تبليغاتX
† مژده ی عصر جدید †

مقدمه (قسمت دوم)

رئوس مطالب این فصل

تضاد جهان بینی ها

   جهانبینی پَسامُدرنیزم

   جهان بینی عرفانِ شرق

   جهان بینی اِلحاد

   جهان بینی لااَدری گری

   جهان بینی علم

نتیجه گیری


 

 تضادِ جهان‌بینی‌ها

از آنجا که امروزه،طرز تفکر مردم نسبت به بیست سال پیش که  این کتاب تجدید ویرایش گردید، به طور گسترده تغییر  یافته است، بخش جدیدی را در اینجا گنجانده ام تا دیدگاه ها و جهان بینی های مختلف را بررسی کنم.توجه دقیق به این جهان بینی ها کمک خواهد کرد تا بدانیم چرا آنانی که در دامشان گرفتارند،نمی توانند شواهدی را که بر اساس استدلالاتی عینی غیر قابل انکار می نمایند،درک کنند.
در این بخش هدف اینست تا دیدگاه ها و جهان بینی های مختلف را بررسی کنم.[جهانبینی هایی نظیر پسامدرنیزم، عرفان شرقی، الحاد، لاادری گری و در آخر جهانبینی علمی] توجه دقیق به این جهانبینی ها کمک خواهد کرد تا بدانیم چرا آنانی که در دامشان گرفتارند، نمی توانند شواهدی را که بر اساس استدلالاتی عینی غیر قابل انکار می نمایند، درک کنند.


       1- جهان بینی پسامدرنیزم


یک جریان فلسفی که به دنبال نشر افکار ژاک دریدا( jacues derrida )فيلسوف فرانسوی،به وجود آمد،ساخت شکنی یا پَسامُدرنیزم(یا پُست مُدرنیزم)می باشد.این دیدگاه تأکید دارد بر نسبیت هر معنا و حقیقتی ومنکر اصول اولیه می باشد، یعنی حقایق پذیرفته شده ای (نظیر این که"من وجود دارم") که نقطه آغاز هر جُستار فلسفی را تشکیل می دهند. ادعاهای این جریان فکری گرچه ممکن است برای آنانی که با فلسفه آشنایی ندارند مغشوش کننده بنماید، اما بازتاب های عملی آن بر تفکر انسان مدرن کاملاً چیره است. نتیجه آن، نگرشی کاملاً نسبی در مورد حقیقت است:یعنی اینکه هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد،جز حقیقتی که برای هر فرد مفهوم و متناسب می باشد.
طبق این دیدگاه،«مسیحیت ممکن است برای شما حقیقت داشته باشد،اما برای من حقیقت ندارد».این سوءتفاهمی است ناشی از نسبیت باوری که عنصر اصلی پَسامُدرنیزم می باشد.فرض آن این است که مسیحیت ممکن است برای بعضی،در برخی محل ها، و در بعضی از زمان ها حقیقت باشد، اما برای همه در هر مکان و در هر زمانی حقیقت نیست. به طور نسبی حقیقت این است،اما نه حقیقت مطلق و جهان شمول.
کارل هنری( (carl henryاظهار داشته بذر پَسامُدرنیزم در کشتزار مُدرنیته کاشته شده بوده است؛ او می نویسد:«عصر مدرن کوشید تا بشریت را از قید تقدیر یا یک نظام هستی مخلوق خدا رهایی دهد. علوم غیر دینی به بشر نوید آزادی دادند و به جهان هستی نوید پیشرفت .خرد انسان جایگاه نظام منطقی جهان گردید».
( , Henry, PNSCP, 36 به نقل از Dockery)
بدین سان در عصر مدرن،خرد و منطق انسان جای اتکال به خدا را گرفت. اما در عصر پَسامُدرن حتی نیاز به وابستگی به خرد بشری و مسئولیت های ناشی از آن نیز نفی و رد می شود.
پَسامُدرنیزم منکر این اندیشه است که باورها بتوانند واقعیت را به درستی منعکس سازند. هنری می گوید:«یگانه فرض مشترک همه پَسا مُدرنیست ها  نفی شالوده- گرایی است، یعنی اعتقاد به این که دانش از مجموعه ای از باورها تشکیل یافته که خود نیز بر مجموعه دیگری از باورها استوار است و اینکه کلّیت اینها همگی بر باورهای بنیادین غیر قابل انکاری بنا شده است».
( Henry, PNSCP, 42 به نقل از Dockery )

(گرنز grenz) این گفتار را چنین جمع بندی می کند:«پَسامُدرنیزم چنین نتیجه می گیرد که هر گونه تلاشی برای توصیف یک وجود عینی، یک کانون وحدت بخش – یک دنیای واقعی یگانه- در پس جریان تجربه،محکوم به فنا است؛ چنین تلاشی آخرالامر محصولی جز تخیلات زاییده فکر بشری ندارد. نقادان پَسامُدرن  که به نقد مُدرنیزم می پردازند، با گسستن توجیهات انسان از مقوله یک جهان عینی زیر بنایی، ما را از اشیاء گسسته، با کلمات صرف تنها می گذارند.»      (Grenz, PP, 83, 84)


مک کالم ( mccallum) موضع پَسامُدرنیزم را چنین خلاصه می کند:
«چگونه میتوانیم مطمئن باشیم که تصاویری که حواس ما به مغزمان منتقل می سازند، به گونه ای اصیل با واقعیت خارج از ذهن ما مطابقت دارند؟ در نهایت، تنها راه کسب اطمینان، این است که بیرون از وجود خود بایستیم و تصاویر ذهنی خود را با دنیای واقعی مقایسه کنیم. اما از آنجا که نمی توانیم بیرون از خود بایستیم از هیچ راهی نمی توانیم یقین حاصل کنیم که این تطابق صحیح و دقیق است. بنابراین، در ورطه شک باقی می مانیم. این یکی از دلایلی است که پَسامُدرنیست ها ارائه می دهند تا بگویند که «عینیت» تجربی وجود ندارد. ایشان مسئله بازنمود را پیش می کشند، یعنی این که  ما چگونه واقعیت را ادراک می کنیم، و اینکه آیا ادراک ما بازتابی دقیق از دنیای بیرونی هست یا نه. پَسامُدرنیزم می گوید که نیست. آنان به این امر اشاره می کنند که افراد مختلف، یک پدیده واحد را به گونه های متفاوت می بینند.» (McCallum, DT, 36)


به عنوان مثال،پَسامُدرنیست ها می گویند که ما نمی توانیم بدانیم عیسی واقعاً چگونه بود، فقط می توانیم تصویری از او را بر اساس زبان خود بازسازی کنیم.
گرنز اضافه می کند: «متفکرین پَسامُدرن اظهار می دارند که آنچه ما با آن برخورد داریم، دنیایی واقعی نیست، بلکه دنیایی است که ما با مفاهیمی که به آن نسبت می دهیم، باز سازی می کنیم. به نظر آنان، ما فراسوی تصویری خود از  دنیا ساخته ایم، نقطه اتکای دیگری نداریم؛ بر اساس این تصویر است که تصوری کاملاً عینی از واقعیتی که ممکن است در جایی وجود داشته باشد،شکل می دهیم.»
(Grenz, PP,42)
رارتی ( rorty ) می نویسد:«برای پَسامُدرنیست ها، علت درستی گفتارها یا جملات درست این نیست  که با واقعیت منطبق اند؛ بنابراین لازم نیست نگران این باشیم که فلان جمله با چه نوع واقعیتی منبطق است؛ نباید در فکر این باشیم که چه چیزی باعث "درستی" آن جمله می باشد.»  (Rorty, CP, xvi)


