري مطلق درآورده ايم؟ آزاد گذاشتن ذهن در درازمدت نمي تواند واقعاً ما را به سوي حقيقت رهنمون سازد، مگر آنكه ذهن به روي واقعياتي بِراستي قطعي و انكار ناپذير باز و آزاد باشد. آزاد گذاردن ذهن را نبايد با تهي فكري اشتباه گرفت. وقتي تنها يك راه درست وجود دارد، بررسيِ راه دوم كاملاً خطا است.» (Geisler, WSA, 259)
متعصب و كوته فكرِ واقعي كسي است كه به رغم دلايل و شواهد قوي در تاييد حقانيت مسيحيت، همچنان ترجيح مي دهد بي ايمان باشد.
6- سوءتفاهم ششم:[قبول اين مطلب از نظر فكري برايم دشوار است]
رد مسيح اغلب نه مسئله اي [ذهني]، بلكه امري است [ارادي]؛ موضوع بر سر [نتوانستن] نيست، بلكه بر سر [نخواستن] است. افراد زيادي را ديده ام كه بهانه هاي عقلاني مي آورند، اما كمتر كسي را ديده ام[هر چند برخي بِراستي چنين اند] كه با مشكلات عقلاني دست به گريبان باشد.
اينطور بهانه ها مي تواند هزار و يك دليل داشته باشد. من احترام زيادي قائلم براي كسي كه از وقتش مايه گذاشته و ادعاهاي مسيح را بررسي نموده است، اما عاقبت به اين نتيجه رسيده كه نمي تواند ايمان داشته باشد. با چنين كسي كه مي داند چرا ايمان ندارد[به موجب دلايل واقعي و تاريخي]، واقعاً احساس وجه اشتراك مي كنم؛ زيرا من نيز مي دانم چرا ايمان دارم [به موجب دلايل واقعي و تاريخي]. بنابراين هر دو در اين خصوص مشتركيم[هر چند به نتيجه اي متفاوت رسيده ايم.] متوجه شده ام كه اكثر مردم، مسيح را به يك يا چند دليل زير رد مي كنند:
1. جهل: روميان1: 18-23[كه اغلب خود مقصرِ آنند]؛ متي22: 29
2. غرور: يوحنا5: 40-44
3. مسائل اخلاقي: يوحنا3: 19و20
يك بار با كسي صحبت مي كردم كه از مسيحيت به شدت بيزار شده بود زيرا عقيده داشت اين آيين به هيچ وجه تاريخي نيست و ريشه در واقعيت ندارد. اين فرد همه را متقاعد كرده بود كه پس از تحقيق و بررسي فراوان به چنين نتيجه اي رسيده، و در نتيجه مطالعاتِ دانشگاهي اش ايرادات عقلانيِ بسياري در مسيحيت يافته است. همه بيهوده سعي داشتند اين شخص را نسبت به حقانيتِ ايمان مسيحي متقاعد سازند، اما هيچ كس موفق نمي شد زيرا همگي مي خواستند از موضع عقل وارد شوند و براي اتهاماتش پاسخي عقلاني بيابند.
خوب به حرف هاي اين شخص گوش دادم و بعد چند سوال از او پرسيدم. در عرض نيم ساعت قبول كرد كه همه را فريب داده است و اين بهانه هاي عقلاني را پيش مي كشيده تا بر زندگيِ غير اخلاقي اش سرپوش بگذارد. بنابراين بايد مسئله واقعي يا معضل اصلي را نشانه رفت، نه ظاهر گمراه كنندهاي كه اغلب عنوان مي شود. دانشجويي مي گفت در مسيحيت مشكلات عقلاني مي بيند و بنابراين نمی تواند مسيح را به عنوان نجات دهنده خود بپذيرد. پرسيدم: "چرا نمي تواني ايمان بياوري؟ "جواب داد: "عهد جديد چندان معتبر نيست." به او گفتم: "اگر برايت ثابت كنم كه عهد جديد يكي از معتبر ترين و موثق ترين متون ادبيات باستان است، ايمان خواهي آورد؟ به تندي جواب داد: "خير!" گفتم: "مشكل تو عقلاني نيست، بلكه ارادي است."