کریفت( peter kreeft) و تاسلی(Ronald k .tacelli) از دانشگاه بوستون، می گویند:«حقیقت یعنی ارتباط و انطباق دانسته ها یا گفته های شما با آنچه که هست. حقیقت یعنی"بیان آن آنطور که به نظر می رسد".  تمام نظریه ها در مورد حقیقت، وقتی به روشنی و به سادگی بیان شد، بر پیش فرض موجود از مفهوم متعارف حقیقت استوار است، مفهومی که در حکمت زبان و کاربرد سنتی آن، یعنی مسئله انطباق، نهفته است. زیرا هر نظریه ای ادعا دارد که واقعاً درست است، یعنی منطبق است با واقعیت،و اینکه سایر نظریه ها واقعاً نا درستند، یعنی با واقعیت منطبق نیستند.» (Kreeft, HCA, 365, 366)
مك كالم چنین نتیجه می گیرد: «لذا متفکرین پَسامُدرن معتقدند که به هیچ طریقی نمیتوان یقین حاصل کرد که آیا قوانین زبان با قوانین حاکم بر واقعیت یکسان است یا خیر. پَسامُدرنیست ها ما را در شک گرایی فراگیر رها می کنند، محبوس در آنچه که زندان زبانش می نامند. واقعیت با خرد و مشاهده کشف نمی شود، بلکه فقط به واسطه فرهنگ و زبان تعریف یا بازسازی می گردد.»
(McCallum, DT, 40, 41)
هنری نیز می نویسد:«پَسامُدرنیست ها اعتقاد دارند که متون و نوشته ها فی نفسه قادر به انتقال و بیان حقیقت در خصوص واقعیت های عینی نمی باشند. تفسیر یک مفسر به اندازه تفسیر مفسر دیگر درست است، حتی اگر این تفسیرها متناقض باشند.لذا برای کتاب مقدس یا هر نوشته دیگری،نمی توان معنایی اصلی یا غایی تعیین کرد.»

(  Henry, PNSCP, 36 به نقل از Dockery )

رارتی اظهار داشته،می گوید: «آخرالامر، عمل گرایان معتقدند که آنچه مهم است، نه امید ما به بهتر ساختن امور، بلکه وفاداری ما به سایر انسان ها است که در برابر تاریکی به یکدیگر متکی اند.» (Rorty, CP, 166)
گرنز موضوع را اینگونه جمع بندی کرده، می نویسد:«جهان بینی پَسامُدرن با درکی از حقیقت که مبتنی بر جامعه است عمل می کند. طبق این جهان بینی، هر چه که ما به عنوان حقیقت می پذیریم، حتی تصور ما از حقیقت، وابسته به جامعه ای است که در آن شراکت داریم. بعلاوه،و بسی رادیکال تر از آن، جهان بینی پَسامُدرن تأکید دارد که این نسبیت، به  فراسوی ادراک ما از حقیقت نیز بسط می یابد، یعنی به جوهر آن نیز:در واقع هیچ حقیقت مطلقی وجود ندارد؛ حقیقت امری است نسبی در رابطه با جامعه ای که در آن شراکت داریم.» (Grenz, PP, 8)
وقتی فکر می کنیم که جامعه آلمان  نازی چه چیزی را حقیقت می پنداشت، پی می بریم که این جهان بینی تا چه حد خطرناک و هولناک است!

گایسلر نتیجه عملی منطق پَسامُدرن را چنین توصیف می کند:«طبق این نظریه، وقتی بیلی گراهام می گوید که خدا وجود ندارد، هر دوی این اظهارات درست است. اما چنین چیزی غیر ممکن است، چرا که اگر یکی درست باشد، دیگری اشتباه است. و از آنجا که جز این دو مورد راه دیگری وجود ندارد،فقط یکی از آنها می تواند درست باشد.» (Geisler, BECA, 745)
گایسلر سپس می افزاید:«اگر حقیقت نسبی باشد، در اینصورت دیگر کسی در اشتباه نخواهد بود، حتی اگر  در اشتباه هم باشد.اگر اعتقادی برای من درست و حقیقت باشد،حتی اگر اشتباه هم باشد،  اعتقاد من درست است. عیب چنین دیدگاهی این است که شخص هیچگاه نمی تواند چیزی بیاموزد، زیرا آموختن یعنی حرکت از یک اعتقاد غلط به یک اعتقاد درست، حرکت از یک اعتقاد مطلقاً نادرست به یک اعتقاد مطلقاً درست.» (Geisler, BECA, 745)


کریفت و تاسلی در خصوص رواج و معروفیت اینگونه تفکر چنین نظر می دهند: «شاید نخستین منشاء ذهنی گرایی عصر ما، لااقل در آمریکا، تمایل وافر به مقبولیت و محبوبیت باشد و فرار از شرمسار شدن و طرد شدن از گروه. ما این را در کودکی فرا می گیریم؛ به این دلیل، شرمسارشدن بزرگترین ترس نوجوانان است. اما وقتی به بزرگسالی رسیدیم، نقابی غامض  و عالمانه بر آن می گذاریم.» (Kreeft, HCA, 381)
منشاء دیگر ذهنی گرایی به اعتقاد کریفت و تاسلی،  ترس از دگرگونی بنیادین است، ترس از توبه و تولد تازه، ترس از وقف زندگی و اراده خویشتن به اراده خدا. به همین دلیل، مردم خود را در آغوش ذهنی گرایی بسی راحت تر احساس می کنند، امن و راحت همچون رحِم مادر یا عالم رویا. (Kreeft, HCA, 381)


فان اینواگن (van Inwagen ) در مورد  مشکلاتی که منکرین عینیتِ حقیقت با آن دست به گریبانند، چنین می نویسد:
«جالب ترین نکته در مورد حقیقت عینی این است که بعضی ها منکر وجود آنند. بسیار حیرت انگیز است که چگونه کسی می تواند انکار کند که چیزی به نام حقیقت عینی وجود دارد. مطمئنم که توضیح بعضی ها چنین چیزی است: آنان با هر چیزی که محکومشان کند، عمیقاً خصومت دارند. طبیعتاً اندیشه ای  که با آن بیش از هر چیز دیگری خصومت دارند،تصور وجود خداست. ایشان همچنین دشمنند با این عقیده که جهانی عینی وجود دارد که به تفکر ایشان اهمیتی نمی دهد و عزیزترین اعتقاداتشان  را اشتباه اعلام می کند، حتی بدون اینکه با آنان مشورت کرده باشد.»  (Van Inwagen, M, 59)
ادعاهای مسیحیت به روشنی در تضاد با دنیای مغشوش پَسامُدرنیزم و زبان آن قرار دارند. عیسی هیچ جای شکی باقی نگذارد که تنها امید برای مصالحه انسان با خدا ،خود اواست. او فرمود:«من راه راستی و حیات هستم.هیچکس نزد پدر جز به وسیله من نمی آید.»(یوحنا 14: 6) کلیسا از کاربست فرمایش عیسی غفلت نورزید. پطرس رسول وقتی لازم شد که در مورد فعالیتش به علمای یهود پاسخ دهد، با قاطعیت فرمود:«جمیع شما و تمام قوم اسرائیل را معلوم باد که به نام عیسی مسیح ناصری که شما مصلوب کردید و خدا او را از مردگان برخیزانید، در او این  کس به حضور شما تندرست ایستاده است. این است آن سنگی که شما معماران آن را رد کردید و الحال سر زاویه شده است. و در هیچکس غیر از او نجات نیست زیرا که اسمی دیگر زیر آسمان به مردم عطا نشده که بدان باید ما نجات یابیم.(اعمال4: 10-12 )


وقتی ادعاهای مسیحیت را ارزیابی می کنیم، در مقابل انتخابی روشن قرار می گیریم. عیسی مسیح یا پاسخ دردهای  تمام مردم در همه اعصار و در همه جاست، یا پاسخ دردهیچکس در هیچ عصر و در هیچ جایی نیست. اگر او فقط تکیه گاه روانی برای برخی از مردم است، دیگر نمی توان به او ضرورتاً به عنوان مبدأ ایمان همه انسان ها نگریست. اما اگر عیسی همانا سَرور و خدا باشد، در آنصورت این حقیقت را نمی توان انکار کرد صرفاً به این دلیل که بعضی ها بر آنند که آن را باور نکنند.


فان اینگوان می نویسد: «اعتقادات و باورها وابسته به این جهتنند، همانطور که نقشه نیز وابسته به نقاطی خاص از زمین است. نقشه باید بازتاب درستی از جغرافیای زمین باشد؛ اگر نباشد، تقصیر با خودش است نه با زمین.» (Van Inwagen, M, 56)
فان اینگوان در خصوص کاربرد این نکته در زندگی واقعی می نویسد: « ممکن است دوستتان آلفرد در پاسخ به حرفی که با کلمات به او گفته اید، به شما بگوید: "این ممکن است برای تو درست باشد، اما برای من درست نیست." این جواب او را می توان شکلی انحرافی از چنین گفته ای دانست: "این نظر تو است، اما نظر من چیزی دیگری است.»

(Van Inwagen, M, 56, 57)
وانگهی، به قول آدلر(  (Mortimer j. adlerاظهاراتی نظیر« این ممکن است در قرون وسطی درست بوده باشد، اما امروز دیگر درست نیست» یا «این ممکن است برای مردم بَدوی درست باشد، اما برای ما درست نیست»، هر دو مبتنی بر دو نوع اشتباه و سوء درک هستند. گاه حقیقت را با آنچه که اکثریت مردم در زمان و مکانی خاص فکر می کردند درست است، اشتباه می گیریم، مانند نمونه ذیل: "بخشی از نژاد بشری در چند قرن پیش، این عقیده را درست می پنداشتند که زمین مسطح است. این عقیده اشتباه اکنون عموماً نفی می شود. این بدان معنا نیست که حقیقت عینی تغییر کرده است و چیزی که زمانی درست بود، اکنون دیگر درست نیست. آنچه تغییر یافته حقیقت امر نیست، بلکه باید بگوییم که حاکمیت یک عقیده خاص مقبولیت عامه را از دست داده است." نوع دوم سوء درک زمانی پیش می آید که مضمون و چارچوب زمانی و مکانی یک گفته نادیده گرفته شود.
 آدلر می نویسد: «جمعیت یک کشور در طول زمان تغییر می یابد، اما جمله ای که میزان جمعیت آن کشور را در مقطعی خاص از زمان بیان می دارد، حتی اگر بعداً هم جمعیت کشور زیاد شود، درست باقی می ماند. وجود تاریخ درکنار جمله ای که جمعیت ایالت متحده را در سال معینی به درستی بیان داشته است، سبب میشود که این جمله همیشه درست باقی بماند.»  (Adler, SGI, 43)


حتی یک تفکر  لااَدریگر همچون برتراند راسل معتقد است که حقیقت در ذهن ما نسبی نیست؛ او می نویسد: « ملاحظه خواهیم کرد که ذهن ما حقیقت یا غیر حقیقت( درست یا نادرست) را خلق نمی کند. ذهن ما فقط اعتقادات را به وجود      می آورد، اما وقتی اعتقادات به وجود آمد،  ذهن نمی تواند آنها را تبدیل به حقیقت  و غیر حقیقت بکند، بجز در مورد استثنائی مربوط به امور آینده که آن نیز تحت قدرت شخصی که به آن معتقد است، قرار دارد. آنچه که باعث می شود اعتقادی درست باشد، حقیقت است؛ این حقیقت به هیچ وجه مربوط نمی شود به ذهن کسی که به آن اعتقاد التزام دارد( جز در موارد استثنائی).» (Russell, PP, 129, 130)


آدلر ادامه داده، می نویسد: « درستی یا نادرستی یک گفتار ناشی از ارتباط آن با داده های قابل اثبات می باشد نه با قضاوتی که انسان در مورد آن دارد. من ممکن است گفتاری را درست اعلام کنم که در واقع نادرست است. یا شما ممکن است گفتاری را نادرست اعلام کنید که در واقع درست است. تایید من یا نفی شما به هیچ وجه تأثیری بر درستی یا نادرستی گفتاری که من وشما نظر نادرستی در موردشان داده ایم ندارد و در آن تغییری ایجاد نمی کند. با تأیید یا نفی یک گفتار، نمی توانیم آن را درست یا نادرست بسازیم. یک گفتار صرفنظر از هر آنچه که ما در موردش فکر می کنیم و هر قضاوتی که ما در موردش داریم، از درستی یا نادرستی برخوردار است.» (Adler, SGI, 41)

دکتر کریگ(Dr.william lane craig ) در مورد پَسامُدرنیزم می گوید: «اعلام این نکته که "حقیقت این است که حقیقتی وجود ندارد"، هم با خودش متناقض است و هم قضاوتی است یک طرفه. این گفته نمی تواند درست باشد، زیرا اگر معتقد باشیم که "حقیقتی وجود ندارد" ، پس نمی توان هم گفت که "حقیقت  این است    که ..."، چرا که هیچ چیزی درست نیست و حقیقت ندارد! بدین سان، آنچه که   ساخت شکنی می نامند، دائماً در تضاد با خودش حرکت خواهد کرد. بعلاوه، دلیلی نیز نخواهد بود که به جای پذیرش دیدگاه پَسامُدرنیزم، مثلاً دیدگاه هایی نظیر سرمایه داری غرب، مردسالاری یا نژادپرستی را اختيار نكنيم زیرا در پَسامُدرنیزم حقیقتی نیست که در اینها وجود نداشته باشد.» (Phillips, CAPW, 82به نقل از Craig, PIS )

گفته کریگ بیانگر خطری است که تفکر پَسامُدرنیزم را در بر دارد. وقتی که هیچ حقیقت عینی وجود نداشته باشد، دیگر چیزی اشتباه نخواهد بود. آنچه که در نظر اکثر افراد هولناک جلوه می کند( نظیر قتل و دزدی، و در گذشته، دروغ)، اکنون باید مورد پذیرش واقع شود  زیرا برای بعضی افراد قابل پذیرش است.
جیمز سایر  james sire  پرده از عدم انسجام دیگری از پَسامُدرنیزم بر می دارد، او می نویسد: «گر چه پَسامُدرنیست ها باید بگویند که هرگز ماجرایی   را نخوانده اند که باب میلشان نبوده باشد، ولی روشن است که چنین نیست. ماجراهای مسیحیت بنیادگرا ومحافظه کار اغلب از روی انحصارطلبی ایشان رد شده است.»(,Phillips, CAPW, 120به نقل از ,Sire, BFCIN) 