دانشجوي ديگري از همان دانشگاه، پس از يكي از سخنراني هايم تحت عنوان[قيام: گزارش دروغ يا واقعيت تاريخي؟] مرا آماج سوالاتي قرار داد كه رنگ و بوي اتهام داشت[بعداً فهميدم با اكثر سخنرانانِ مسيحي همين كار را مي كند.] عاقبت پس از چهل و پنج دقيقه گفتگو از او پرسيدم: "اگر برايت ثابت كنم كه مسيح بِراستي از مردگان برخاسته و پسر خدا است، به طوري كه در اين مورد ديگر هيچ شك و شبهه اي برايت باقي نماند، آيا به او ايمان خواهي آورد؟" محكم و قاطع جواب داد: "خير!"
مايكل گرين(Michael Green) نقل قولي از آلدوس هاكسلي(Aldous Huxley) مي آورد، يعني از كسي كه با عقايد اِلحادي اش بسياري را از ايمان انداخته، و با اينحال متفكري بزرگ تصور مي شود.
هاكسلي در كتاب[اهداف و وسايل] تعصبات شخصي اش را مي پذيرد و در اين رابطه مي نويسد:« براي اينكه نخواهم دنيا واجد معنا باشد، انگيزه كافي داشتم. به همين جهت فرض را بر اين گرفتم كه دنيا پوچ و بي معنا است، و بعد بِراحتي توانستم در توجيه اين فرضيه ام دلايلي قانع كننده بياورم. فيلسوفي كه معتقد است دنيا را معنا و مفهومي نيست، توجه اصلي اش صرفاً معطوف به مسائل متافيزيكيِ محض نيست، بلكه بيشتر معطوف به اين مسئله است كه بتواند بخوبي ثابت كند هيچ دليلِ قانع كننده اي وجود ندارد كه او نتواند شخصاً هر كاري دلش خواست انجام دهد يا دوستانش نتوانند قدرت سياسي را غبظه كنند و هر طور كه منافعشان ايجاب كرد حكومت نمايند... براي شخصِ خود من، فلسفه پوچي اساساً ابزاري بود براي رسيدن به آزادي، هم آزاديِ جنسي و هم آزاديِ سياسي.» (Green, RW, 36)
بِرتراند راسِل نمونه بارزي است از مُلحِدِ تيز هوشي كه به خود زحمت نمي دهد دلايل و شواهد مربوط به حقانيت مسيحيت را به دقت مورد بررسي قرار دهد. در كتابي كه تحت عنوان[چرا مسيحي نيستم] نگاشته، كاملاً روشن است كه شواهد مربوط به قيام مسيح را حتي بررسي هم نكرده، و خواننده با خواندن آنچه او مي گويد به شك مي افتد كه آيا نويسنده اصلاً به عهدجديد نگاهي انداخته يا نه. جاي بسي تعجب است كه كسي كه مي خواهد مسيحيت را رد كند، به طور لازم به موضوع قيام نپرداخته باشد، چرا كه قيام پايه و اساس مسيحيت است.»(Green, RW, 36)
عيسي فرمود:«اگر كسي بخواهد اراده او را به عمل آرد، درباره تعليم خواهد دانست كه از خدا است يا آنكه من از خود سخن مي رانم.»(يوحنا7: 17).
اگر كسي به هنگام بررسي ادعاهاي مسيح واقعاً نيتش اين باشد كه به حقيقي بودنِ اين ادعاها پي ببرد و در صورت حقيقي بودن از آنها پيروي نمايد، مسيح را خواهد شناخت. اما نمي توان با اكراه و بي ايماني نزد مسيح رفت و بعد انتظار داشت حقانيت او محرز شود.
پاسكال فيلسوف فرانسوي، مي نويسد:«شواهد و دلايل وجود خدا و حقانيتِ عطاياي او فوق العاده قوي و متقاعد كننده است. اما كساني كه با لجاجت مي گويند نيازي به خدا ندارند، هميشه راهي براي رد هديه خدا خواهند يافت.»(.Pascal, P, n.p)