مک کالم می گوید:
«پَسامُدرنیست ها معتقدند که چون نمی توانیم بیرون از خود بایستیم   تا تصاویر ذهنی مان را با واقعیت مقایسه کنیم و تطابق دهیم، مجبوریم این نظر را رد کنیم که قادریم واقعیت را به گونه ای عینی بشناسیم. ما در پاسخ ایشان می گوییم که قضاوت ما درباره جهان، گرچه ممکن است به گونه ای خطاناپذیر دقیق نباشد، اما آغوشش در برابر تجدید نظر در اثر تحقیقات آتی گشوده است. اگر در خصوص عالم بیرون از خود فاقد قطعیت مطلق هستیم، اما این دلیل بر این نیست که نتوانیم درباره آنچه مستقل از ما وجود دارد، چیزی بدانیم.نیازی نیست که در شکایت پَسامُدرنیزم غوطه ور شویم. توفیقات تکنولوژی علمی گواهی است استوار بر اینکه ادراک ما از جهان به طور نسبی دقیق است. موفقیت های بی شمار بر اعتبار دانش بشری شهادت می دهد.» (McCallum, DT, 52)
برای مثال، محاسبات ریاضی دانان برای تعیین مدار و مسیر و سرعت سفینه های فضایی به اندازه کافی دقیق بود تا بشر بتواند پای بر کره ماه بگذارد. نیل آرمسترانگ، فضانورد آمریکایی، واقعاً پایش را روی کره ماه گذاشت! بعلاوه، شخص اگر قرار باشد دائماً طوری عمل کند که گویی حقیقت صرفاً امری است ذهنی و نه واقعیت عینی، دیگر نه می تواند دست به کاری بزند و نه زندگی کند. در آنصورت چون «خودش تصور می کند» که در حساب بانکی اش پول هست، دائماً چک خواهد کشید؛ یا زهر خواهد نوشید چون «در نظر خودش» آن لیموناد است؛ یا با اتوبوس در حال حرکت تصادف خواهد کرد، چون «در نظر او» اتوبوس ایستاده است! برای کسی که می خواهد در این دنیا به گونه ای مؤثر عمل کند انطباق عینی حقیقت با واقعیت باید به نوعی مطرح باشد.


خطرناک تر از همه برای بشریت، آن دسته از افرادی هستند که در زمینه امور اخلاقی بر اساس ذهنیات خودشان زندگی می کنند.
و بالاخره اگر پَسامُدرنیزم درست باشد، ازدواج امری ناممکن خواهد شد. چرا که در اینصورت، مرد نیازی نخواهد دید به همسرش گوش کند یا درک کند که او چه می گوید. مرد می تواند برای گفته های زنش، هر معنایی می خواهد قائل شود. در اینصورت، همان طور که بسیاری از مردها در طول سال ها تجربه کرده اند، چیزی جز انبوهی از مشکلات و مسائل نصیبشان نخواهد شد.


        2- جهان بینی عرفان شرقی

از آنجا که اکثر مکاتب عرفانی منکر جهان بینی ثنوی هستند، یعنی وجود خیر در مقابل شر، یا حقیقت در مقابل خطا، بر ایشان دلایل و شواهد ایمان و اعتقادات فرد اهمیتی ندارد. به این ترتیب، خطر نگرش عرفان شرقی، اجتناب از تحصیل اطلاعاتی است که منتهی به شناخت راستین فرد از خدا می شود.
یکی از رایج ترین اَشکال عرفان شرقی در آمریکا و نیزدر بسیاری از کشورهای جهان، مکتب ذن بودایی است.
اَندرسون(norm Anderson) مکتب عرفان را چنین توصیف کرده، می نویسد: « به طور کلی، مکاتب عرفانی بر این باورند ک شناخت مستقیم خدا و حقایق روحانی و واقعیت غایی از راه "کشف و شهود بلافاصل یا بصیرت قابل حصول است، و این راه با ادراکات عادی حسی یا کاربرد استدلالات منطقی متفاوت است."
(Webster s New Collegiate Dictionary)
(Anderson, CWR, 37)


اَندرسون توضیح می دهد که ذن چگونه به شناخت حقیقت غایی نایل می گردد؛  او می نویسد: « ذنبودیست ها معتقدند که با تسلط شدید بر نفس و روش های تعمق سخت و تجویز شده، شخص میتواند به ساتوری برسد،که به زبان ژاپنی یعنی تنویر. این تنویر به باور بعضی، آنی به دست می آید و به باور بعضی دیگر، به صورت تدریجی. وسیله دستیابی به این شناخت، ادراکی است بیشتر تجربی تا عقلانی.» (Anderson, CWR, 88)


سوزوکی((D.T.Suzuki  به روشنی اظهار می دارد: « ذن از روش متداول استدلال و تعقل پیروی نمی کند و اهمیتی نمی دهد که باورهایش متناقض و نا همگن باشند.» (Suzuki, LZ,94)
همچنین می نویسد: «ذن قطعاً نظامی مبتنی بر منطق و تحلیل نیست. بهترین توصیف این است که ذن نقطه مقابل منطق است، و منظورم از منطق، روش ثنوی تفکر می باشد.»
(Suzuki, LZB,38)
بنا بر تعریف سوزوکی، ساتوری کاملاً با شناخت عقلایی متفاوت است؛ او می نویسد: « ساتوری را می توان نگرشی شهودی در طبیعت پدیده ها تعریف کرد که با ادراک تحلیلی یا منطقی آن در تضاد است.» (Suzuki, EZBI,230)
در نتیجه، ذن بودیست ها و پیروان سایر مکاتب عرفانی از کاربرد منطق اجتناب می کنند. متفکر بزرگ، ویلیام لین کریگ، در خصوص ادعاهای پیروان عرفان، به بررسی چند مسئله منطقی می پردازد:
«امروزه تحت تأثیر عرفان شرقی، عده بسیاری منکر این هستند که انسجام سیستماتیک محکی است برای حقیقت. به زعم آنان، حقیقت نهایتاً غیر منطقی است یا اینکه تناقض منطقی با واقعیت سازگار است. ایشان اظهار می دارند که در تفکر شرقی، در فراسوی مقوله های منطقی تفکر انسانی قرار دارد. آنان ضرورت انسجام منطقی را نتجیه اَمپریالیزم غرب می شمارند که باید همزمان با سایر نشانه های استثمار کنار گذارده شود... نظر شخصی من این است که چنین مواضعی     نامعقول است. گفتن اینکه خدا هم مهربان است و هم نا مهربان، یا اینکه نه وجود دارد و نه وجود ندارد، در نظر من غیر قابل درک است. در روزگار ما، گرایشی به چشم می خورد در جهت تقبیح هر آنچه که غربی است، و مطرح کردن تفکر شرقی به عنوان تفکری برابر یا حتی برتر از اَشکال تفکر غربی، اما در ضمن، اگر بگوییم تفکر شرقی به خاطر بیان چنین نکاتی، نارسا و ناقص است، این نیز تعصبی است هستی شناختی و برخاسته از نگرش منطقی خشک غربی.»( Phillips, CAPW, 78-81به نقل از Craig, PIS)
 

اگر کسی در پذیرفتن قواعد منطق مشکلی دارد، چنین شخصی مشکل بتواند شواهد مطرح شده در این مقاله را بپذیرد. شواهد  این مقاله شخص را به این نتیجه رهنمون می سازد که مثلاً عیسی یا با بدن خود زنده شد، یا نشد. در اینجا حق انتخابی وجود دارد. شما نمی توانید هر دو را در آن واحد بپذیرید و بعد استدلال کنید که آیا عیسی پس از مرگ زنده شد یا نه.


راوی زاکاریاس(Ravi Zacharias) داستانی را بازگو می کند که بطالت استدلال "هم این و هم آن" در عرفان شرق را روشن می سازد:
«استاد با بیان فصیح مشغول تشریح قانون عدم تناقض بود، و سرانجام چنین نتیجه گرفت: "این منطق  " یا این یا آن" روشی است غربی برای بررسی حقیقت. مسئله واقعی این است که شما به عنوان یک فرد غربی، تناقض را می جویید، در حالی که می بایست به حقیقت همچون یک شرقی نگاه کنید. روش شرقی برای نگرش به حقیقت، روش " هم این و هم آن" می باشد."
او همچنان به توضیحات مبسوط خود در مورد این دو اندیشه، یعنی "یا این یا آن" و "هم این وهم آن" ادامه می داد که سرانجام اجازه خواستم تا روند تفکر نامنسجم او را قطع کنم و سؤالی بپرسم. گفتم: "استاد، آیا منظورتان این است که وقتی من هندوئیزم را مطالعه می کنم، "یا" از منطق "هم این وهم آن"استفاده می کنم یا هیچ؟"
لحظه ای سکوت برقرار شد که گویی به اندازه ابدیت طول کشید. سؤال خود را تکرار کردم:  " آیا منظورتان این است که وقتی من هندوئیزم را مطالعه می کنم، "یا" از منطق "هم این و هم آن" استفاده می کنم  "یا" از هیچ؟ آیا درست       فهمیده ام؟"
سرش را به عقب خم کرد و لحظه ای بعد گفت:  " تصور می کنم مجبور می شویم از منطق " یا این یا آن" استفاده کنیم، اینطور نیست؟"
گفتم: "حتماً همینطور است. در واقع، حتی در هندوستان وقتی می خواهیم از خیابان عبور کنیم، اول هر دو طرف را نگاه می کنیم؛ یا اتوبوس باید رد شود یا من؛ نه هر دوی ما!"
آیا متوجه اشتباه استاد می شوید؟ او از برهان "یا این یا آن استفاده می کرد تا برهان و منطق "هم این وهم آن" را اثبات کند. هرچقدر با قانون عدم تناقض بیشتر مبارزه کنید، بیشتر شکست خواهید خورد.»
(Zacharias, CMLWG, 129)


زاکاریاس همچنین به نکته ای در فلسفه شرق اشاره می کند که بسیاری با آن موافق نیستند: «روش تعلیم  "شانکارا"  بزرگترین فیلسوف هندو، تماماً مبتنی بر روش سُقراط بود، زیرا درباره اندیشه ها به روش عدم تناقض، یعنی   "یا این/ یا آن"   بحث می کرد، نه به روش دیالکتیکی، یعنی   "هم این / هم آن " . او از مخالفینش دعوت می کرد که یا اشتباهش را ثابت کنند یا تسلیمش شوند. پس مسئله بر سر این نیست که آیا ما منطق شرقی به کار می بریم یا منطق غربی. ما آن  منطقی را به کار می بریم که واقعیت را بهتر منعکس سازد، و قانون عدم تناقض هم به طور ضمنی و هم صراحتاً، هم در شرق به چشم می خورد و هم در غرب.»               (Zacharias, CMLWG, 130)


رونالد نَش Ronsld Nash می افزاید:« قانون عدم تناقض قاعده ای صرف برای تفکر نیست. البته قاعده تفکر هست زیرا قبل از هر چیز قاعده وجود است. قاعده ای نیست که چیزی یا کسی بخواهد آن را اختیار کند یا نفی کند. نفی قانون عدم تناقض منتهی به پوچی می گردد. از نظر معنا و مفهوم محال است بتوان قواعد منطق را نفی کرد. اگر قانون عدم تناقض را منکر شویم، آنگاه دیگر چیزی معنایی نخواهد داشت. اگر قواعد منطق بیانگر چیزی نباشند که می گویند، آنگاه هیچ چیز دیگری نمی تواند معنایی داشته باشد، از جمله نفی خودِ این قواعد.»(Nash, WVC, 84)


شهادت رابیندرانات ماهاراجه،متفکر سابق  هندو، بیانگر معضلی است که همه پیروان عرفان پانته ایستی  شرق با آن مواجه می شوند. او می نویسد:
«مذهب من نظریه های زیبایی ارائه می دهد، اما برای کاربرد آنها در زندگی روزمره، مشکلاتی جدی داشتم. مسئله فقط بر سر حواس پنج گانه و مشاهدات درونی ام نبود، بلکه مسئله تعقل و استدلال نیز بود... اگر فقط یک  "واقعیت "  وجود  دارد، در آنصورت  "برهَما"   هم شر است و هم خیر، هم مرگ است و هم حیات، هم نفرت است وهم عشق. این مسئله همه چیز را بی معنی می سازد و باعث پوچی زندگی است... همه اینها به نظرم غیر منطقی می آمد. اما به یادم    می آمد که به  "منطق "  نمی توان اعتماد کرد؛ منطق جزئی از توهم است. اگر طبق تعلیم  "وداها"  منطق نیز  "مایا"  (یعنی توهم) است، پس اساساً چگونه    می توانم به هیچ اندیشه ای اعتماد کنم، حتی به خود این اندیشه که همه چیز  "مایا"  است و فقط  "برهَما"  واقعی است؟ اگر به هیچ یک از ادراکات و استدلالات   نمی شود اعتماد کرد، چگونه می توانم مطمئن باشم که "سعادتی" که جستجو    می کنم، خودش نیز توهم نباشد؟» (
Maharaja, DG, 104)


نورمن گایسلر (Norman Geisler)  این سؤال مهم را مطرح می کند: « وقتی از خیابان شلوغی عبور می کنیم و می بینیم که سه خط ترافیک به سوی ما  می آید، آیا نباید به آن توجهی بکنیم چونکه تمام اینها چیزی جز توهم نیست؟ اگر ما و ترافیک و خیابان واقعاً وجود نداریم، چرا اصلاً باید به فکر آمدن ماشین باشیم؟ اگر پانته ایست ها واقعا و به طور منسجم به پانته ایزم خود عمل می کردند، آیا اصلاً پانته ایستی باقی می ماند؟» (Geisler, WA, 102)


فرانسیس شیفر Francis Schaeffer  حکایتی را بیان می کند که نشان می دهد انکار ثنویت منطقی چقدر غیر عملی است:
«روزی با گروهی از دانشجویان دانشگاه کمبریج که در اتاق یک جوان از آفریقای جنوبی گرد آمده بودند، صحبت می کردم. در میان آنها، یک جوان هندی بود که از کیش سیک به آیین هندو در آمده بود. او با حرارت علیه مسیحیت سخن می گفت، بی خبر از اینکه اعتقادات خودش چه اشکالاتی داشت. پس به او گفتم:   " شنیده ام که در نظام فکری شما، رحم و بی رحمی نهایتاً برابرند و در میان این دو هیچ تفاوت فطری نیست. درست است؟" پذیرفت. دانشجویی که در اتاقش جمع شده بودیم، فوراً متوجه شد که  نظام فکری آن جوان سیک چه نتایج عملی ای در بر دارد؛ پس کتری آب جوش را که بخار به شدت از آن بیرون می زد برداشت و بالای سر آن جوان هندی نگاه  داشت. وی نگاهی به بالای سرش کرد و از دوستش پرسید: "چکار می کنی؟" دوستش با خونسردی تؤام با ادب گفت:" مگر نگفتی بین رحم وبی رحمی فرقی نیست؟" جوان هندی با شنیدن این، در تاریکی شب بیرون رفت.»
(Schaeffer, CWFS, 1: 110)

      3- جهان بینی الحاد


واژه atheism  (اِلحاد) در زبان انگلیسی از دو کلمه یونانی ساخته شده است:«a»علامت نفی است و«theos» به معنی خدا. پس atheos(ملحد) کسی است که ادعا می کند خدایی نیست، ادعایی که دفاع از آن بسیار مشکل است. یک ملحد برای این که به گونه ای منسجم  یقین داشته باشد که اعتقادش درست است، باید همچنین ادعا کند که دانای کل است و همه چیز را می داند، زیرا این امکان همیشه است که خارج از آگاهی  و دانش او خدایی وجود داشته باشد. و با توجه به این واقعیت که اکثر مردم معتقدند که فقط بخش بسیار کوچکی از تمام دانش عالم هستی را دارا می باشند احتمال وجود خدا خارج از دانش فردی بسیار بالا است.


بسیاری از افرادی که ملاقات کرده ام هیچیک از دلایلی را که در این کتاب ارائه می دهم نشنیده اند، چه برسد به اینکه به آنها فکر کرده باشند. من هم به آنها فکر نکرده بودم تا زمانی که شروع کردم به مبارزه با مسیحیت. به همین دلیل است که این کتاب را نوشتم تا به همه، خصوصاً ملحدین، فرصت این را بدهم که زندگی جدیدی را که مبتنی بر حقایق موجود در ادعاهای عیسی مسیح است، دریافت دارند. زیرا اگر واقعا خدایی نباشد، آینده فردی و اجتماعی بسیار تار و مبهم خواهد بود. داستایوسکی در کتاب «برادران کارا مازوف» تصویری از فرهنگی بدون خدا را ارائه داده است. او می نویسد: « در چنین شرایطی بر سر انسان چه خواهد آمد؟... بدون خدا و با یک زندگی غیر اخلاقی؟ آیا در آنصورت همه چیز مجاز نخواهد بود؟ آیا هر کس هر چه خواست انجام نخواهد داد؟ آیا این را  نمی دانستی؟» (Dostoyevsky, BK, 312)

داستایوسکی چنین ادامه می دهد:
« فقط مسئله خداست که مرا نگران می کند. این تنها چیزی است که مرا نگران می سازد. اگر او نباشد، چه؟ اگر"راتیکین" حق داشته باشد و خدا فقط  وهمی ساخته و پرداخته انسان باشد، چه؟ اگر او نباشد، انسان حاکم جهان و حاکم عالم هستی خواهد بود. عالی است! اما انسان بدون خدا چگونه می تواند خوب باشد؟ سوال در همین است. همیشه همین سوال در ذهنم نقش می بندد. در اینصورت، انسان به خاطر چه کسی عشق خواهد ورزید؟ نسبت به چه کسی حس قدرشناسی و سپاس گزاری خواهد داشت؟ برای چه کسی سروده های روحانی خواهد سرود؟ راتیکین می خندد. راتیکین می گوید که انسان می تواند بدون خدا نیز بشریت را دوست داشته باشد. به نظر من فقط یک ابله می تواند این را قبول کند. برای راتیکین زندگی خیلی ساده است. او می گوید: "بهتر است به فکر اعتلای حقوق مدنی باشی، یا حتی به فکر نگه داشتن قیمت گوشت. از این راه، عشقت را به بشریت ساده تر و مستقیم تر نشان خواهی داد، تا با بحث های فلسفی." در جوابش گفتم:" درست است؛ اما تو بدون خدا، اگر به صلاحت باشد،ممکن است قیمت گوشت را بالا ببری  تا از یک ریال، صد تومان سود کنی"» (Dostoyevsky, BK, 314)


اما آنچه مهم است، فقط اندیشه وجود خدا نیست. خدا باید وجودی واقعی باشد که عملاً قادر است تحولی اساسی در درون فرد ایجاد کند.
اگر پی ببرید که ملحدین در پایان زندگی خود چه احساسی دارند، آنگاه انگیزه کافی برای تحقیق در مورد این احتمال را خواهید یافت که شاید خدا خود را در مسیح بر بشر آشکار فرموده باشد.

گایسلرمی نویسد: «سارتر پی برد که الحاد بی رحمانه است؛ کامو آن را هولناک یافت و نیچه آن را دیوانه کننده. ملحدینی که می کوشند همواره بدون خدا زندگی کنند، معمولاً یا دست به خود کشی می زنند یا کارشان به جنون می کشد. اما آنانی که در اعتقاد الحادی خود راسخ نیستند، زیر سایه اخلاقیات مسیحی زندگی می کنند و در عین حال، آن واقعیتی را که سایه را به وجود آورده، انکار می کنند.» (Geisler, BECA, 282)


سارتر کمی پیش از مرگش گفت: « من احساس نمی کنم که دست آورد تصادف باشم، غباری در عالم هستی؛ احساس می کنم که کسی وجودم را انتظار می کشید و راه را برای آمدنم مهیا کرد و از پیش مرا شکل بخشید . به عبارتی خلاصه تر، من وجودی هستم که فقط یک خالق می توانست  در این جهان  بگذاردش؛ و اندیشه دستی خلاق اشاره می کند به خدا.»
( Schwarz, ISOAG, 128 به نقل از Varghese, SS)
دعای من این است که تمام کسانی که این کتاب را می خوانند، به شناخت آن وجودی نائل شوند که عملاً ما «را انتظار کشید  و راه را  برای آمدنمان مهیا کرد و از پیش ما را شکل بخشید تا از یک زندگی با معنا و با هدف به واسطه عیسی مسیح برخوردار شویم.

       4-جهان بینی لاادری گری


از آنجا که دفاع از الحاد امری است دشوار، بسیارس از افراد بی مذهب موضع لاادری گری(agnosticism )  را اتخاذ می کنند.
کلمه (agnosticism )  در انگلیسی ، باز از دو کلمه یونانی ساخته شده است. حرف اول «a» علامت نفی است و«gnosis» به معنی دانش وشناخت است. بنابر این ، این کلمه انگلیسی به معنی «بی دانشی» یا «ناشناسا» است.(معادل آن در فارسی یعنی «لاادری»، عبارتی است عربی به معنی «نمی دانم». بعضی از مترجمین نیز آن را « ناشناسا انگاری» ترجمه می کنند.م.) شخص لاادری یا ناشناسا نسبت به وجود خدا یقین ندارند.


برداشت یک فیلسوف از لاادری گری معمولاً با برداشت متعارف آن تفاوت دارد. کانت و بعضی دیگر معتقدند که انسان اصولاً «نمیتواند» بداند که خدا هست یا نه. اما اکثر لاادری گران  میگویند که «نمی دانند» آیا خدا هست یا نه، به همین علت، لاادری گر هستند. گروه اول امکان شناخت خدا را بالکل رد می کنند. گروه دوم در حالت انتظار به سر می برند و فقط می دانند که در حال حاضر دانشی در مورد وجود خدا ندارند پس برای تعریف لاادری گری دو راه متفاوت وجود دارد. راه اول این است که شناخت امکان پذیر نیست. راه دوم این است که هنوز شناختی حاصل نشده است.
شناخت شناسی کانت منتهی به لاادری گری می شود، یعنی به این ادعا که در مورد واقعیت چیزی نمی توان دانست. نورمن گایسلر در این مورد می نویسد :
« لاادری گری در اشکال نا محدودش  ادعا می کند که هر گونه شناختی در مورد واقعیت (یعنی حقیقت) غیر ممکن است اما همین ادعا خودش حقیقتی را درمورد واقعیت بیان می دارد.»         (Geisler, CA, 135)


گایسلر و پیتر بوکینو(peter bocchino ) تناقض این ادعا را چنین جمع بندی میکنند: « ضعف اساسی موضع لاادری گری افراطی کانت، این است که ادعا میکند در خصوص چیزی شناخت دارد که به گفته خودش قابل شناخت نیست. به عبارت دیگر، اگر درست  باشد که واقعیت را نمی توان شناخت، هیچکس  از جمله خود کانت نیز نمی تواند بر آن شناخت حاصل کند. لاادری گری سخت کانت را می توان به صورت این ادعای ساده بیان کرد: "آن چه می دانم این است که واقعت غیر قابل شناخت است."» (Geisler and Bocchino, WSA, n.p)
اما اکثر افراد، لاادری گری را فقط به امکان حصول اطمینان از وجود خدا محدود می کنند، نه سایر اشکال واقعیت.

        5- جهان بینی علمی


نکته شگفت انگیز این است که از میان جهان بینی های متضاد امروزی، این جهان بینی علمی است که به گونه ای فزاینده بیشترین و تکان دهنده ترین دلایل را به نفع وجود خدا ارائه می دهد.
نزاع میان علم  و دین برای همه آشنا است. اما در سال های اخیر، « داده هایی» که علم در خصوص منشأ عالم هستی و نیز انسان ارائه داده، بیش از پیش مورد حمله قرار گرفته است، خصوصاً از درون محافل علمی. سال هاست که دانشمندانی نظیر مایکل بهه( m.behe) این به اصطلاح «داده های» علمی را با متودولوژی علمی مورد حمله قرار داده اند آثاری نظیر کتاب بهه به نام « جعبه سیاه داروین : حمله بیوشیمی به تکامل »، به استناد شواهد بیوشیمیایی، تکامل داروین را رد کرده و عصر جدیدی را در زمینه انتقاد از نظریه تکامل داروین آغاز نموده است.
جالب این است که هر چه قدر کشفیات علمی فوزونی می یابد، مقوله وجود«خالق» آشکار تر می شود. چارلز تاکستون(ch.thaxton) مینوسد : « میان پیام ژنتیکی DNA و پیام های  نوشته شده به زبان بشر، یک یکسانی ساختاری وجود دارد .» (Thaxton, CP, 18)


هوپرت یاکی (hupert yockeyn ) این مطلب را چنین توضیح می دهد:
« میان  DNA(وپروتئین) و پیام های مکتوب زبان شناختی، یک یکسانی ساختاری وجود دارد از آنجا که می دانیم پیام های مکتوب را شعور و خرد به وجود می آورد، و هیچ علت دیگری برای این امر متصور نیست، تنها نتیجه ای که می توان گرفت این است که DNA و پروتئین را یک عامل هوشمند به وجود آورده است. اهمیت این نتیجه گیری در درجه ایمنی آن است، زیرا ارتباط این دو ساختار در این نیست که به هم شباهت دارند؛ ما نمی گوییم که میان DNA و متن مکتوب شباهتی ظاهری است؛ ما نمی گوییم که DNA شبیه یک پیام است؛ بلکه می گوییم که DNA یک پیام است. این پدیده طبعاً به بیولوژی مربوط می شود.»( Yockey, JTBNDA,19به نقل از ,Thaxton )

 

ویلیام دمبسکی (W.Dembski) نیز چنین اظهار می دارد : « در بیولوژی، وجود طراحی هوشمندانه، یک تئوری بیولوژیک در خصوص منشأ و گسترش حیات  میباشد . ادعای بنیادین آن نیز این است که علل هوشمندانه و ذی شعور برای توجیح ساختارهای بیولوژیکی پیچیده و غنی از اطلاعات ضروری هستند، و این علل از طرق تجربی قابل تشخیص میباشد.»(Dembski, IDM, 24)


دمبسکی در ادامه چنین می نویسد:« جهان حاوی رویدادها و اشیاء و ساختارهایی است که منابع مربوط به علل طبیعی غیر مستقیم جهت توضیح آنها دیگر تکافو نمی کند،بلکه توجیه درست آنها با توسل به علل هوشمندانه میسر است. دانشمندان امروزه در موقعیتی هستند که می توانند این امر را قاطعانه ثابت کنند. لذا آنچه که تا کنون کشف و شهودی فلسفی به شمار می رفت،اکنون با برنامه های تحقیقات علمی قابل اثبات می گردد.» (Dembski, IDM,25)


چاندرا ویکرا ماسینگ می نویسد:
«فکر می کنم اگر به ساختار موجود زنده، به میکرو- اورگانیزم ها، یعنی به خودمان زیر میکروسکوپ نگاه کنیم، نا گزیر به این نتیجه میرسیم که موجودات زنده محال است که در مقیاس زمانی متناهی و در عالمی متناهی، در اثر تصادف و اتفاق به وجود آمده باشند. به نظر من ، شواهدی که از مطالعه حیات در آزمایشگاه به دست می آید، بسیار نیرومند است. محتوای اطلاعاتی در نظام حیات بر روی زمین، شاید نیرومندترین دلیل کیهان شناختی باشد. این شواهد رانمی توان منکر شد و گفت که عالم هستی خودش عامل پیدایی خود بوده است. من داده های مربوط به نظام حیات را از نظر کیفیت، برتر از داده های کیهان شناختی قرارمی دهم.»
( Varghese, ISOAG,33به نقل از Wickramasinghe, SDOL)

استنلی جکی(Stanleyn jaki) می نویسد:
« از زمان داروین به این سو، سخن گفتن از هدف، مذموم ترین روش در محکمه دانش به شمار می رود. اما به گونه ای طنزآمیز، امروزه دانش در پیشرفته ترین و فراگیر ترین شکلش، یعنی کیهان شناسی علمی، همین مبحث هدف را در گفتمان های علمی مطرح ساخته است.اندکی پس از کشف اشعه 2.7ok،  کیهان شناسان با تعجب مشاهده کردند که برای تکامل کیهانی، امکانی بی نهایت ضعیف وجود دارد. آنان شروع  به مشاهده این پدیده کردند که گویی کیهان یا عالم هستی به شکلی بسیار دقیق در مسیر خاصی قرار گرفته ، در مسیری که طوری مهیا شده که نهایتاً انسان بتواند بر صحنه آن ظاهر شود. زیرا اگر آن سوپ کیهانی اندکی متفاوت می بود، نه فقط عناصر شیمیایی که تمام اجسام اُرگانیت از آن ساخته شده اند، شکل نمی گرفتند، بلکه مواد بی جان نیز تحت تعاملی  متفاوت با آن چیزی قرار می گرفتند که برای انعقاد اجرام بزرگ مادی، نظیر ستاره های عظیم نخستین و منظومه های شمسی نخستین ضروری است...در هر حال، از نقطه نظر  کاملاً علمی، پیدایی حیات بر روی زمین به گونه ای تصادفی، احتمالی بسیار نادر است. پس تعجبی ندارد که با توجه به این نکته، عده ای از کیهان شناسان که مایل نیستند تا ابد در معبد تصادف کور عبادت کنند، شروع به سخن گفتن درباره«اصل  انسان محوری» کردند. پذیرش این اصل ناشی از تفکر درباره این نکته است که گویی عالم هستی به راستی به طور خاص برای انسان طراحی شده است.» ( Varghese, ISOAG,71,72به نقل از Jaki, FSCC)


هیو راس (hugh  ross )می افزاید:
«اختر شناسان کشف کرده اند که خصوصیات کیهان و کهکشان ما و منظومه شمسی ما به گونه ای تنظیم شده که بتواند حیات را بر روی زمین ابقا کند. دقت این تنظیم تا حدی است که تنها توجیه معقول آن، باور به یک خالق هوشمند است؛ تنها چنین باوری است که این دقت را توجیه می کند. چنین تنظیم و دقتی نیازمند قدرت و هدفمندی است.»( Moreland,CH, 160به نقل از Ross, AEPTG)

 راس به نظر پل دیویس(p.davies) اشاره می کند که: « شواهد بسیار نیرومندی حاکی از اینند که در پشت پرده چیزهایی می گذرد. فکر اینکه طرحی در پی همه چیز هست، انسان را به شگفتی وا می دارد.»(, Moreland,CH,164به نقل از Davies, CB, 230)
 
هاوکینگ می نویسد: « قوانین علمی که در حال حاضر مطرح است، حاوی اعداد پایه ای بسیاری است، نظیر میزان بار الکتریکی الکترون ها، و نسبت جرم پروتون و الکترون.واقعیت مهم این است که ارزش این اعداد طوری ظریف و دقیق تعیین شده که شکل گیری حیات را ممکن ساخته است... می توان گفت که برای اعداد چند دسته ارزش بیشتر وجود ندارد که شکل گیری حیات را امکان پذیر سازد.» (Hawking, BHT, 125)

هاوکینگ می افزاید: «اگر الگوی "بیک بنگ" به عنوان آغاز عالم هستی درست باشد، وضعیت اولیه عالم هستی باید به گونه ای دقیق انتخاب شده باشد. توجیه این امر که چرا عالم هستی درست به این شکل آغاز شده، بسیار دشوار است، مگر اینکه آن را به خدایی نسبت دهیم که قصد داشت موجوداتی همچون ما بیافریند.» (Hawking, BHT, 127)


همین شگفتی فزاینده است که بسیاری از اخترشناسان و فیزیک دانان را بر آن داشته تا به نوعی  «اصل انسان محوری» را تغییر دهند و همصدا با سر فرد هویل (sir fred hoyle) بگویند که «باید خدایی وجود داشته باشد».

راس ادامه داده، می گوید: «فقط  کیهان  نیست که بر وجود طرحی معین شهادت می دهد. خورشید و زمین نیز گواه بر این امر هستند. فرانک دیک، کارل ساگان و ژوزف اشکلوسکی از زمره نخستین اختر شناسانی بودند که این نکته را مورد توجه قرار دادند. آنان کوشیدند تعداد سیاره هایی که محیطی مناسب برای حیات دارند را تخمین بزنند. در اوائل دهه 1960، آنان تصدیق کردند که فقط یک نوع ستاره با سیاره ای با فاصله ای مناسب با آن که می تواند شرایط لازم برای حیات را فراهم آورد.» ( Moreland, CH, 164به نقل از Ross, AEPTG)
 
راس می افزاید: « با توجه به اینکه در عالم هستی قابل مشاهده چیزی حدود یک تریلیون کهکشان وجود دارد، و هر کهکشان نیز به طور متوسط صد میلیارد ستاره دارد، می توان دید که بر اساس فراینده های طبیعی، حتی یک سیاره نیز از شرایط مساعد برای حیات برخوردار نیست. پس جای شگفتی نیست که دانشمندانی نظیر رابرت رود و جیمز ترفیل، اظهار داشته باشند که حیات فیزیکی هوشمند فقط بر روی زمین وجود دارد.»( Moreland, CH, 169,170به نقل از Ross, AEPTG)
 


آیا امکان دارد که تصادفی ساده عامل تمام این طرح باشد؟ به گفته کلارک:«بسیار سخت  بتوان باور کرد که طبیعتی به این عظمت و وسعت، فقط در اثر تصادف و اتفاق پدید آمده باشد.»        (Clark, SC, 154)
کلارک می افزاید: «آیا خواص عناصر شیمیایی نظیر کربن، نیتروژن،اکسیژن، و بقیه نیز حاصل تصادف است؟ آیا خواص چشمگیر آب و دی اکسید کربن نیز زاییده شانس است؟»        (Clark, SC, 154)


پل دیویس می نویسد:
«این واقعیت که این روابط (یعنی نظم دقیق عناصر کیهانی) برای وجود بشر ضروری است، یکی از شگفت آورترین کشفیات علم مدرن می باشد...همه اینها این سؤال را مطرح می کند که از میان ارزش های بی نهایت مختلفی که طبیعت می توانست برای عناصر انتخاب کند، و از میان تنوع بی نهایت مختلفی که  می توانست در شرایط ابتدایی خصوصیات عالم هستی اولیه را به وجود آورد، چرا ارزش ها و شرایطی را حاکم ساخت که وضعیت قابل مشاهده کنونی را پدید آورد. به راستی که عالم هستی مکان خاصی است: در مقیاسی عظیم بسیار متحدالشکل است، اما نه آنقدر که کهکشان ها نتوانند شکل بگیرند؛...میزان بسط در محتوای انرژی به گونه ای باورنکردنی دقیق است؛ ارزش های حاکم بر نیروهایش طوری تنظیم شده که اجازه می دهد هسته وجود داشته باشد اما در عین حال تمام هیدروژن کیهانی را نسوزانند؛ و بسیاری دیگر از پدیده هایی که به تصادف و اتفاقی خوش یمن نسبت داده شده است.»
(Plantinga, MN, 111 به نقل از Davies, AU )

آیا در عالم هستی هدفی وجود دارد؟ اگر وجود دارد، ارتباط  آن با خالق چیست؟ هنری مارگینو( h.margenau) با قاطعیت پاسخ می دهد: «استدلال من بسیار ساده است. فرق میان علت و هدف چیست؟ علت یعنی تعیین رویدادهای آینده بر اساس گذشته. هدف یعنی تعیین رویدادهای آینده بر اساس طرحی برای آینده. هدف را نیز نمی توان تعیین کرد مگر اینکه نخست کاری را که می خواهیم انجام دهیم، در ذهن تجسم کنیم. لذا هدف نیازمند فکر و خِرد است.»
 (Varghese, ISOAG, 42به نقل از Margenau, MPBG)

          نتیجه گیری


دیوید هیوم(d.hume) شک آور معروف، اثر بزرگ خود را به نام «جستاری در باب درک بشر» با این چالش به پایان می برد: «هر کتابی که به دست بگیریم، مثلاً کتابی درباره خدا یا متافیزیک، باید از خود بپرسیم که آیا استدلالی انتزاعی درباره کیفیات یا اعداد در آن هست؟ آیا استدلالی تجربی درباره داده های واقعی یا وجود در آن هست؟ اگر نباشد، آن را به شعله های آتش بسپارید،زیرا در آن چیزی جز سفسطه و توهم نیست.» (Hume, ECHU, 12.2)

آیا دلایل و شواهد قانع کننده ای هست که بتواند انسان را از بطالت شک باوری، لاادری گری، الحاد، و تناقضات پَسامُدرنیزم برهاند؟ یا از هیجانات فریبنده عرفان؟ به باور من قطعاً هست.
بی. جانسون(b.c.johnson) در کتابش به نام «راهنمای مباحث الحادی» این چالش را رد می کند و می نویسد: « اگر خدا هست، باید دلایل و شواهدی در مورد او وجود داشته باشد؛ باید نشانه هایی باشد که به چنین باوری اشاره داشته باشد.»(Jahnson, ADH, 15)


کتاب حاضر به چالش هیوم و جانسون پاسخ می دهد. در آن شواهدی آمده که حتی اقتضاهای هیوم را نیز در مورد کیفیات و اعداد برآورده می سازد، تا به فردی منطقی کمک کند که کشف کند خدا در شخص عیسی مسیح به یاری انسان شتافته است.
من با جانسون موافقم که شواهدی برای وجود خدا باید باشد؛ و فکر می کنم این شواهد را می توان از هم اکنون مشاهده کرد. فی الواقع این شواهد آنچنان بارز سر بر آورده اند که به روشنی می توان دید که خدا می خواهد ما به چیزی فراتر از صرفاً اعتقاد به وجود او ایمان بیاوریم. او می خواهد ما بدانیم که می توانیم او را بشناسیم. پس این کتاب را بخوانید تا شواهدی را کشف کنید که نیاز به صدور رأی
دارند.

|+| نوشته شده در   ساعت   توسط X